چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

سنگینیه قلب پر از دردمو وسط سینه ام احساس میکنم ....چند روزه دیگه تعطیلات شروع میشه .
با مادر عرفان چند بار دیگه صحبت میکنم...
چند نفر از موسسه ای که عرفان براسون کار میکرد تماس میگیرن و جوانب کار رو میسنجن..
گروهی قراره برای پیدا کردن عرفان فرستاده شه .
با توجه به اتفاقات اخیر و چیزی که توی منزل قبلیه ما پیدا شده حدسا برای پیدا کردن یه پناهگاه زیر زمینیه دیگه منسجم شده .
مادرم توی جمع کردن وسایل کمکم میکنه.
روز آخر ، از تمام وسایل تحریرم فقط یه دفترچه و یه خودکار برمیدارم . بقیه ی وسایل رو هم از روی میز و زمین رو اطراف کمد و گشو هم جمع میکنم و توی جعبه ای ، زیر تخت جا میدم.
دوستی ندارم که نیاز باشه رفتنمو بهش اطلاع بدم.
لبه ی تتت نشستم که پدرام با خوشحالی میاد و میگه : کیمیا کارت پستال ! برام کارت پستال بیار حتما !
ابرویی از تعجب بالا میندازم و میگم : کارت پستال ؟!
پدرام جست و خیز کنان میگه : آره ، حتما برام بیار ...از اون آدم فضاءیا برام کارت پستال بیار .
و بدون هیچ توضیح دیگه ای میره .
دستی توی موهام میکشم و دست آخر دوربینمو توی کوله پشتی میذارم و به طرف خیابون اصلی میرم . سوار اتوبوس میشم و از پنجره ، آدمای شهرو که الان بیشتر از قبل وجودشونو حس میکنم رو نگاه میکنم.
مثل آدمایی که میدونن تا چند روزه دیگه میمیرن و تازه چیزایی که هیچ وقت براشون مهم نبودن ، براشون جذاب میشن .
جلوی دانشگاه پیاده میشم . اتوبوسی که قراره گروه ما رو به اون صحرا ببره ، زیر نور ضعیف آفتاب ، منتظره .
چمدونا کنار اون چیده شدن . حتی میتونم چن تا تلسکوپ رو هم تشخیص بدم. ای کاش اطلاعات ستاره شناسی داشتم تا توی سفر از حرفاشون سر در بیارم .
به گوشه ای میرم و روی نیمکتی میشینم و به عبور و مرور دانشجو ها خیره میشم .
کسایی که طرز لباس پوشیدنشون ، راه رفتنشون و حتی خندیدنشون نسبت به دو سه سال پیششون که توی دبیرستان بودن خیلی متفاوته.
شاید اینم یکی از تاثیرات دانشگاه باشه .
نگاهی به ساعت میندازم. هشت صبحه . هوای مطبوعیه . یه دتتر و پسر جوون به طرفم میان و با لبخند به من خیره میشن . انگار که خیلی وقته منتظره من بودن .
دختر که آرایش خاصی نداره دستشو به طرفم دراز میکنه و میگه : سلام کیمیا من نیلوفرم ....
ناچار دستمو دراز میکنم .
نیلوفر به اون پسر اشاره ای میکنه و میگه : ایشونم دوست عرفان ، اسمش بهنامه ...
همچنان با تعجب بهشون نگاه میکنم .
بهنام میگه : ما توی آخرین کنفرانسی که با عرفان اومده بودی ، اومده بودیم ...منتها فکر نکنم ما رو یادت بیاد ...
از اون کنفرانس فقط مقدار زیادی صدا توی ذهنمه .
رو به اونا میگم : فقط صداهاتون تا حدودی برام آشناست ...
نیلوفر میگه : متوجه بیماریت بودم ...الان بهتری ؟
دستی به سرم میکشم و با حالتی موذب میگم : بله ...
نیلوفر که بیشتر از همه ی افراد گروه به این سفر اشتیاق داره دست منو میکشه و پیش بقیه میبره و دونه دونه منو با همه شون آشنا میکنه . خیلی بده که نیلو نمیدونه که من حافظه ام برای یاد گرفتن اسم افراد خیلی ضعیفه و بعید نیست حتی اسم خودشو هم فراموش کنم .
افراد گروه رو بر اساس قیافه به حافظه میسپارم.
حدود بیست نفر هستیم . به جز من و نیلو و چند نفر دیگه بقیه پسر هستن...چن تا از اونا سن و سال بالا هستن . چهره شون مثل استادای دانشگاست و بقیه ی دانشجو ها خیلی با اونا خوش و بش میکنن.
یک سالتی طول میکشه تا راه بیوفتیم . نزدیک در خروجی به من یه جا داده میشه . کوله پشتیمو روی پام میذارم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.
گرچه بر خلاف بقیه ساکت و بی توجه نسشتم ولی هیچ کس نمیدونه چ رختشور خونه ای توی ذهنم به پا شده .
ای کاش واقعا این همه سختی ارزش داشته باشه .
از اون جایی که آدم شب بیدار و روز خوابی هستم نیم ساعت بعد به خواب میرم .
چشمام به سرعت توی شهر سیر میکنه . از لا به لای پوتینای چن تا سرباز رد میشه و توی پیاده رو به مانتویی که دو تا زنه جوون بهش چشم دوختن خیره میشه . .
دوباره به سرعت رد میشه و جلوی یه قنادی خیره میشه ...کمی جلو تر روغن زیادی از یه گاراژ به جوب روونه میشه ...
توی آخرین جاده ای که به خارج شهر میرسه سرعتش کم تر میشه ....
دور از دغدغه ی شهر به لوله های گاز که مدت هاست روی زمینای بایر خارج شهر چیده شون زوم میکنه...
به کوه های بلند چنگ میزنه...این جاست که سرگیجه میگیرم و از خواب بیدار میشم و دوباره به یاد میارم که کجا هستم و دارم برای چی مسافرت میکنم . از پنجره به لوله های گاز که معلومه مدت زیادیه روی هم چیده شدن خیره میشم . مدتیه از شهر خارج شدیم و سفر ما واقعا داره شروع میشه .
با تردید بر میگردم و به بقیه نگاه میکنم. الان کمی آروم تر شدن و نیمیشون از پنجره به بیرون خیره شدن . نیلو و بهنام کنار همدیگه نشستن و با همدیگه حرف میزنن .
چشمام کمی سیاهی میره . یکی از اون استاد ها که به نظر میاد از همه ی افراد گروه سن بالاتر باشه متوجه نگاه کنجکاو و خام من میشه و از پشت عینک لبخندی میزنه .
بر میگردم و سر جای خودم میخکوب میشم .
تعدادمون نسبت به فضای اتوبوس خیلی کمه ...و صندلی های خالی با وسایلی که امکان داره وسط راه نیازمون بشه پر شده .
گویا عجله ای برای رسیدن ندارن . من همه اش دارم از خودم میپرسم که چرا اینقدر همه ریلکس و آرومن.
شاید فقط من دارم نگرانی و قلب پر از درد مادر عرفان رو یدک میکشم و بقیه برای یه سفر علمی خودشونو آماده کردن .
اونا مشتاقن که به بهانه ی پیدا کردن دوستشون چن تا غریبه ی فضایی یا شواهدی از اونا ببینن و من منتظرم که در اولین فرصت با کمک رد و نشون هایی که اون غریبه ها بهم میدن راهی برای پیدا کردن عرفان پیدا کنم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin