چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

شب بیابون حالت غریبی داره ولی این جا تنها نقطه ای از زمینه که احساس خفقان ، اون حس تنهایی در عین غرق شدن توی هیاهو ازم دور میشه .
حدود سه ی صبحه و صدایی به گوش نمیرسه . همه گویا به خواب رفتن ...
جایی که عرفان مفقود شده حوالیه که دشته که یه اب انبار خشکیده و حلقه هایی از قنات داره ....زیاد چیزی درباره ی این دو تا چیز نمیدونم ولی حدسم اینه جایی که عرفان الان داره به سر میبره جایی جالب تر از حفره ی یه قنات یا یه آب انبار باشه .
اینو امروز یکی از اون استادا جوری توضیح میداد که من کاملا بی اعتنا گوشه ای نشسته بودم و روی ماسه های با چوب باریکی نقاشی میکشیدم . میتونم قسم بخورم که حرکات و لحن صداش میگفت که من اینا رو مخصوصا با تو هستم ...چون تویی که باید به ما سر نخی برای پیدا کردن اون پسر به ما بدی پس لطفا به حرفام گوش کن .
گوش کردن به حرفای اون و توضیحاتش درباره ی بیابون و محیطش ذهن منو محدود میکنه . اون فقط چیزی رو میدونه که به چشم قابل دیدنه . یعنی اون قنات و اون آب انبار ....شاید اصلا اونا نکته ی انحرافی برای حل مساله باشن !
صبح زود پیاده روی شروع میشه و من همچنان درگیره یه سفر ذهنی و پیچیده ام . حتی وقتی یکی از اون دانشجو ها داره طرز کار با قطب نما رو بهم نشون میده با بی میلی ازش رو میگردونم و مچ پامو که به شدت درد میکنه رو ماساژ میدم .
اون همچنان به حرف زدن ادامه میده ....سنگی صاف و صیقلی رو میبینم . برش میدارم و با خودکار روش مسیری رو که اومدیم رو میکشم . البته اون چیزی که تو نظر من از این راهی که اومدیم مونده .
ای کاش گواش یا ماژیکامو هم اورده بودم تا به کمکش نقشه ی قشنگ تری بکشم .
سنگ رو توی جیب کناریه کوله پشتیم میذارم و به دنباله ی گروه ، روی یه تپه ی ماسه ای به راه میوفتم .
کمی جلو تر اون پسره ی دانشجو رو میبینم . همینطور که قطب نماشو توی هوا تکون میده از استادش به خاطر بی توجهیه من به حرفاش اعتراض میکنه . این همه حرص خوردن بی شک برای یه پسر جوون مضره !
اون دختره نیلو هم دیگه کمتر به سراغم میاد . انگار حس بدی داره نسبت به وجود من . البته خودم دیشب گفت و گوی اون دخترا رو از پشت چادر شنیدم . یکشیون میگفت : مگه بچه بازیه این اردو؟
و حس کردم که دستای نیلو به آرومی روی دهنش رفت و زیر لب گفت : هیس !
شاید نیلو هم به حرف اونا یقین پیدا کرده باشه .
یکی از اون دانشجو ها به طرفم میاد و میگه : استاد نیامی کارت داره ، برو پیشش !
و با دست به چند متر جلو تر اشاره میکنه . چند قدمی میرم و بعد برمیگردم و با گیجی به پسره نگاه میکنم و بعد زیر لب میگم : کی ؟
ابرویی بالا میندازه و میگه : استاد نیامی !
_متوجه شدم ولی استاد نیامی کیه ؟
_جدا هنوز نمیشناسیش ؟!
جوابی نمیدم و منتظر راهنماییش میمونم .
پسرک به کنارم میاد و به سه نفری که کنار هم ، اطراف یه نقشه نشستن ، اشاره میکنه و میگه : وسطی !
_همون که لباس قهوه ای پوشیده ؟
_قهوه ای ؟
_قهوه ای !
پسره پلکی میزنه و میگه : هیچ کودوم از اونا لباس قهوه ای نپوشیدن !...من اونی رو میگم که یه پیشک آبی داره و خودکار توی دستشه !
همچنان بدون گفتن حرفی به نقطه ای که پسرک بهش اشاره میکنه خیره میشم .
پسرک نگاهی به من میندازه و چن بار دستشو جلوی چشمم تکون میده و میگه : چی شد ؟
لبخندی میزنم و میگم : فهمیدم .
و ازش دور میشم و به طرف اون جمع میرم . حالا اون حاله ی تیره از جلوی چشمام رفته و تقریبا به وضوح میتونم ببینمشون .
استادی که نیامی فامیلیشه داره از روی نقشه توضیحاتی درباره ی اون قنات میده .
_این قنات اصلا تو حاشیه نیست و اتفاقا جایی درست شده که در حال حاضر یک درصد هم امکان بازده داشتن براش وجود نداره . به عبارتی خیلی قدیمیه ....یه چیزی قدیمی تر از اون که فکرشو کنیم . جایی که اون پسر گم شده اصلا جایی نیست که پستویی داشته باشه ...یعنی بکر تر از اونیه که فکرشو کنیم . ...شاید تو یه وهله ای تنها کاری که ازمون بر میاد این باشه که یه بار دیگه اون قناتا رو بگردیم ....
و هوفی میکشه و نا امیدانه خودکارو روی نقشه ول میکنه .
یکی از اون دخترا که صورتش کمی سوخته میگه : ینی ما این همه راهو اومدیم که جاهایی رو بگردیم که قبلا هم گشته شده ؟ ! تازه هنوزم امیدداریم که عرفان زنده باشه !
نیامی خونسردیه خودشو حفظ میکنه و میگه : کسی قولی راجع به زنده پیدا کردنش نداده ....به شخصه فقط مشتاقم بدونم اون جایی که اون پسر الان داره به سر میبره کجاست ! ؟ کجاست که اینقدر از چشم ما دوره !
این جاست که نیامی متوجه حضور من میشه . کمی جا میخورم ولی همچنان منتظر واکنشای بعدیه گروه میمونم .
پسری که موهای فرفری داره ، میگه : به فرض اگر قناتا رو هم گشتیم و به چیز جدیدی بر نخوردیم ، اون وقت چی ؟ باید دست خالی برگردیم ؟
نیامی دستی به ریش خسته اش میکشه و میگه : وضعیتمون جوری هست که بتونیم چند روز زیاد تر هم تا کمی جلو تر پیاده روی کنیم ....اگر مشکلی پیش بیاد فقط کافیه به پشتیبان اطلاع بدیم ...
پسر دیگه ای که قیافه ی تخس و میمونی داره وسط حرف نیامی میپره و میگه : گفتین پشتیبان ! چرا اونا با هلی کوپتراشون این اطرافو نمیگردن !
نیامی میخنده و میگه : شوخی میکنی پسر ؟ اونا چندین بار این کارو کردن ! وگرنه ما برای مسخره بازی و وقت گذرونی این همه راهو نیومدیم .

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin