چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

به نام خدا
سلام
امید وارم که حالتون خوب باشه
نمی دونم تو نظر اول چی باعث شد که روی رمان کلیک کنین .
ولی این نکنه رو بگم که رمان ترسناک نیست .
بیشتر یه سبک ماجرا جویی و عاشقانه داره .
ازتون می خوام که رمانو بخونید و همراهی کنین .
اشکالات رو بگید و ...
درباره ی زمان گذاشتن پستا ، فعلا آخر هفته ها میذارم .

از ما بهترون

به قلم: zahrataraneh

ژانر: عاشقانه ، تخیلی

سبک ادبی: گمانه زن

خلاصه داستان :

داستان با آنی که در واقع یک جن زیبا و خوشبخته آغاز میشه . اون با خانوادش تو یه ویلای بزرگ زندگی می کنن. داستان به جز مقدمه از زبان خود آنی بیان میشه . داستان عادیه به جز جایی که آنی عاشق پسری به نام آرش میشه . اما اون پسر....

**********************************


مقدمه:
-اون چیه که داره تو رو این قدر آزار میده ؟

-یه چیز غریب ، یه چیزه که...گفتنش غیر ممکنه.

-اون چیزی که تو ازش حرف می زنی یه ترسه؟

-آره

-ترس از چی؟

-نمی دونم

-شایدم نمی خوای بگی ، چون ازش فراری هستی.

-نمی دونم...

و همان طور که چشم های آبی رنگش از دلهره ی این حس غریب بر آمده عرض اتاق را طی می کند و خطاب به پدرش می گوید : می ترسم که این یه اشتباه باشه ...اون وقت ...اون وقت ....هرگز خودمو نمی بخشم.


اولین چیزی که از او می بینیم قد بلند اوست . مثل دود سیگار آبی رنگی که با نیرویی عجیب ، به طور عمودی کشیده شده و از او یک جن لطیف ساخته . چهره ی زنانه اش ، چشم های کشیده و خمارش و لب های غنچه ای و مجنونش سخت درگیر افکار جنون انگیزش شده است .

مو های بلندش که به یک و نیم متر می رسد ، بدون این که جریان هوایی در اتاق در گردش باشد موج می اندازد . مژه های بلندش با پلک زدن های حسرت اندود حالت می گیرد . قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمش بر روی گونه های بی روحش جاری می شود ، خبر از راز حبس شده در قلب آنی می دهد .

آنی ، جن فیروزه ای ویلای آپادانا ، افسرده و حسرت زده ، باران را از پشت پنجره ی خاک گرفته ی اتاقش به نظاره نشسته .

آن حس غریب هر چه که هست ماجرای این داستان را می سازد ....

****************

چه خوبه که دفه ی قبلی که اومد عکسشو جا گذاشت . می دونم که این کارم کمی قانون شکنیه ولی نمی تونستم از لبخند فریبندش بگذرم ، برای همین در اولین فرصت قاب عکس رو دزدیدم و به اتاق خودم در طبقه ی دوم آوردم .

اتاقم جای دنجیه . پر از وسایل کهنه و قدیمی و تار عنکبوت بسته . اگه کسی بخواد داخل شه دو قدم بر نداشته با خاک و خلایی که تو حلقش میره منصرف میشه و برمیگرده .

این جا ویلای یه آقای پولداره . تقریبا پنجاه سالشه و توی تهران زندگی میکنه . فقط عیدا یه چن روزی میاد و برمیگرده . بقیه ی روزای سال هم من و خانوادم این جا زندگی می کنیم . پدرم یه جن نفوذی بود که گاهی برای کارش هفته ها ما رو ترک می کرد . الآن هم بازنشست شده .

من یه جنم . یه جن مغرور ، آزاد و عاشق ...عاشق هر چیزی که دلمو خوش میکنه .... نمی دونم چرا یه مدتیه عین فیلسوفا حرف می زنم . قاب عکسشو گذاشتم روی میز . نامرد با دوس دخترشم عکس انداخته . ولی خداییش عجب تیکه ایه . دوس دخترشو میگم !

-سلام به خواهر عزیزم ...

-کوفت باز تو مثل خ*ر سرتو انداختی و اومدی تو!

اینی که داره با لبخند دختر کش میاد طرفم ، برادر گرامی بنده ، رامبده .

-کی اومدی بچه پررو !

-همین الآن.

با چشم های قلمبش سعی داره قاب عکسو که سعی دارم زیر کتابا قایم کنمو دید بزنه .

-ای کلک ! اون چیه که داری قایم می کنی...

-اِ ....چیزی نیس ..اصن به تو چه!

-آنی! می دونی که اگه بخوام می تونم ببینمش، پس ، بده ، به ، من ، فهمیدی؟

جیغی می کشم و با قاب عکس شروع به پرواز می کنم . اصلا به جلو نگا نمی کنم . مدام از داخل تار عنکبوت رد می شم و قاب عکس تار عنکبوتا رو پاره می کنه . صدای خنده هام اتاقو منفجر کرده که صدای خرد شدن چیزی رو میشنوم . به خودم میام و نگاهی به کمد میندازم . قاب عکس پشت کمد شکسته در حالی که من از کمد رد شدم !

رامبد بالای عکس وایساده . سرش رو نزدیک تر می بره . یه لحظه احساس می کنم حجم رامبد زیاد تر میشه . نیشش تا بنا گوش باز میشه و در حالی که عکس رو از زیر شیشه ها بیرون می کشه ، میگه : ای دختره ی بوق ...چقدم خوش اشتهایی...
سرمو پایین میندازم و لبمو به دندون می گیرم .
رامبد با جدیت جلوم می ایسته و می گه : قاب عکسو عین روز اولش می کنی و می ذاری سر جاش .
و عکسو جلوم میندازه . در حالی که کم رنگ می شه ، میگه : برو خدا رو شکر کن که بابا نفهمیده . تو که میدونی اون چقد تعصبیه .
و بعد کاملا غیب میشه . آهی می کشم و روی زمین پهن می شم . نگاهم به چهره ی خاک گرفته ام توی آیینه ی قدی گوشه ی اتاق میوفته . یعنی واقعا این منم ؟ یه حس حقارت چشمامو گشاد میکنه . یعنی این قطره های درخشان ، اشک حسرته ؟ حسرت چی ؟ حسرت داشتن یه انسان ؟
عکسو جلوی صورتم میارم و با صدای آرومی میگم : من ازت نمیگذرم آرش ....بی خیالت نمی شم .
نگاهم روی چهره ی دوس دخترش می لغزه و پوزخندی می زنم . عکسو زیر کتابام میذارم و از دیوار رد میشم . بر خلاف رامبد که هر جا می خواد بره ، غیب و ظاهر میشه از پله ها سر می خورم و میرم پایین . پدر و مادر و رامبد و اون مو فرفری که فکر کنم سناست ، دور میز نشستن . برای شام چلو مرغ داریم . با عشوه گری موجی به موهام می دم و به میز نزدیک می شم .
-بابا ، گفتم که من مرغ دوس ندارم .
مادرم میگه : عزیزم ، نمی دونی تالار چقدر شلوغ بود . مگه ول می کردن . ساعت دو نصفه شبه ، هنوز می زدن و می رقصیدن . منم مجبور شدم همینا رو سریع بردارم و بیام . دیگه نگا نکردم ببینم چیه . همش می ترسیدم یکی ببینه .
غذامونو از تالارا و رستورانا تهیه می کنیم . غذاهای اضافه ی آدما . البته خیلیا همینو هم ندارن و از تو آشغال دونیا غذا می خورن .
سر میز شام چشمم روی رامبده . با اخم غذاشو می خوره . رامبد موهای فوق العاده کوتاهی داره ، با چشم های ریز اما نافذ . یه گردنبند عجیب و غریب هم گردنش میندازه . از وقتی بابا باز نشست شده جای اونو گرفته .
سنا خواهر کوچیکمه . توی یه مدرسه ی فوق العاده درس می خونه . خیلی لوسه و هر روز یه مدل موی جدید میده .
مادرم یه جن خونه داره . یادمه پنج سال پیش که از خونه ی قبلی مون رونده شدیم خیلی گریه کرد . می گفت من به این خونه عادت کردم . اما چه می شد کرد ، به خاطر یه اتفاقایی ، اهالی خونه متوجه حضور ما شدن و با ورد و دعا ما رو از خونه بیرون کردن . خب البته این برای هر خانواده ای اتفاق میوفته ، اما مادرم خیلی ناراحت شد .
غذامو زود می خورم و از همه تشکر می کنم و به مقصد اتاق جیم میشم . باز از اتاق بیرون می زنم و توی راهرو ، جلوی در اتاق آرش می ایستم . نا خودآگاه ، لبخند موزیانه ای روی لبم ظاهر میشه . فک نکنم اشکالی داشته باشه یه سرکی به اتاقش بکشم . نزدیک در اتاقم که سنا مچمو می گیره .
-کجا خانوم خوشگله ؟ یه وخ تنهایی نری ، لولو میخورتا!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin