چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

تحت تاثیر قرصایی که مصرف میکردم هنوز ساعت خوابم رهم ریخته اس ...باز هم به خواب میرم...یه خواب سبک . صدای بقیه رو میشنوم.
دو پسری که صندلی عقب نشستن درباره ی بازیه کلش صحبت میکنن...بوی عطری که از وسط اتوبوس میاد زیاد جالب نیست . دستی رو روی پیشونیم حس میکنم. نیلو رو میبینم که با تعجب به من نگاه میکنه و میگه : حالت خوبه کیمیا ؟
-آره ...چطور؟
-از اول راه خوابی !
-نه چیز مهمی نیست . .دیشب تا صبح بیدار بودم...یکم خسته ام...
-اوه ...اشکالی نداره . .یکم جلوتر یه ایستگاه تحقیقاتی میرسیم.
-اوکی..
کش و قوسی به گردنم میدم . از پنجره به بیرون نگاه میکنم...تا چشم کار میکنه بیابونه .
با مکان یابه گوشیم تقریبا میتونم درک کنم که کجا هستیم.
توی فکر غرقم که مامان تماس میگیره . همین موقع هم اتوبوس متوقف میشه . همینطور که بچه ها در حال پیاده شدن هستن جواب میدم .
احوال پرسی های مادرونه و سوالایی که ناچارن جواب میدم .
-اولین سفریه که تا این جاش بم خوش نگذشته
-یکم که بگذره عادت میکنی ...اون دانشجو ها چجورن ...؟
-خیلی خوب ...البته هنوز زیاد نمیشناسمشون ...ولی آدمای خوبی به نظر میان..
متوجه میشم که اتوبوس خالی شده و همه رفتن .
-من باید برم مامان !
-به نظر میاد صدات رنجوره ..چیزی شده ؟
-صدای من ؟ تو چجور میفهمی از صدام که ناراحتم؟ ...
-طبیعیه..
همینطور که از جام بلند میشم و کوله پشتیمو میندازم رو دوشم ، میگم : درست میشه ایشالا ..
و البته با این که قلبا زیاد امیدی ندارم...و از اتوبوس پیاده میشم .
مردد توی حیاط ایستگاه تحقیقاتی راه میرم .
چن تا پسر در حال سفت کردن بند کفشاشون هستن . تازه متوجه کفشای بقیه میشم . اکثرا پوتین پوشیدن . کفشای مخصوص بیابون گردی . واقعا این سفر اینقدر جدیه ؟
بهنام ، شوهر نیلو به طرفم میاد و میگه : با اون کفشا می خوای با ما بیای؟
نگاهی به کفشام میندازم . با قاطعیت میگم : هشتاد تومن براشون دادم...کفشای خوبی هستن .
بهنام خنده ای سر میده . ناچارن به یه جفت پوتین که تا حدودی برام گشاد هستن عوضشون میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin