چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

ساعتی توی محدوده پرسه میزنیم و دانشجو ها با دوربیناشون عکس برداری میکنن .
توی دفترچه ام طرحی از حفره های روی دیوار و شکل نقوش روی در و نقش های کمرنگی که حاشیه ی حوضچه زده شده طراحی میکنم . دمای هوا این جا خیلی کمه ....
بیسیمامون از کار افتادن و نگرانی توی چهره ی بعضی هامون دیده میشه . نیامی ادم ریسک پذیریه و دوست داره ادامه ی راهو بره تا بببینه این جا به چجور جایی ختم میشه . علاوه بر اون هنوز چن نفر از اعضای گروهو پیدا نکردیم و بدون اونا نمیتونیم برگردیم .
نیامی همه رو اطراف حوضچه جمع میکنه و میگه : نمیتونیم بیشتر از این ، این جا بمونیم . جدای از ناامن بودن این جا هر لحظه ممکنه حفره ای که ازش اومدیم زیر شن و ماسه بره . بهتره برگردیم . گروه های دیگه ای بعد از ما برای بررسی این جا به زودی میان .
نیلو میگه : من حس میکنم ایمان و پسرایی که برای پیدا کردن دوستمون اومده بودن از جای دیگه ای برامون پیام گذاشتن .
همون پسری که دماغ کجی داره و من هنوز اسمشو نمیدونم میگه : از همین جا بوده ولی ما هنوز پیداشون نکردیم ... شاید جلو تر از ما باشن .
نیامی میگه : حتی اگر جلو تر هم باشن به خاطر این که ما رو در جریان گذاشتن باید ردی از خودشون بذارن که برگشته باشن که ما بتونیم پیداشون کنیم .
بی اراده وسط حرفشون میپرم و میگه : شاید از یه حفره ی دیگه وارد شدن . فقط همون یه دالون نیست که از این قلعه ، روی زمین وجود داره . من حس میکنم این جا یه شهره .
همه با سر ، حرفمو تایید میکنن .
پس با این حساب راهی که اومدیم رو برمیگردیم .
شب توی چادرا فقط صدای خش و پش بی سیم میاد و کمی گفت و گو های زیر لبی و علمی که آکنده از نگرانی و ترس و هیجاناته غیر قابل کنترله .
انگار که حتما باید اتفاق بدی بیوفته تا ما رو به سر نخای بعدی برسونه .
گوشه ی چادر کاپشنمو دور خودم میپیچونم و زانوی حسرت بغل میگیرم . ورقای دفترچه مو مرور میکنم . یه تصویر از چهره ی اعضای گروه میکشم . با چشمایی که از بالا و پایین قرنیه هاشون ، سفیدیه زیادی مشخصه و مثل یه روانپریشه مجنون به نقطه ای خیره شده .
هوس یه اهنگ ملو و آروم کردم که منو تو حال خودم غرق کنه . مثل شبایی که تا صبح بیدار بودم و کتاب قصه میخوندم و به نور هایی که از گاهی از چراغ ماشینا ، از لای روزنامه ها به اتاقم نفوذ میکرد خیره میشدم .
الان تنها موزیکی که به گوشام حال میده زوزه ی بیابونه که حالتی پوچ و میان تهی داره .
دراز میکشم و رو به درز چادر سعی میکنم اتاقمو به یاد بیارم . هنوز جعبه ی مدادرنگی هام توی کشوی میزه و قلمو های نشسته و کثیفم گوشه و کنار میز ریختن . در چسب چوبو هم احتمالا محکم نبستم و وقتی برگردم خشک شده .
هنوز پدرام بعد از ظهرا توی خونه با ماشینش بازی میکنه و وقتی به اتاقم میرسه مکثی میکنه . کمی این پا و اون پا میکنه و به یاد میاره که خواهرش اون جا نیست که بره و سر به سرش بذاره .
تو چه میدونی که من چقدر دلم برای خودم و تنهایی هام تنگ شده ؟
دستی رو روی شونه ام احساس میکنم . بر میگردم . نیلوفر با چشمای مهربونش به من خیره شده . لبخندی زورکی میزنم .
رو به نیلو میگم : کارتون انه شرلی رو دیدی ؟
_آره
چشماشو میبنده و زمزمه میکنه : آنه ! تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت ؟ وقتی روشنیه چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود ؟ با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ! از تنهایییه معصومانه ی دست هایت ......آیا میدانی که در هجوم درد ها و غمهایت و در گیر و داده روز های ملال آور زندگی ات حقیقت زیبای دریاچه ی نقره ای نهفته بود ...
با این حرف میخنده و چشماشو باز میکنه و میگه : درست خوندم ؟ فک کنم همین بود ...
و دوباره همون نگرانی به چشماش برمیگرده . تازه امروز متوجه شدم یکی از اعضای گروه که گم شده همون شوهر نیلوفره و نگرانی و ناراحتیش به خاطر اینه . من خیلی بی رحم بودم که داشتم یه طرفه راجبش قضاوت میکردم . شاید همه اش تقصیر من باشه ....به هر حال من بیشتر از همه درباره ی اون فضائیا میدونم و باید بتونم اطلاعاتی بدم که بشه به کمکشون زود تر اونا رو پیدا کرد .

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin