چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

تا این جای کار فک میکردم به خاطر مهمون بودنم یه امتیاز از بقیه ی اعضای گروه بیشتر دارم و نیازی نیست زیاد کاری انجام بدم. اما همین که یه کوله پشتیه بزرگ روی کمرم میاد ، حساب کار دستم میاد .
در امتداد گروه ، پیاده رویمون شروع میشه .
پسری که موهای فرفری داره و عینک مسخره ای به چشم زده بهم میگه : اولین باره بیابون گردی میکنی؟
سری به نشونه ی تایید تکون میدم .
اون میگه : اسم من کیارشه ...اگه به مشکلی برخوردی رو کمکم حساب کن .
نگاهی به چشماش میندازم . آدم خوش قلبی به نظر میاد .
لبخندی میزنم و میگم : ممنون !
نیلو از اون ور میگه: از اول سفر تا حالا اولین باره میبینم میخندی .
دستی به سرم میکشم و به راهم ادامه میدم .
کفشای گشادم ، اذیتم میکنن. رفته رفته هم خسته تر میشم . شنیده بودم بیابون گردی تخصصیه و کار هر کسی نیست . امیدوارم بتونم تا آخره راهو دووم بیارم .
پیشک کلاهمو بالا میزنم و از پشت شیشه ی دودی به خورشید نگاه میکنم. چشمام کمی سیاهی میره . نگاهی به ساعت میندازم . تازه چاهار بعد از ظهره .

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin