چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

شب به پشت بوم میرم و با یه دوربین معمولی به آسمون خیره میشم...هوا خنکه...حتی صدای آدمایی که از خیابون رد میشن و زمزمه هاشونو میشنوم .
ذهنم این روزا پر از تشویشه .
تیکه ذعالی روی پشت بوم پیدا میکنم. چن بار روی سطح سیمانی و صاف میکشمش. کم کم خطوط زیر دستم در میرن و کشیده میشن . چن تیکه ذعال دیگه هم پیدا میکنم . خط های مورب ، موازی ، شکلای هندسی ...به هم وصل میشن . شاید زیاده روی باشه اما هر چقدر که شکلی که طراحی میکنم گسترش پیدا میکنه ، حریص تر میشم .
صدایی مثل آمبولانس از خیابونای بالایی میاد . به خودم میام و نگاهی به ساعت مچیم میندازم . ساعت حدود یازدهه.
به خونه میرم و از اتاق زیر شیروونی چن تا قوطیه رنگ پیدا میکنم . رنگای طلایی و سبز و مشکی....
موقع رد شدن از جلوی آشپزخونه مامان متوجه ام میشه و لحظه ای بهم خیره میشه . مکثی میکنم . نزدیکم میاد . لبخندی میزنه و دستی به سرم میکشه . سرمو پایین میندازم .
-یه تار موی سفید ...
و البته من تا این واکنش مامان متوجه اون تار موی سفید نشده بودم.
ازش دور میشم و مجدد به پشت بوم میرم .
قلمو رو توی رنگ میچرخونم. .
صبح زود از خواب بیدار میشم و پنجره رو رو به حیاط باز میکنم .
پدرام خوابه و مامان مشغول نوشتن گزارشه .
موقع چک کردن ایمیلام به یه پیام بر میخورم...از کسی که مدت ها پیش منتظر پیامی از طرفش بودم . عرفان میگه : با یه اردوی نجوم پایه ای؟
جواب میدم :خیر !
.
.
.
این روزا مشغله های ذهنیه بیشتری دارم که باید بهشون رسیدگی کنم...#بی تفاوتی#دروغ
شب کنار پنجره با دوربین به ماه خیره میشم...
بیا! برگرد و یه بار دیگه رکودو از زندگیه من بگیر ...رویایی و ماورایی بهم بباورون که ما توی این دنیا تنها نیستیم...
تا صبح مشغول خوندن کتاب و روزنامه میشم...چشمای قرمز و گوش هایی که از خستگی در حال زنگ زدنه ...با پلکای نیمه باز به نور فیروزه ای که به زودی ، به دنبالش خورشید رو به آسمون میاره ، خیره میشم .
مامان پله ها رو بالا میاد و وقتی به بالای سرم میرسه دستی به پیشونیم میکشه . پنجره رو میبنده و قرص خواب بهم میده .
به ساعت خیره میشم...انتظار بد ترین حالته سپری شدنه وقته...
بلند میشم به طرف پنجره میرم اما دستگیره رو نمیتونم توی دست بگیرم. سر میچرخونم و خودمو روی تخت میبینم....
غلطی میزنم...دوباره از جای بلند میشم و به طرف در میرم ولی بازم نمیتونم دستگیره شو بگیرم...سر میچرخونم و خودمو روی تخت میبینم...
بار ها و بار ها همین اتفاق تکرار میشه و هر بار ناتوان از خارج شدن از اتاق.
نگاهی به ساعت میندازم...حدود سه ی بعد از ظهره و من هنوز تحت تاثیر قرصای خواب آور نمیتونم بلند شم ...
علاوه بر اون صدای گنگی توی خونه پیچیده ...صدایی که پرده های گوشمو آزار میده .
برای آخرین بار عزممو جزم میکنم که دستگیره ی پنجره رو بگیرم و باز کنم تا هوای خنک به داخل اتاق بیاد .
لحظه ای مکث میکنم. صورتمو به پنجره نزدیک میکنم. لحظه ای به حیاط که توی مه کمرنگ خاکستری رنگی فرو رفته خیره میشم . صورتمو نزدیک تر میبرم . اولش احتیاط دارم ؛ بابت برخورد با پنجره یا شکسته شدنه شیشه ...اما خیلی ناگهانی از پنجره رو میشم و لبه ی بالکن می ایستم .
هوای تازه از وارد شریان هام میشه و با چشمای گشاده به اطراف خیره میشم . آب دهنمو قورت میدم و نگاهی به اطراف میندازم . مزرعه ها ، خونه ها ، باغ ها ...جاده ها ، آدما ...
از ازن جا محدوده ی کارگاهمو هم میتونم ببینم....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin