چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

ساعت سه ی بعد از نصفه شبه ....سوسوی ضعیف نوری از پشت بوم اون طرف خیابون به چشمام میرسه .
روی ساعت روی دیوار زوم میشم ....با اومدن بهار حتی توی تاریکیه مطلق هم میتونم ظرافت عقربه ها رو تشخیص بدم ...
از جام بلند میشم . به طرف میز تحریرم میرم . جعبه ی مدادرنگیه شیش رنگو توی دست میگیرم . آبی ، قرمز ، سبز ، زرد ....بی شک این یه شروعه و یه انرژیه دوباره برای دوباره ساختن همه چیز !
یک هفته بعد .........>
تقریبا تموم وسایل نقاشی و کاغذامو توی یه کارتن جا میدم و وسایل با اهمیتم مث دوربین و انگشترا و خودکارای ظریفمو توی کیف دستیم جا میدم .
دی وی دی ها و سی دی ها و جورابامو هم توی کوله پشتیم میچپونم و لبه ی سکوی حیاط میشینم و منتظر ماشین حمل بار میشینم .
امروز از این خونه میریم . خونه احتمال زیاد تخریب بشه یا برای یه موزه بازسازی شه ....یه موزه که به زودی با هجوم محققا و کسایی که برای دیدن آثار به جا مونده از اون فضائیه کنجکاون پر میشه .
اون غریبه ها که دیشب توی کلبه ی اون پسرک با هم گفت و گو میکردن کاملا همچین روزی رو پیش بینی کرده بودن .
پدرام کوله پشتیشو کنار من میذاره و مشغول بستن بند کفشاش میشه .
کارگرا دونه دونه بسته ها رو بیرون میارن .
بار زدنشون با کمک من و پدرام و بابا حدود یه ساعت فقط طول میکشه .
با هم به خونه ی جدیدی میریم . یه شهرک دور تر از این جا!
موکتا ، فرشا ، کمدا ، گلدونا ، ...همه دونه دونه تو خونه ی جدید چیده میشن . لباسا رو توی کمد میچینم . پنجره ی اتاق جدیدم به یه دیوار آجری باز میشه . ذره ای نور به داخل میاد . تصمیم میگیرم که با روزنامه از اومدن این نور هم جلو گیری کنم اما فکر دیگه ای دارم .
وسایلمو زمین میذارم و تموم نقاشیایی که تو دوران افسردگی کشیده بودمو به دیوار وصل میکنم ....حدود دویست تا نقاشی ....توی کاغذای کوچیک و بزرگ ....با رنگ های مختلف ...به ترتیب روزا...این طور دفه ی بعد ، سال بعد که دوره ی افسردگیم شوروع شد با استفاده از این نقاشیا به یاد میارم که سال پیش این موقع هم این روزا ی تلخو تجربه کردم و بالاخره میگذره و روزای خوب میاد . این بار که پاییز و زمستون بیاد دیگه مثل قبل نمیشکنم و خرد نمیشم ... دیگه از همه فرار نمیکنم و تنها نمیشم . دیگه وقتی از اومدن خورشید صبح ناامیدم از ناراحتی اشک توی چشمام جمع نمیشه .
وقتی برای چک کردن ساعت به گوشی همراهم نگاه میکنم برای اولین بار توی یه ماهه اخیر یه تماس دریافتی رو میبینم . اما چون گوشیم طبق معمول روی بی صداست متوجهش نشده بودم . علاوه بر اون یه پیغامم هست که نوشته : سلام کیمیا × من مادر عرفانم ! تو اونو میشناسی ....اتفاق مهمی افتاده لطفا وقتی تونستی با من تماس بگیر .
دستی توی موهام میکشم و به فکر فرو میرم .
مادره عرفان ! من اصلا اونو نمیشناسم ...اون وقت اون شماره ی منو داره و حتی با من تماس میگیره . و به من میگه من تو اونو میشناسی !
اون کی فرصت کرده که این قدر منو بشناسه ؟!
موقع تماس گرفتن با اون دلهره ی عجیبی دارم . هیچ پیش بینیه خاصی ندارم ..در عین حال هزاران فکر توی ذهنم میاد . جوانب خوب و بد با هم برابری میکنن برای همین وقتی که تماس رو جواب میده هیچ پیش بینیه خاصی نمیتونم داشته باشم .
اون میگه : کیمیا ! سلام ! ...
به آرومی سلام میکنم . حس میکنم صدام توی گلوم یخ زده .
اون اعتنایی نمیکنه و بی باکانه ادامه میده : درباره ی عرفان ...میخواستم سوالی ازت بپرسم !
سوال ! ؟ سوال !واو
-چ سوالی ؟
حتی اجازه نمیده که من حرفمو کامل بگم و میپرسه : تو خبری از اون نداری ؟ اون الان سه روزه که گم شده !
لجظه ای مغزم قفل میکنه ! با خودم میگم مگه عرفان یه پسر بچه اس که گم بشه ....
-گم شده ؟ !
اون قدر آروم این جمله رو میگم که مادرش هم کمی آرامش پیدا میکنه و به آرومی میگه : بله !
ولی آرامشش به سرعت طوفانی میشه و میگه : اون گم شده ! ما همه جا رو گشتیم ! از همه ی دوستاش پرسیدم ! ...من اصلا نمیدونم چرا ، ولی بعد از رفتن به اردو هنوز برنگشته ....اون هیچ وقت بدون خبر نمیذاشت منو ولی الان سه روزه که نمیدونم کجاست !
_-خب اون الان اردوئه ...مگه غیر از اینه ؟
_مشکل اینه که دوستاش از اردو برگشتن اما کسی خبری از اون نداره ...
-ینی اونو جا گذاشتن ؟!
-نه نه نه ! اون جا گم شده ! نا پدید شده ! دوستاش نتونستن اونو پیدا کنن ! و دست از پا دراز تر برگشتن !
موقع گفتن جمله ی اخر بغض میکنه ....حالت گرفته ای به گلوم دست میده ....حس میکنم به طرز عجیبی با اون همزاد پنداری کردم .
کمی میگذره ...یه مکث نسبتا طولانی ...
اون میگه : من فکر کردم که شاید تو بدونی ....
و بینی شو بالا میکشه .
لبخند زورکی ای میزنم و میگم : چرا فک کردین که من از اون ، امکان داره که خبر داشته باشم ؟
کمی خودشو جمع و جور میکنه و در حالتی که به نظر میرسه تونسته لحظه ای احساساتشو کنترل کنه ، میگه : اون راجب تو و اون اتفاقی که توی باغچه تونه گفت ...اون پناهگاه و اون ...
به نظر میاد با وجود همه ی این اتفاقات و با حرفای پسرش هنوز هم وجود اون موجودات غریبه رو باور نکرده و فکر میکنه حرف زدن درباره ی حقیقت اونا خنده داره و موقع حرف زدن درباره شون قیافه اش مثل احمقای جو زده میشه .
کمکش میکنم و میگم : اون آدم فضایی ها !
-بله همون ها ...همونا ! ......من مطمئن نیستم ولی ازت میخوام که مطئنم کنی که گم شدنه عرفان ربطی به اونا نداره ...و البته من میدونم که ربط داره ...اگه به اونا ربط داشته باشه تو میتونی عرفانو برای من پیدا کنی ....و اگرم ربطی نداشته باشه ....
قطره های اشکی که توی چشماش جمع شده رو حس میکنم .
با تمام نا مطمئنی میگم : سعی خودمو میکنم ....نگران نباش ! ...
-ممنون ! واقعا ممنون !
صدای بعضش بیشتر به عذاب وجدانِ دروغی که گفتم اضافه میکنه ، چون واقعا نمیدونم میتونم عرفان رو براش پیدا کنم یا نه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin