عینکمو برمیدارم و از پشت پنجره با دوربین به بیرون نگاه میکنم . یه لباس گلدار از اون دخترای مسیحی لبه ی پنجره شون آویزون شده .
علفای توی باغچه در شرف خشک شدن هستن و مامان و بابا میخوان آتیششون بزنن .
اگر اونا علفا رو آتیش بزنن حفره لو میره و به دنبالش خیلی اتفاقا که از الان میتونم پیش بینیشون کنم اتفاق میوفته .
گزارش جدیدی برای اون دانشجو که به ایمیلم جواب داده بود میفرستم و تمام جریانات و از جمله درباره ی اون حفره ی مخفی میگم . بهتر از اینه که تا قبل از رسیدن یه گروه تحقیقاتی حفره توسط پلیس و سازمانای دیگه دستمال کشی بشه .
فقط دو ساعت طول میکشه تا به ایمیلم جواب بده .
-سلام کیمیا
من و دوستام اول چن تا عکس از اون حفره ای که اون موجودات غریبه توی باغچه ی شما درست کردن میخوایم . اگه واقعا همچین چیزی وجود داشته باشه اصلا جای نگرانی نیست .
+
سعی کن تا اومدن ما پدر و مادرت رو از آتیش زدن باغچه منصرف کنی ...
جدا اگر حرفای تو راست باشه میشه از تو و اون ادمای غریبه یه اسطوره ساخت .
بعد از ظهر با یه قیچیه قدیمی موهامو کوتاه میکنم . چهره ام پسرونه میشه و حس میکنم چن سال جوون تر شدم .
کمی روغن زیتون به موهام میزنم . پیرهن پسرونه ی گشادی میپوشم و دوربین به دست به سراغ باغچه میرم .
هنوز وارد علفای هرز نشدم که نگاه خیره ای رو از پنجره ی یکی از خونه ها حس میکنم . سر جای خودم می ایستم . حتی سرمو هم نمیچرخونم . لنز دوربینو جلوی خودم میگیرم . سر طلایی رنگه یکی از دخترای همسایه رو میبینم که به من خیره شده . لحظه ای بعد لباس صورتی رنگشو بر میداره و پنجره رو میبنده .
نفس راحتی میکشم . بر میگردم و بقیه ی پنجره ها رو هم چک میکنم .
تا بعد از نصف شب حدود ده تا ایمیل رد و بدل میشه .
تیم تحقیقاتیشون قول داده که تا فردا ظهر خودشو به این جا برسونه .
شب قبل از خواب یه چهره از خودم با موهای کوتاه طراحی میکنم . با چشمای بسته در حالی که خرشید از بالای سرم در حاله طلوع کردنه .
زیر چشمامو پر میکشم و صورتم مثل قبل رنگ و رو داره . دو تا نگین آبی رنگ هم توی گوشام میذارم و لبامو سرخ تر از چیزی که الان به نظر میاد رنگ میکنم . البته اگر در حاله حاضر رنگی براش مونده باشه .

صبح زود از خواب بیدار میشم . کلاه پشمی ای رو تا روی گوشام میکشم و سوی شرت بلند قهوه ای رنگی رو میپوشم و کلاهشو روی سرم میکشم . یه شلوار جین گشاد میپوشم و کفش اسپرتای قدیمیه سفید رنگمو از کمد بیرون میارم .
به پشت بوم میرم و با دوبین خیابونای اطرافو چک میکنم .
با این که روز اوله بهاره ولی هوا هنوز سرده تا حدودی .
اون دانشجو و رفقاش آدمای فداکاری هستن که دارن روز اول عید خودشونو به این جا میرسونن .
یه پاکت بادوم شور از توی جیبم بیرون میارم و برای سپری شدن وقت مزه مزه میکنم .