چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

در همین حال پسرکی که دستکشای چرم پوشیده ، کارتنی رو از کیفش بیرون میاره و جلوی استاد میذاره .

نیامی دستی به پیشونیش میزنه و میگه : و راجب بیسیم ها !از این جا به بعد یکم راهمون سخت تر میشه . این بی سیما کمکمون میکنن همدیگه رو گم نکنیم . برا وقتایی که بخوایم سر و ته گروهو جمع کنیم خیلی خوب و کار راه اندازه . این طوری نه کسی جا میمونه و نه کسی گم میشه .

همون دانشجوی موفرفری که اونو فرزین صدا میزنن ، میگه : بردشون تا چن متره ؟

نیامی میگه : برد خارج از شهر و در فضای باز با باطری پر دایره ای به شعاع 10 کیلومتر هستش!...و در ضمن ازتون انتظار دارم هنزفری هاتونو مورد عنایت قرار بدین تا اگر درگیر طوفان شدیم ، بیسیما برامون کاربرد داشته باشن .

هوفی میکشه و نگاهی به تک تک دانشجوهاش میندازه . به نظر میاد کمی به خودشون گرفتن و حالتی نگران دارن . نیلو صورتش به آبی رنگ میزنه .

نیامی به من که میرسه ، مکثی میکنه و میگه : تو همیشه اینقد ساکتی ؟

جا میخورم و وقتی نگاه بقیه ی اعضای گروه روی من میچرخه سعی میکنم یه سری کلمه ی خوب رو برای جواب دادن به نیامی پشت سر هم بچینم . لبخندی میزنم و میگم : حرفاتون تخصصیه ...وقتی چیزی سر در نمیارم بهتره ساکت باشم .

چن باری سرشو به نشونه ی تایید تکون میده و میگه : هر کودوم از ما از رشته های متفاوتی هستیم ولی تخصصامون کنار هم دیگه داره برای پیش رفتن کار کمک میکنه . اسمت کیمیا بود دیگه ؟ نه ؟

_بله !

نیامی همین طور که بیسیم ها رو به ما میده ، میگه : از این جا رسما کویر نوردی مون شروع میشه . تا این جای کار یه بیابون گردیه ساده بود . از هر کسی ساخته بود ...اما از این جا سه دسته میشیم . شما با من گروه اولی هستین که به سمت قنات میریم . دو گروه دیگه که با استاد رسولی و بینش هستن مستقیم ، به شرق و غرب ما راهشون جدا میشه .

فرزین پرچمی رو از توی کوله پشتیش بیرون میاره و اونو روی یه ناهمواری ، محکم میکوبه . تازه متوجه میشم دستگاهی که از اول راه باهاش ور میرفت یه جی پی اسه! حتی اگر دست خالی از این سفر برگردم در عوض کلی اطلاعات درباره ی بیابون گردی از این دانشجو ها یاد میگیرم .

همه قمقمه هاشونو وسط میریزن . دستی به گوشه ی کیفم میکشم و قمقمه مو در حالی که فقط نصفشو استفاده کردم بیرون میارم  . نیامی کمی تعجب میکنه ولی چیزی نمیگه !

حدود سه ی بعد از ظهر اتراق میکنیم و چادر ها مثل قبل ، به صورت دایره ای نصب میشن .

توی چادر ، به قارچای توی ظرفم نگاه میکنم . در عین گرسنگی میلی به خوردنشون ندارم . نگرانیم از این بابته که هنوز سرنخی به دست نیاوردم . دوست ندارم تا آخر مسیر راکد و بی مصرف بمونم .

دفترچه مو بیرون میارم و چیزایی که روی نقشه و جی پی اس دیدم رو میکشم . این جوری منم گم شدم میتونم از این  دفترچه راهمو پیدا کنم .

دستی به صورتم میکشم . ذرات کرم ضد آفتابی که امروز استفاده کرده بودم حالمو بهم میزنه . اینقدر خستگی توی تنم رخنه کرده که درد تاول های پام پیشش هیچه !

ظرف غذامو میبندم و رنجور ، زیپ کیسه خوابمو تا بالا میکشم . هوس یه آهنگ تند و تیز از تک ناین یا امینم کردم ....هوس یه شام گرم ، پشت میز آشپزخونه با نوشابه ی مورد علاقه ام کردم .

هوس راه رفتن توی خیابون کنار باغ و نگاه کردن به چیده شدن میوه ها کردم .

من همیشه کمی تا قسمتی اهوالی نیمه ابری دارم که به خاطر آرزو های سرکوب شده ام میتونه گاهی مثل الان طوفانی یا رگبار و رعد و برق هم بشه .

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٤ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin