چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

کاش این توهم تمومی داشت .
شب توی چادر به نور چراغ خیره میشم . بقیه ، اطراف آتیش ، بیرون چادر ، در حال صحبت هستن .
هر از گاهی صدای راه رفتن یکیشون از کنار چادر به گوش میرسه .
نگاهی به تاول های کف پام میندازم . خودکارمو از توی کیفم بیرون میارم . دستام از شدت خستگی میلرزه . هوا چقدر سرده !
گازی از ساندویچم میگیرم و آروم آروم خطوطی که قراره حاشیه های این بیابون رو برام یادگاری نگه داره رو رسم میکنم .
هنوز نیمی از نقاشیم تموم نشده که متوجه ورود فردی به داخل چادر میشم . از خجالت یا هر چیز دیگه ای سرمو بلند نمیکنم و بی اعتنا به کارم ادامه میدم . اون مستقیم به بالای سر من میاد و متوجه میشم که به نقاشی کشیدن من خیره شده تا بلکی بهش اعتنایی کنم . به نظر میاد صحبتی با من داره ولی من از آشنا شدن با آدمای جدید ، اکثر اوقات خودداری میکنم و محافظه کارم .
اون سرفه ای میکنه و ناچار سرمو بلند میکنم .
اون یکی از اون استاداست که برای این سفر به سختی از کراوات و کت محترمش گذشته . ریششو مرتب کرده و تار هایی از ابروش که به خاطر پیری زیادی بلند شدن رو با قیچی کوتاه کرده . حتی یه دستمال هم به گردنش بسته تا جای خالیه اون کراوات رو براش پر کنه .
لبخندی میزنه و در حالی که خیلی خیلی بر خلاف عادت معمولشه خودشو چاهار زانو مینشونه و میگه : سلام کیمیا ! ...
به آرومی سلام میکنم و قلمو کنار دفتر میندازم و صفحه رو میبندم .
اون میگه : خیلی وقت بود که منتظر فرصتی بودم که باهات درباره ی اتفاقای اخیر حرف بزنم . اما حس میکنم خودت دوست نداری درباره شون صحبت کنی یا شایدم ....
اون کمی از گفتن حرفش مردد میمونه .
_یا شایدم چی ؟
_یاشایدم از ما خوشت نیاد و نخوای چیز زیادی رو به ما تحویل بدی از اطلاعاتت !
با این که حدسش کاملا درسته اما به ناچار میگم : نه اینطور نیست ...اگه سوالی باشه جواب میدم ....
اون که کاملا متوجه دروغم میشه ، میگه : باید بهت بگم که احتمال پیدا کردن عرفان خیلی ضعیفه چون سر نخی از اون پسر نداریم . ما روی اطلاعات تو و تجربیاتت حساب باز کردیم و با این که آوردنت به این جا ریسک بالایی داشت اما بهش تن دادیم .
_متوجه ام !
_...خیلی خوبه ...
و چند لحظه ای برای دریافت میزان صداقتم به چشمام خیره میشه و البته من مقدار زیادی نگرانی و بی اعتمادی رو از پشت شیشه ی عینکش دریافت میکنم .
اون ادامه میده : در کل چن تا از اونا رو تا حالا دیدی ؟
_قبلا که گفتم توی گزارشاتم ....حتی تصویرایی از اونا رو براتون ارسال کردم ....از اونا انتظار یه تصویر واضع که بشه به صورت عادی دید رو نداشته باشین ...چیزی که من ازشون دیدم به همون نا واضحیه تصاویر بود ....و شاید تو نظر بقیه از این چیزی که من دیدم هم نا واضح تر باشه !
اون پیرمرد آب دهنشو قورت میده و میگه : درسته ....و یه سوال دیگه ! ...اونا راجب چ چیزایی با تو صحبت میکنن ...فقط چون برام جالبه میخوام بدونم ...فقط همین ...و قصد فضولی ندارم...هر قدر که خودت مایلی برام توضیح بده !
کمی فکر میکنم و میگم : پیش نیومده که باهاشون صحبت کنم .
با این که میفهمه من این جمله رو سرشار از دروغ میگم اما قانع میشه و میگه : پس چطور میخوای توی این سفر به ما کمک کنی ! این سر نخ هایی که تو میتونی به ما بدی دقیقا از کجا میاد ؟
_من هم به اندازه ی شما دست خالی هستم و منتظر ! حتی منتظر پیدا شدن عرفان هم نیستم ...منتظر کورسویی هستم که به ما ردی از محدوده ای که عرفان گم شده بده ....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin