چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

پست سوم از ما بهترون 1

خوشحال میشم تو نودهشتیا هم رمانای منو دنبال کنین.

 

پیچ و تابی به خودم میدم .
-سنا ...من هنوزم فک می کنم کارمون خیلی مسخره اس . افت کلاس داره.
-مگه خلاف کردیم؟
-نه ، ولی کدوم احمقی خودشو دعوت میکنه ....از دست تو سنا ، بی آبروم کردی.
-آنی ! اگه بخوای از همین الآن غرغر کنی تو حموم زندانیت می کنم و میرم.
-مامان اومده؟
-چی چی اورده؟
-مرض جدی پرسیدم.
-آره پایین منتظرمونه.
جلدی می پرم و برسی به موهام می کشم . از دیدن چهره ی پف کردم توی آیینه عصبی میشم . پالتوی نازک مشکی رنگیو می پوشم و به مقصد مهمون خونه جیم می شم .
-سلام مامان ، کی اومدین؟
-همین الآن ، خسته و کوفته . راستی شما ها چرا زود تر خبر ندادین !؟
سنا می پره وسط و می گه : راستش وقت نشد . خودمونم دستپاچه آماده شدیم.
مامان با نگرانی میگه : راستش دلم راضی نیست . نگرانتونم . کی برمی گردین؟
پرسشناک به سنا نگاه می کنم . عزیزم تو رو خدا گندی که زدی جم کن.
-امروز ظهر بر می گردیم .
-خیالم راحت باشه ؟ فقط به چیزی دست نزنینا !
با لبخند کش داری جواب می دم : نگران نباش مامان جون ، جیم می ریم ، جیم بر می گردیم . خیالت راحت راحت.
نگاهی به پالتوی قرمز جیغ سنا میندازم . اون قدر ذهنم درگیر بود که متوجهش نشدم .
کنار هم می ایستیم و جیم میشیم.
خوبی لباسای ما اینه که از دیوار رد میشه ، همراه با ما جیم و ظاهر میشه . محدودیت تغییر چهره نداره ، اما زود فرسوده میشه و بعد از مدتی خود به خود غیب میشه .
البته نسل جدید این لباسا در حال ساخته که حالا کی به ما برسه!
وسط میدون آزادی ظاهر میشیم .
سنا با بهت و حیرت میگه : وای آنی! این جا چقد شلوغه اول صبحی...
-حالا کجاشو دیدی!
خورشید در حال طلوع کردنه . همه جا آبی یخیه . هوا ابری به نظر میرسه .
-می گم سنا ، حالا هلیا رو از کجا پیدا کنیم؟

متوجه چند جن دوره گرد میشم که زیر برج ، یعنی همین جایی که ما وایسادیم ، در حال گیتار زدنن .
-سنا ! اونا رو نگا....
سنا بی توجه به من ، به سمتشون میره .
-سنا صب کن صب کن ، کجا می ری ؟
دو تا از جنا که دو پسر جوون هستن رو قبلا هم دیدم .
آهنگ فوق العاده زیبایی رو می زنن . با طلوع کامل خورشید کار اونا هم تموم میشه . نمی دونم چرا اما در عین این که کارشون زیبا و هنرمندانه اس اما گاهی خیلی ناراحت میشم که جوونای هم سن و سال من برای گذران زندگی دست به این کارا می زنن .
سنا تحت تاثیر آهنگ قرار میگیره و دستاشو به حالت نیایش جلوی صورتش قرار میده .
-آنی ! سنا ! کی رسیدین ؟
توجهم به گربه ی زالی که در حال نزدیک شدن به ماست جلب میشه . سنا با خنده ی مسخره ای میگه : هلی ! خودتی؟
-آره عجقم . زود با من بیاین اون پشت مشتا گربه شین .
**************
از کنار پیاده رو ها حرکت می کنیم هستیم . مردم ، بی توجه به ما در حال رفتنن . یکی کیف به دست به اداره اش میره . یکی دیگه هم با تریپ اسپرت راهی دانشگاهه . آدما سخت درگیر بازی زندگی شونن . گاهی دلم براشون می سوزه . ینی اینا از توانایی های فوق العادشون خبر دارن و این طوری زندگی می کنن ؟ من که شک دارم . در هر حال گاهی به حالشون غبطه می خورم .
زیر ماشنی به حالت اولیه بر می گردیم .
هلیا می گه : آنی خانوم ، اینم خونه ی ما ، دیگه هر وقت خواستی بیای کافیه جیم شی و همین جا ظاهر شی .
خونه ی هلیا اینا که در حقیقت خونه ی آرش ایناست ، یه خونه ی بزرگ و قشنگه . روی دروازه با گل های پیچک پوشیده شده . ماشین شاسی بلند مشکی رنگی که گاهی باهاش به ویلا میان هم زیر درختاس.
با ترس از هلیا می پرسم : هلی!...مامان و بابات خونه ان؟
-نه بابا! دوساعت پیش رفتن سر کارشون.
چه جالب ! پدر و مادرش روز کارن . واقعا خیلی خسته کننده اس .
با ذوق و شوق وارد خونه می شیم . هلیا دست سنا رو به طرف حموم میکشه اما من ذوق زده دارم دنبال آرش می گردم . ینی کجاس؟
به هلیا می گم : هلی جون !...الآناس که همه از خواب بیدار شن ، شاید بخوان دوش بگیرن . بیا توی همین مهمون خونه بشینیم .
هلیا و سنا نیشخندی روی لبشون نقش می بنده . با عصبانیت می گم : بخواین دست از پا خطا کنین حسابتونو می رسم دخترای منحرف.
بغل مبلا لم میدم . ساعت شیش صبحه . در اتاقی باز میشه . با ذوق و شوق منتظر دیدن آرشم . اما مادرش با چهره ی ای قاطی پاطی و موهای وزوزی از اتاق بیرون میاد . چشماش حسابی پف کرده و با خمیازه ی گنده ای به طرف آشپز خونه میره و آب می خوره .
این بار پدر آرش خان با پیژامه ای راه راه از اتاق بیرون میاد و به طرف تلویزیون داخل هال میره و اونو روشن میکنه .
پس این آرش کی بیدار میشه ؟ صدای زنگ موبایل سکوت صبحگاهی رو میشکنه .
-الووو....
وای ! این صدای آرشه ؟ سنا که متوجه ذوق زدگی من میشه با نیش خندی به من نگاه میکنه ، خودمو جمع و جور میکنم و به حرف زدن آرش گوش میدم .
-هاااا(ای کوفت ، دهن دره) الآن آماده میشم .
بالاخره بیدار میشه . از جام بلند میشم . هلیا با تعجب میپرسه : کجا؟
-خب قرار بود وقتی آرش راه افتاد ما هم باهاش برگردیم دیگه!
-نه بابا، حالا حالا ها طول میکشه . فعلا بیشین سر جات .
سنا نچ نچی برام میاد که اگه هلیا این جا نبود می دونستم چه بلایی سرش بیارم .
بر خلاف تصور ذهنیم که فکر می کردم الآناس که با یه شلوارک یا بد تر از اون تو چهار چوب در ظاهر بشه ، آرش با یه تی شرت خاکستری که بازوها و هیکل ورزیدشو به خوبی به نمایش میذاره و شلوار ورزشی مشکی رنگ بیرون میاد .
وای خدا چی میشد اگه این هلیا و سنا این جا نبودن . تقریبا یه سه ماهی از آخرین دیدارم با آرش میگذره . تغییری نکرده . در همین حین آرش با کله میره تو دسشویی .
صدای سماور از داخل آشپزخونه به گوش میرسه . بلند میشم و لب اپن به چیده شدن سفره ی صبحونه نگاه می کنم . مادر مهربونی داره . دل سوز و زحمتکش . آرش باید به خودش افتخار کنه . مادر من با این که خونه داره اما از وقتی یادم میاد سرش به تفریح و سفر و انجمن های مسخره ی خاله زنکی گرمه . پدرم هم با این که چند سالیه بازنشست شده اما گاهی اوقات مثل دیشب برای کمک فراخونده میشه .
آرش بلافاصله به داخل اتاقش میره . دوس داشتم جلو دستشویی وا میستادم و بهش خسته نباشید می گفتم .دی....
پدر آرش صدای تلویزیون رو بلند کرده و سنا و هلیا محو تلویزیونن . حالا یکی ندونه ما تلویزیون ندیده ایم . از فرصت استفاده می کنم و به طرف اتاق آرش میرم . بخشکه شانس . پیرهن مشکی تنگی رو پوشیده با شلوار جین آبی پررنگ . داره زیر گردن خفه شده اش ادکلن می زنه . البته اینو شوخی گفتم . مو هاشم چه عرض کنم ، یه دبه روغن روش خالی کرده و مدل قاطی پاتی داده .
ینی زنجیر نقره ات تو حلقم!

با عجله ساکی رو روی تخت میندازه و لباسای داخل کمد شو تند تند توش میندازه. فک کنم کمد لباساش ده ملیون می ارزه . یه کرم هم از روی میز برمیداره . نه عزیزم این چه کاریه ! نصف کرما و ادکلنات تو ویلاس . بابا زحمت نکش.
ساک رو برمیداره و از اتاق میزنه بیرون .

جلوی در آشپزخونه :

-مامان ، بابا، کاری ندارید ؟ من دارم می رم.

-اِ وا مامان ، حالا وایسا صبحونت رو بخور .

-نه مامان تو راه یه چیزی می خورم .

وای مامانم اینا .

-پس مواظب خودت باش .

-باشه مامان ...خداحافظ

با حرارت به هلیا و سنا می گم : پاشید ! پاشید !

اون دو تا جونور هم با خوشحالی ، زود تر از خود آرش می پرن تو ماشین . جون مادرم اگه بذارم شما جلو بشینین . آخه من می خوام پیش آرش بشینم . بابا ژست راه رفتنت تو حلقم . ساک رو پشت ماشین میذاره . حالا من کجا بشینم ؟ درسته که من یه جنم ولی هیچ خوشم نمیاد تو دل و روده ی یه آدم بشینم .

سنا و هلی رو سقف ماشین نشستن .

-بابا بیاین پایین ! ما پیش جنای تهران آبرو داریما!...

ولی مگه این دو تا کله خراب حرف تو سرشون میره ! ولی بهتر ! حالا تا یه جایی پیش آرش خان می شینم . تو آیینه ی بغل نگاهی به قیافم میندازم . حیف که نمیبینیم آرش خان ، حیف . دِ بیا بشین دیگه داری اون بیرون چیکار می کنی ؟

دستش میاد دم دستگیره که موبایلش زنگ می خوره . با کنجکاوی گردن دراز می کنم . صدای طرفم به طور واضح می تونم بشنوم .

-الو! آرش ، کجا موندی ؟

-اومدم . یه پنج دقیقه ی دیگه اونجام .

عجب ! ینی اونا هم می خوان با ماشین ما بیان ؟ اِ وا ! چه زود خودمونی شدم ! مگه چیه ؟ آرش ، من دوس دارم خودمون بریم . آب به سرت ، اون دوستای دماغوتو به من ترجیح میدی ؟

صبح نسبتا آرومیه . تهران برای من یه جای بیگانه اس . نمی دونم چرا ، ولی از بچگی ازش فراریم . خیلی از اقوام ما این جا زندگی می کنن اما وقتی میشه یه کم دور تر از این شهر شلوغ یه زندگی آروم و بی دغدغه داشت ، چرا خودمونو اسیر شلوغی کنیم ؟

یه عده جن جلو در دانشگاه تهران جمع شدن و دعوا می کنن . البته دو نفر دعوا می کنن و بقیه هم مشاهده می کنن . عده ی زیادی از جنا تو کلاسای دانشگاه تهران شرکت می کنن .

من عاشق کلاس فلسفه ام . البته تا حالا هیچ وقت نیومدم .

کمی جلوتر ، چن تا بچه گربه در حال گشتن توی آشغالان . مادرشون هم بالای سرشون وایساده و مواظبه کسی اذیتشون نکنه . چیزی که خیلی توجهمو جلب میکنه جن جوونیه که بهش میاد پسر فقیری باشه و کنار یه آدم که پیرمرد از کار افتاده ایه وایساده . یه حسی بهم میگه که پیرمرد حضور اونو احساس میکنه . تو بساط کهنه ی پیرمرد یه مشت آیینه و بدلیجات عجیب و غریب ریخته .
مردم بی توجه از کنارش رد میشن . ینی اون پسره داره چی کار میکنه ؟ پشت چراغ قرمز ترمز می کنیم . پسر متوجه نگاهم میشه . با تعجب به من خیره میشه . داره به چی فک می کنه ؟ به این که چرا یه جن جوون کنار یه پسر جوون که یه آدمه نشسته ؟ شایدم حالا داره با تعجب به هلیا و سنا که روی سقف نشستن نگاه میکنه . چراغ سبز میشه و اون جن عجیب ، دور تر و دورتر میشه . نگاهش رو تو آیینه ی بغل می بینم که هنوز دنبالمون می کنه .
با صدای لخ لخ آیینه ی جلو به خودم میام . تصویر جن مسخره ای که یه پسر بچه اس تو آیینه ظاهر میشه . تریپ سوسول مسخره ای زده که نا خودآگاه خندم میاد . با صدای مسخره اش میگه : شما کی هستین ؟
-خوبه شما اول تماس گرفتینا ، اول شما بگین کی هستین .
پسره ی پر رو نصف من نیست این همه زبون درازی می کنه . دوس دارم دمشو بچینم . با کمال وقاحت میگه : ببین من این حرفا حالیم نیس به این هلیا بگو کدوم گوریه جوابمو نمیده!
پس این رفیق هلیاست ! بزنم تو دهنش دکوراسیونش بیاد پایین ؟
-که چی ؟ چیکارش داری؟
-ببین دختر خانوم ، خیلی رو اعصابی ، هلیو خبر می کنی یا خودم بیام اونجا آبروشو ببرم !
-حرف دهنتو بفهم پسره ی عوضی ، تو کی هستی که می خوای آبروی هلیا رو ببری ؟
با اومدن هلیا کمی فضا آروم میشه .
-چی شده آنی ؟ با کی داری دعوا می کنی ؟
یه لحظه نگاهم روی سر سنا و هلیا که بیخ گوش من و آرشه ثابت میمونه .
-از این پسره ی پررو بپرس که یه ذره تربیت نداره و همش جواب سر بالا میده .
هلیا آتیشی میشه و به طرف میگه : اشکان ! باز داری چه غلطی می کنی ؟
پسره جواب میده : ببین هلیا ! صداتو رو من بلند نکن ! زود بگو با گردنبندای من چی کار کردی ؟
هلیا با عصبانیت میگه : گردنبندا ؟ کدوم گردنبندا ؟ خودت اومدی از من گرفتیشون!
-چرا حرف مفت می زنی هلیا؟ من کی اومدم پیش تو ؟
دلهره ی عجیبی توی چهر ه ی هلیا ظاهر میشه و فورا ، بدون خداحافظی جیم میشه . آیینه هم خاموش میشه .
سکوت سنگینی از بهت و حیرت توی ماشین برقرار میشه . من و سنا لحظه ای به هم خیره می مونیم . آرش هم که حتی یک نفس از حرف های ما رو نشنیده به رانندگی خودش ادامه میده .
سنا بریده بریده میگه : می گم آنی !...الآن چی شد ؟

-نمی دونم
وسط راه دو تا از رفیقای آرش هم سوار می شن . یکی از اونا که اسمش همایونه جلو نشسته و من و سنا هم در آغوش هم کنار رفیق مو فرفریش ، سروش ، عقب نشستیم . سنا توی بغل من به خواب رفته . خیر سرش می خواست جاده چالوسو نگاه کنه .
-پاشو سنا ،پاشو منظره رو نگا...
-ولم کن خوابم میاد
بر خلاف تصورقبلیم صدای موزیک آرومه . چرا این سه تا این قد پکرن ؟ حوصلمو سر بردن . آخه مگه چی شده .
سروش پنجره شو پایین کشیده و دستشو باد میده . موهای پف دار و پری داره . چشمای ریزی داره و زیاد به خودش نرسیده . درست بر خلاف آرش . یه بلوز قهوه ای نه چندان اندامی پوشیده و کمی آستینش رو بالا زده . شلوارشم یه جین رنگ پریده اس که مطمئنم هر وقت میره تفریح می پوشدش . چهره ی شادی نداره . انگار یه غم بزرگ داره .
همایون ، ریش زیاد و مو های فرفری بلندی داره که با کش اونا رو بسته . یه جورایی آدمو به فکر وا میداره . یه دستبند مسی هم دستشه . هیکلی نداره اما به نظر میرسه اگر عصبانی شه چیزی جلو دارش نیست . چهره ی آرش که کاملا بی آزار به نظر میرسه رو با همایون مقایسه می کنم .
دفی که جلوی پای همایونه روی دست اندازی صدا میکنه و تن همایون یه لحظه می لرزه . ینی دف آوردن واسه تفریح ؟ والا ما هر کی رو دیدیم یه تنبکی ، گیتاری ، ویالونی ....البته دفم چیز بدی نیس ولی به اینا نمیاد با دف بلند شن برقصن .
جاده ی چالوس نعمت بزرگیه . برای من که مدتیه حقیقتا تو یه جزیره ، تنها افتادم یه حس غریبی داره .
سلام بر خانه . آرش ! دوستان آرش ! به خانه ی زیبای ما خوش آمدید!
-سنا پاشو پاشو ، رسیدیم .
همایون از ماشین پیاده میشه و نفس عمیقی میکشه و میگه : عجب جای خوبیه !
خاش می کنم خاش می کنم ! خونه ی خودتونه ! بفرماید بالا!
نمی دونم چرا آرش مثه برق گرفته هاست . انگاراصن این دو تا رو نمیشناسه . حالا مثلا اینا دوستاش صمیمیش هستن ؟
متوجه سکوت عجیب سنا می شم .
-آنی! رامبد....
-چی؟!
رامبد ، دست به سینه روی سکو وایساده و به ما نگاه می کنه . حسابی عصبانیه . وای حالا چه خاکی سرم بریزم .
-آنی حالا چیکار کنیم؟

-بیا ...از چی می ترسی ، بیا ببینم حرف حسابش چیه...
آرش و رفقاش سلانه سلانه به طرف در ورودی می رن . خیره به رامبد بهش نزدیک می شم .
-سلام رامبد ...چیزی شده؟
-تا الآن کجا بودین ؟
-اوم...یه سری به هلیا اینا زدیم .
از چشماش می خونم که تو دلش میگه : آره جون خودت با این آرش جونت.
حماقت عجیبی توی چشمام ظاهر میشه . باید حالا که گند زدم پاشم بمونم.
با حالت آروم تری میگه : زود بجنبید مامان و بابا تو ویلای حشمت منتظرمونن.
و به سرعت جیم میشه . با تعجب نگاهی به سنا میندازم . ینی چه اتفاقی افتاده ؟
ویلای حشمت کوچکترین ویلای این منطقه اس. عموم و پسراش اینجا زندگی می کنن . دیواراش کمی تخریب شده اما هنوزم کسایی پیدا می شن که برای تفریح بیان توش . نمای زیبایی داره . جنگل پر پشت با نمای کوه مه گرفته . هر گوشه ای خاک و خل گرفته و تارعنکبوت هر جایی دیده میشه . عموی کوچیکم اسی هم اینجا زندگی میکنه .
عموی بزرگم اسمش کیهانه . بچه هاش اکثر اوقات خونه نیستن .
توی هال ، روی کاناپه ها لم میدم . عمو کیهان هم رو کاناپه ی رو به رویی در حال چرت زدنه . بقیه هم هر کدوم تو یکی از اتاقا چپیدن و به خواب روزانه شون ادامه می دن . صدای قطرات آب از آشپز خونه به گوش میرسه که اصلا جالب نیست . بعد از ظهر افسرده ای رو میگذرونیم . عمو کیهان هفت پادشاهو خواب میبینه . به خاطر سن بالاش خوابشم خیلی سنگینه . مامان طبقه ی بالا پیش سنا خوابیده . پدر همراه پسر عموی بزرگم فرزاد رفتن مراسم ترحیم یکی از دوستای قدیمی .
با عمو کیهان زیاد رابطه ی عاطفی ندارم . اسی طبق معمول توی اتاقش چپیده . اسی عموی ماست اما به خاطر اتفاقایی رابطه مون متحول شد . خب اون یه جن محافظه کاره و حد و مرزای خودشو داره .
پژمان پسر دوم عمو کیهان ، لای درختا با دختر عجیب و غریبی در حال حرف زدنه . به دختره نمیاد که دوست پژمان باشه . باریکه ، اصلا جذاب نیست . گودی زیاد دور چشماش اونو خیلی وحشتناک کرده . حرف زدنشون هم اصلا محبت آمیز نیست . سرمو به کاناپه تکیه می دم و از لای چشام اونا رو دید می زنم ولی چه فایده ! این طوری که به جایی نمی رسم . نگاهی به اطراف میندازم . آروم جیم میشم و توی راهرو ظاهر میشم . خودمو شکل یه مار می کنم و سریع از زیر برگای پاییزی به طرف پژمان و دختره می خزم . از لای برگا چهرشون قابل مشاهده اس . دختره وحشتناک تر به نظر می رسه . یه لحظه نگاهش به برگا میوفته . متوقف می شم . نکنه فهمیده باشه !
پژمان : من نمی تونم ریسک کنم .
-عزیزم چه ریسکی ، من تو رو دوس دارم .
شروع به راه رفتن کردن . به بالای سرم میرسه و یه لحظه نفسم می بره . وای! درد شدیدی رو از فشار پای دختره حس میکنم.
پژمان : تو چت شده؟
-میدونی عزیزم ! من هر کسی رو که مانع رسیدنم به اهداف بزرگم بشه ....


 



 
نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin