چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....


بقیه ی حرفشو نمی فهمم و دیگه چیزی رو حس نمی کنم .
چشمم رو باز می کنم . سرگیجه ی شدیدی دارم . وای ! خدای من ! نه! تو یه شیشه ی الکل روی پیشخون یه مغازه ام . نمی تونم خودمو تکون بدم . اینا همش کار اون دختر عوضیه . حالا چیکار کنم ؟
از وسایل پشت ویترین معلومه یه مغازه ی فروش وسایل شکاره . اسلحه ، قطب نما ، کفش . مغازه دار مرد سیبیلو و خشنیه . مو های بور داره و مو های سرش 90 درصد ریخته . تو ابروش خط افتاده و معلومه خودشم عشق شکاره . نگاهی به بیرون میندازم . دیگه شبه . مردم توی پیاده رو در حرکتن . پسر و دختر جوونی پشت ویترین می ایستن و به مار بزرگی که توی شیشه ی الکل گذاشته شده نگاه می کنن . توی قفسه های داخل مغازه هم چن تا از این شیشه ها پیدا میشه .
مغازه حالت بسته ای داره و زیاد نمیشه توش رو از بیرون دید زد .
پسر و دختر در رو باز می کنن و وارد مغازه میشن . دختر مانتوی مشکی براق و فوق العاده چسبونی پوشیده و عینک دودی مارکش رو روی مو های پر کلاغی و چربش گذاشته . شال مشکی رنگش رو بی علاقه روی کلیپسش انداخته و با ولع اجناس رو از نظر می گذرونه .
پسره که هیکلش بد نیست و قیافه ی چکش خورده ای داره با صمیمیت میگه : سلام عمو، احوالتون؟
عموش محافظه کارانه جواب میده : به ! سلام ، منتظرت بودم .
دختر نزدیکم میشه و با تعجب نگاهم می کنه . از وضعیت خودم متنفرم . دختر ! تو دلت به هم نمیریزه ترشی مار نیگا می کنی ؟
چشاش سگ داره . از این آدمایی که چشماشون بد جوری برق می زنه . پوست سفید و براقی داره و معلومه حسابی ازش مراقبت می کنه .
عموهه با پسره حرف می زنه و تیکه میندازه . پسره به دختره نزدیک میشه و وقتی اونو خیره به من میبینه می گه : یکی از اینا می خوای ؟
نیش دختره باز میشه . دندونای سفید و مرتب و کوچیکی داره . معلومه اهل وراجی کردن نیست . یواش میگه : چطور ؟
پسر به پیشخوان اشاره می کنه و عموهه از پایین یه چیزی رو روی میز میذاره . خدای من !...یه جنین توی یه شیشه ی الکل!؟
دختر با خوشحالی میگه : چه خوشگله ، من همینو می خوام .
اصن اینا از دم روانی ان . عموهه دور شیشه فیبر میندازه و داخل یه جعبه ی بیسکویت قرار میده . پسره ، چن تا چک پنجاهی روی میز میذاره و هر دو خداحافظی می کنن و میرن و مغازه توی سکوت کذاییش حل میشه .
نگاهی به ساعت میندازم . یازده شبه . ینی تا الآن نبود منو متوجه نشدن ؟ اگه هم فهمیده باشن می خوان چی کار کنن ؟
متوجه تابلوی یک در دوئه گوشه ی مغازه میشم . به سختی از گوشه ی چشم قابل دیدنه . تصویر یه ببره که دندوناشو روی گردن یه گوزن گذاشته و پدرشو در میاره . متوجه حرکت چشمای ببر می شم . ینی کسی اینجاس؟
ساعتی میگذره . پیرمرد کم کم مغازه رو جمع و جور میکنه و میره . کرکره ی پنجره پایین کشیده میشه و تاریکی حکم فرما . تاریکی هیچ وقت برای یه جن معنا نداره اما از این تاریکی بی اندازه وحشت دارم . نگاهم روی قاب عکس که نقطه ی خطره ثابت می مونه . دود غلیظی که ازش جاری میشه مهر تاییدی به احساس خطر من میزنه . دقیق تر که میشم چهره ی رامبد رو می بینم .
-خواهری...تو اینجا چیکار می کنی ؟
ینی این الآن با من بود ؟ چه مهربون شد این یهو!
از وضعیت خودم خجالت می کشم ، اما همچنان همون ترشی مار بی حرکتم!
رامبد به آرامی در ظرفو باز میکنه . با مهربونی میگه : می تونی بیای بیرون ؟
کمی تلاش می کنم . بی فایده اسس . همچنان بی حرکت می مونم .
رامبد ، با دلسوزی نگاهم می کنه .
-سعی خودتو بکن .
تکونی به جسم ماری مسخ شدم میدم و عین دود غلیظ سیگار از سر ظرف بیرون می ریزم . از روی پیشخون سر می خورم و کف مغازه پهن می شم .
رامبد بالای سرم زانو می زنه و چن بار صدا می زنه : آنی ! آنی! می تونی بلند شی ؟
اما دیگه واقعا بیشتر از این از دستم ساخته نیست . منو بغل می کنه و میگه : می ریم ویلای حشمت ...
لحظه ای بعد هر دو داخل هال ویلا ظاهر میشیم . رامبد منو به طرف اتاق خوابی میبره و روی تخت میذاره و خودش از اتاق خارج میشه .
نمی تونم خودمو تکون بدم . نکنه برای همیشه فلج شدم ؟! صدایی شنیده نمیشه . همه رفتن سر کار و زندگی خودشون . ینی هیشکی اهمیتی به نبود من نمیده ؟!

رامبد ، دقیقه ای بعد با یه ظرف آب برمی گرده . کاسه ی مسی براقی رو پر آب اون ظرف می کنه و به لبم نزدیک می کنه . دستش رو زیر سرم می ذاره و ذره ذره آبو بهم میده . کم کم بدنم جون می گیره . با صدای بریده ای می گم : را...مبد...

-بله!...حالت خوب شد!

-چه...اتفاقی افتاد؟

-نگران نباش ...همه چی رو برات توضیح می دم . فعلا استراحت کن .

اون قدر خسته ام که خیلی زود خوابم میبره .

با کرختی از خواب بیدار میشم . دیگه اون حس آغشتگی به الکل رو ندارم . اتفاقات دیشبو از نظر می گذرونم . چه شب بدی بود....

صبح خیلی زوده . خورشید تازه طلوع کرده . کنار پنجره می ایستم . رامبد و مادر کنار حوض قدیمی در حال صحبت کردنن.

پسر عمو پژمان هم بالای درختای پاییزی ، برگای زرد رو می تکونه و روی زمین می ریزه . . به آهستگی وارد سالن میشم . عمو کیهان بالشتش رو زیر سرش میذاره که بخوابه .

-سلام عمو جان .

-سلام آنی خانوم ! دیشب کجا بودی ؟ خبری ازت نبود !

-همین دور و ورا . مزاحمتون نمی شم ...بخوابید .

با شروع روز همه ی جنا دوس دارن یه خواب راحت رو شروع کنن . درست برعکس آدما .
به طرف حیاط میرم . هوا حسابی خنک و ابریه و الآناس که بارون بیاد . نزدیک رامبد و مادر میشینم .

مادر با خوشحالی میگه : آنی! کجا بودی؟!

-همن دور و ورا ، شما کی اومدین؟

رامبد خیره به من نگاه می کنه . مادر ادامه میده :منم تازه رسیدم . نمیدونی چقد سرم شلوغ بود .

خمیازه ای میکشه و میگه : من دیگه میرم بخوابم . شما هم زود تر برید بخوابید . خوب نیست بیرون بمونید .

نگاهی به رامبد میندازم که به برگای پاییزی چشم دوخته .

-خب! حالا بهم می گی چی شد ؟

با نگاهش اشاره ای به پژمان میکنه . تنها کسی که بی آزار به نظر می رسید پژمان بود . البته تا قبل از اتفاقای دیروز و دیشب .

یه جن آروم و بی دردسر که ما همیشه فکر می کردیم شیرین عقله اما با چیزایی که من ازش دیدم احتمالا خیلی هم باهوشه .
کنار رامبد ، بهش تکیه میدم و هوای خنک پاییزی رو استشمام می کنم .
-خیلی دلم برای خونمون تنگ شده رامبد .
-منم همینطور ، میای بریم یه چیزی بخوریم ؟
-آره

رامبد هم ساعتی بعد خواب روزانشو شروع می کنه اما هشیاری از تن من رخت نمی بنده . توی سرم لرزش عذاب آوری رو حس می کنم . به طرف یخچال می رم و یه بطری دوغ بر می دارم . کمی سرگیجه دارم و تلو تلو خوران خودمو به کاناپه می رسونم . عمو کیهان هفت پادشاهو خواب میبینه . ذره ی نوری که به سختی از پشت پرده ها هجوم میاره هم آزار دهندست .
چند قلپ دوغ می خورم و به چیز هایی که اتفاق افتاد فکر می کنم . رامبد منو چجوری پیدا کرد ؟ اون جن وحشتناکی کی بود و با پژمان چیکار داشت ؟ یا اون دختر یه جنین سقط شده رو برای چی می خواست؟
خونه به حالت موجی جلوی چشمم بالا و پایین میره که پژمان از میون دیوار ظاهر میشه و خودشو به من می رسونه . چهرش با این که خیلی نزدیک نشسته اما بازم تاره.
-پژمان تویی؟
-حالت خوبه آنی؟!
-آره...خوبم...تو چرا نخوابیدی؟
-اون بیرون خیلی خوبه . برگای پاییزی همه جا ریخته .
باز هم شروع کرد به بلغور حرفای شاعرانه . این هوای غم زده حالمو بیشتر بهم می زنه . چشمامو روی هم فشار می دم تا از منگی بیرون بیام .
-پژمان خان ! این روزا چیکار می کنی ؟
سعی می کنم لبخند مصنوعیم رو حفظ کنم .
-سرگرم بازی کثیف زندگی! مثل همه ...آنی تو مطمئنی حالت خوبه!؟
نصف دیگه ی دوغ رو سر می کشم .
-پژمان تو از من بدت میاد ؟
-منظورتو نمی فهمم. من همیشه...

-صب کن پژمان ، فک کنم آنی بیدار شد .
صدای سنا نزدیک تر میشه . از لای پلکام چهره ی پژمان و سنا پیدا میشه . عصبی از جا می پرم و به پنجره نگاه می کنم .
-ساعت چنده ؟
سنا : هول نکن آنی ، 6 عصره.
-هووف! مامان انا کجان؟
-تو سالنن ، کم کم باید بریم.
نمی تونم بگم چقدر از شنیدن این حرف خوشحالم . متوجه نگاه بهت زده ی پژمان می شم که با همون چهره ی لاغر و غم زده که همواره حسرت ازش میباره بهم نگاه میکنه . نگاهش تمام غمای عالمو رو سرم خراب میکنه .
به محض خداحافظی با عمو کیهان و اسی و فرزاد و پژمان ، همگی جیم میشیم و در اتاق خودم ظاهر می شم . صدای مادر از پایین میاد : وای ! خدای من ...این جا چه خبر بوده !
کنجکاوانه به پایین می رم و صحنه ی جرم رو از نزدیک مشاهده می کنم . پارچه های سفید روی وسایل انداخته شده . کف سالن با پارچه ی بزرگ سفیدی پوشیده شده . میز دایره ای بزرگ پایه کوتاهی وسط سالن مونده ، به همراه چند ظرف آب.
رامبد دست به سینه این منظره رو مشاهده می کنه . سنا مثل خرس تنبلی روی مبل لم داده . پدر هم منتظر واکنش ماست .
رامبد با حالت جالبی میگه : آه...واقعا وحشتناکه.
مامان با ترس به بابا نگاه می کنه و میگه : نمی خوای بگی که این یه مراسم احضار روح بوده . وای من تازه به این خونه عادت کردم .
پدر با آرامش به مادر که دیگه بغض کرده جواب میده : عزیزم ، شایدم یه انرژی درمانی ساده بوده . خودتو بیخودی نگران نکن .
رامبد : اما اون روز دست یکیشون یه دف بود .
مامان : دف!
سنا با حالتی که اصلا به بحث نگران ما نمیاد جواب میده : عزیزان ، شک نکنید که این یه جلسه ی احضار روح بوده ، همینو بس!
هر چهار تا نگاه غضب آلودی به سنا میندازیم که اونم کمی خجالت بکشه اما مگه از رو میره ! رو که نیس ، سنگ پا قزوینه!
سنا : مگه دروغ میگم ...دیگه از این ضایع تر...
راست هم میگه . شب غم انگیزی در حال سپری شدنه . هر کس تو اتاق خودش چپیده و کوچکترین صدایی شنیده نمیشه .
به آرومی از اتاق بیرون میام و سرم رو داخل اتاق رامبد می برم .
-هستی؟
رامبد ، روی تاقچه نشسته و سرش رو میون دست هاش گرفته .
-آره....بیا تو.
-حالا می تونیم با هم حرف بزنیم ؟
با تعجب نگاهی به من میندازه .
-درباره ی چی ؟
-اوم...درباره ی اتفاقای دیروز .
-آهان ....آره ....بیا این جا.
کنار طاقچه تکیه می دم و منتظر گزارشات رامبد می مونم.
رامبد : ببین آنی ...کم کم که بزرگ می شی متوجه می شی که هیچ جای دنیا امن نیست ...
زد رو کانال نصیحت پدرانه . بابا بی خی خی...
آنی : می دونم رامبد...جواب این سوالمو بده ...دیروز چه اتفاقایی افتاد؟
کمی به هم می ریزه اما خیلی زود خودشو جمع و جور می کنه .
رامبد : آنی! ما باید احتیاط کنیم ، چون که یه انسان ، برای سرگرمی یا هر چیز دیگه ای داره به مافیای بچه دزد اجازه ی فعالیت میده.
عین خنگا می گم :چی...!؟
رامبد اول با تعجب بهم نگاه می کنه ، بهد لبخند تحقیر آمیزی بهم می زنه . بلند می شه و زل می زنه تو چشمام و میگه : خیلی بچه ای آنی...هنوز برای فهمیدن این چیزا کوچیکی.
و جیم می شه و منو با هزار تا سوال تنها میذاره . این حرفش خیلی ناراحتم می کنه . کی گفته من بچه ام؟
به اتاق سنا (حموم) سرک می کشم . توی وان دراز کشیده .
-سنا ...هستی؟
-نه نیستم
-سنا مافیا یعنی چی ؟
بلند میشه و با تعجب به من نگاه میکنه .
-آنی...تو چن سالته؟
-تو هم داری منو تحقیر می کنی؟ یه سوال ازت پرسیدم .
-باشه ...حالا چرا ناراحت می شی ....می خوای بدونی مافیا یعنی چی؟
-اصن دیگه نمی خوام بدونم.
و با عصبانیت حمومو ترک می کنم و به دخمه ی خودم پناه می برم.


آخه چرا من هیچی نمی دونم ! دوستامم همیشه بهم می گن تو خیلی ساده ای ! آخه من چی کار کنم ؟ چرا من اینقده بدبختم ؟
نگاهم روی فرهنگ لغت کهنه ی توی کمد سر می خوره . کمد کهنه ی موریانه خورده ای که یک مشت آت و آشغال هم پشت شیشش ریخته . شیشه رو کنار می کشم و کتاب رو بر میدارم . خاک از روش سر می خوره . روی میز می کوبمش . خاک ازش بلند میشه . بازش می کنم . این جا چه خبره! قاف...کاف...گاف...لام...میم. ما...ماس...ماش...مافیها!
مافیها: آن چه در او(آن ) است !
ینی چی ؟ منظور رامبد چی بوده ؟ چی در چی است ؟ آن چیست که در آن یه چیزی هست ؟ من باید اونو کشف کنم . به راهرو می رم . سرکی به اتاق رامبد می کشم . اینطور که بوش میاد خبری از رامبد نیست . باید اتاقشو زیر و رو کنم . زیر تخت، توی کمد، بالای در ، زیر موکت، پشت آیینه ، بالای پرده ها. هیچ چیز اینجا پیدا نمیشه که مربوط به رامبد باشه . حالا من چی کار کنم ؟!
پکر ، به اتاقم بر می گردم . یاد هلیا می افتم . جلوی آیینه می ایستم .
-سلام آنی...چه خبرا؟
با حماقت تمام می گم : خبرا پیش شماست ، چی کارا می کنی ؟
-هی...اتفاقی افتاده ؟
-آره ، اون روز که یادته !
-ام، اون روز که اومدین خونمون ؟
-آره عزیزم ، خیلی خوش گذشت .
-راستش به منم خیلی خوش گذشت ، اما خودت که دیدی ، نتونستم همراهتون بیام.


-راستی چی شد یه دفه؟
-چیز مهمی نبود .
چند ثانیه با لبخند موزیانه ای بهش خیره می شم .
-هیچی هیچی هم نبود . اتفاقی افتاده هلیا؟
-نه بابا،گفتم که ، چیز مهمی نبود .
دیدم اگه بخوام ادامه بدم یه چیزی بارم میکنه . بی خیالش می شم و خداحافظی می کنم .
حالا چیکار کنم ؟ یه چیزی عین چراغ توی ذهنم روشن میشه ، پژمان!
ماجرای هلیا و اتفاقای خونه ی ما اصلا به هم مربوط نیست اما من باید هر دوی این ابهامات رو رفع کنم تا بتونم حس کنجکاویمو آرووم کنم.
اصلا دوس ندارم یه بار دیگه به خونه ی عمو کیهان برگردم . اون خونه ی مزخرف و نفرین شده....!
نگاهی به ساعت میندازم . ساعت ده شبه . برای شبگردی یه کم زوده . سری به طبقه ی پایین می زنم . وسایل هنوز اون جاست . واقعا وحشت انگیزه . حتی تصور این که یه شب قبل یک روح یا یک جن این جا به معرکه کشیده شده عذاب انگیزه . خبری از مامان نیست . حتما دوباره رفته سراغ انجمن خاله زنکی مسخرش . بابا هم حتما با رفقا رفتن بیرون . سنا هم حتما داره آماده میشه که بره . اصن به من چه ، من که الآن مثلا باهاش قهرم .
سکوت نا خوشایندیه . روی یکی از مبلا ی توی سالن دو دقیقه چشمامو روی هم میذارم .
«روی علف ها چکیده ام
من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف ها ی تاریک چکیده ام
جایم این جا نبود
نجوای نمناک علف ها را می شنوم
جایم این جا نبود
فانوس
در گهواره ی خروشان دریا شست و شو می کند
کجا می رود این فانوس
این فانوسِ دریا پرستِ پر عطشِ مست؟
.
.
بر سکوی کاشی افق دور
نگاهم با رقص پریان می چرخد
.
زمزمه های شب در رگهایم می روید
باران بر خزه مستی
بر دیوار تنه ی روحم می چکد
.
.
من ستاره چکیده ام
از چشم های نا پیدای خطا چکیده ام
.
شب ، پر خواهش
و پیکر گرم افق عریان بود
رگه سپید مرمر سبز چمن زمزمه می کرد
و مهتاب...»
-هیس....منو یادت میاد
خودشه، داره خفم میکنه ، دوس دختر پژمانه ، با اون چشمای گود و وحشتناکش.
-چرا این جا خوابیدی؟
دارم خفه می شم . نمی تونم جوابشو بدم . داره منو کجا می کشونه ؟ دور و ور خیلی ماته..
خِس.....
-چشماتو نبند آنی...
«و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد
پریان می رقصیدند
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود
.
زمزمه هاشان مستم می کرد
پنجره رویا گشوده بود
و او چون نسیمی به درون وزید»
دردی شکنجه آور تمام تنم رو می چلونه. بغضم میشکنه.
-ولم کنید...
«اکنون روی علف ها هستم
و نسیمی از کنارم می گذرد
.
تپش ها خاکستری شده اند
آبی پوشان نمی رقصند
فانوس آهسته بالا و پایین می رود
.
.
هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
چشمانش خوابی را گم کرده بود
جاده نفس نفس می زد»
با جیغ فریاد می زنم : رامبد ، بابا...کمک!
«صخره ها چه هوسناکش بوییدند!
فانوس پر شتاب!
تا کی می لغزی
در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ؟»
از جیغ زدن نا امید میشم . آرش، همایون ، سروش، اون دختر، ...همگی این جا هستن...
«زمزمه های شب پژمرد
رقص پریان پایان یافت
کاش اینجا نچکیده بودم!»


اتاق کاملا تاریک، با تخت های کهنه و قدیمی و پر از تار عنکبوت رو جلوی خودم می بینم . انگار یه خوابگاه متروکه اس . ناله ی خفیفی به زور از ته گلوم بیرون میاد .
-بیدار شدی خانومی!
جن پرستاری با قیافه ی جذاب و تو دل برو بالای سرم ظاهر میشه .
-اینجا بیمارستانه ؟
-آره عزیزم ....حالت بهتره؟
-گشنمه ...

در حالی که سنا اضافه ی غذا رو بر میداره ، رامبد هم خودش رو روی صندلی جا میده و میگه : میذاشتی به هوش بیای بعد می گفتی گشنمه.
روم رو ازش بر می گردونم.
رامبد : ازم ناراحتی؟
-چرا داری یه جوری وانمود می کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده ؟
رامبد که متوجه خشم من میشه ، چهره ای جدی به خودش میگیره و میگه : تو از چی ناراحتی آنی؟
این آرامش رامبد ، گاهی واقعا روی اعصابه . بغض می کنم .
-اگه تو همون موقع همه چی رو بهم می گفتی این اتفاقا نمی افتاد .
-چی رو بهت می گفتم ؟
با گریه می گم : از جلو چشمام گم شو رامبد . دیگه نمی خوام قیافتو ببینم .
لعنتی! چرا این حرفو بهش زدم . با عصبانیت از روی صندلی بلند میشه .
خشم و غضب از چهرش معلومه . بلافاصله جیم می شه .
-نباید با برادرت این طوری حرف می زدی .
چهره ی مادر با ترحمی اعصاب خورد کن جلوی در ظاهر میشه . اونم داره از رامبد طرفداری میکنه .
ساعتی بعد به خونه بر می گردیم . ساعت ده شبه . هنوز خبری از رامبد نشده و هنوز ، زیاد توانایی سر پا ایستادن رو ندارم . روی تختم دراز می کشم .
-آنی! می تونم بیام تو ؟
چهره ی سنا جلوی کمد ظاهر میشه .
-بیا این جا عزیزم .
توی بغلم می گیرمش و سرمون رو روی بالشت می ذاریم . اون هم مثل من ناراحته .
-آنی ...منو ببخش!
-برای چی ؟ تو که کاری نکردی!
-چرا ...منو ببخش .
-آخه برای چی؟
-دیشب....
-خب!؟
-دیشب فرار کردم . اول نتونستم سریع جیم شم . تا ته باغ دویدم . اونا تا دم دروازه دنبالم کردن . اما زود جیم شدم .
-کار خوبی کردی سنا ....من از دستت ناراحت نیستم .


-تو خیلی مهربونی آنی....چرا این قدر با من خوبی؟
با خنده می گم : من با تو خوبم؟
سنا: آره....انگار تو منو دوس داری ، برای چی ؟
-این چه سوالیه سنا...تو خواهرمی.
سنا: می دونم ، ولی من که با تو خوب نیستم ...تازه همیشه باهات دعوا می کنم .
دستم رو محکم دور کتفش می گیرم و می گم : چه ربطی داره ...من همیشه تو رو دوس دارم.
و بوسه ای روی گونه اش که به تازگی کمی تپل تر شده می زنم .
با صدای لخ لخ آیینه از خواب بیدار می شم . اصلا حواسم نبود که به خواب رفتیم . با جستی جلوی آیینه می ایستم و کمی موهامو مرتب می کنم . چهره ی ندا توی آیینه ی قدی قابل مشاهده اس .
-سلام ندا خانوم ، بالاخره به یاد ما هم افتادی !
-این چه حرفیه آنی جون . خواب بودی؟
-اِی...دیگه کم کم داشتم بیدار می شدم . خودت که میدونی ، دوس ندارم شبم رو با خوابیدن حروم کنم .
-خیلی خوبه ، می خواستم برای یه مهمونی کوچیک دعوتت کنم .
-مهمونی؟!
-آره ، دور همیه ! تو هم میای؟
-امشب ؟ ! چرا زود تر نگفتی...
-دیگه می خواستم سورپریزت کنم .
-تو هم با این کارات ، خونه ی خودتونه دیگه ....؟
-نه ... تو باغای مرکبات...
-واو...فوق العاده اس . حتما میام . فقط ساعت چن ؟
-دو ساعت دیگه . نزدیکای سه .

باغ مرکبات یکی از خفن ترین تفرج گاهاست که هیچ آدمی ، ساعت 3 نصفه شب جراءت نمیکنه به اون جا بره .
به سالن می رم . این وسایل لعنتی هنوز این جان و خبری از کسی نیست .
واقعا که ، ینی بازم منو تنها گذاشتن تا هر اتفاقی برام بیوفته ؟
به یاد سنا می افتم . به اتاقم بر می گردم .
-سنا ، پاشو ، مدرسه ات دیر میشه .
با ترس از خواب بیدار میشه .
-وای! ساعت چنده؟
-هول نکن ، یک نشده .
-من برم زود آماده شم . خدافظ
اینم که رفت . معلوم نیست امشب چه بلایی سرم میاد . خدا بخیر بگذرونه . با ترس و لرز توی خونه می گردم . چرا خونوادم این قدر بی فکرن که منو اینطوری تنها گذاشتن ؟
یه فکری به سرم می زنه . بهتره زود تر برم پیش ندا...اما نه الآن که خیلی زوده . حالا چیکار کنم ؟ عرق سرد روی پیشونیم میشینه .
از ترس به اتاق آرش پناه می برم . همیشه از آدما شنیدم که سیگار کشیدن آرامش خاصی میده . چرا من یه بار امتحانش نکنم!؟
با اولین پک ، درد عجیبی توی سرم میپیچه . مردشور آرامشش رو ببره . لرزش دستام زیاد میشه .
چهرم تو آیینه ، بهم نیش خند نفرت انگیزی می زنه . تو کیو دوس داری؟ یه جن گیرو ؟ کسی که می خواست تو رو بکشه ؟ تو چقدر ساده ای آنی . از چی فرار می کنی ؟ از هویت واقعی خودت ؟ از این که یه جنی ؟...
روی تخت پس می افتم و سیگار از دستم ول میشه روی زمین . صدای خنده ی بلندی توی سرم میپیچه ....هی آنی ! تو می دونی مافیا یعنی چی ؟
-مافیها؟
-تو خیلی احمقی دختر ، ساده ای ، ...
با صدای جیغ خودم از توهم در میام . صدای قدم پایی نزدیک میشه . سریع سیگارو بر میدارم و پای گلدون ، طوری که دیده نشه می چپونم . بوی سیگار هنوز توی اتاق مونده .
در اتاق باز میشه . ینی این واقعا خودشه ؟ آرشه ؟
با تموم نفرتی که ازش دارم باز هم دلم براش ضعف میره .
همون اول متوجه بو میشه و چشم های مرموزش رو خیره میکنه تا دنبال منشائش بگرده 

الآنه که تموم محتویات درونم از دهنم بزنه بیرون . به سمت پنجره میره و بازش میکنه . با همون نگاه جست و جو گر ، باغ و اطراف پنجره رو دید می زنه .
به خودم میام . بلند میشم و بهش نزدیک تز میشم . گرمای وجودش رو حس می کنم . آرش تو واقعا یه انسانی ؟ من شک دارم . تو یه فرشته ای . یه فرشته که اشتباهی اومده روی زمین و داره معصومیت خودشو از دست میده . این معصومیت از دست رفته رو برگردون .
از اتاق بیرون میره . باهاش روونه می شم . سر راه پله دوباره ترس می گیرتم . نکنه دوباره اتفاقی بیوفته . اما انگار خبری نیست .
ظرفای آب رو بر میداره و توی سینک خالی میکنه . ملافه ها رو جمع می کنه و میز رو بر میداره . میز گرد و پهن و پایه کوتاه!
نگاهی به اطراف میندازه . انگار دنبال جایی برای قایم کردنش می گرده .
-داری کجا می ری ؟ نکنه می خوای بذاریش تو اتاق من ؟
اما اصلا حرفم رو نمیشنوه . با حرص به دنبالش راه می افتم .
میز رو به دیوار راهرو تکیه میده و دستگیره ی در رو می چرخونه .
-هه...باز نمیشه ، دلم خنک شد .
کمی به در هل میده و در با تقی باز میشه . با این بازو هایی که این داره اگه از پسش بر نمی اومد تعجب داشت .
همراه با آرش به داخل اتاق نگاه می کنم .
-آرش خان...من یه جنم ...تاریکی برام عین روشنائیه ، اما تو که چیزی نمیبینی ...پس بی خودی تلاش نکن . بابا ! بی خیال اتاقم شو !
کمی مکث می کنه و دستش روی دیوار دنبال کلید برق می گرده . خدا خدا می کنم که لامپ سوخته باشه . با چشمکی روشن میشه . البته خیلی کم نوره .
آرش ، انگار که تمام خاطراتش زنده میشه . کمد قدیمی ، آیینه ی قدی خاک گرفته و تخت فنری کهنه رو از نظر میگذرونه.
لبخندی روی لبش ظاهر میشه و به طرف کمد میره . درش رو باز میکنه . یعنی دنبال چی می گرده ؟
تا حالا به لباسای کهنه ی آویزون توی کمد دقت نکرده بودم . چن تا پیرهن و ماکسی زنونه ی قدیمی .
یه مارمولک از کمد میاد بیرون . آرش یه لحظه جا می خوره . تا حالا ترسش رو ندیده بودم .
دفتر نم خورده ی قدیمی ای رو از کف کمد بر میداره . با وسواس می تکوندش . حسابی مواظب خودشه که به جایی نخوره تا خدایی نکرده تی شرت جذب مارکش یا اون جین مشکیش خاکی نشه .
نگاهی به اطراف میندازه و دستمالی رو از جیبش در میاره و روی تخت میذاره و عین خرس لبه ی تخت میشینه .
صدای پریدن فنر ها و جیغ آهن زنگ زده از تخت فلک زده بلند میشه . دفتر رو دوباره می تکونه و به آرومی بازش میکنه . نقاشی های بچگیش !
کنارش میشینم . لبخندی روی لبش میشینه که چهرش رو دگرگون می کنه .
آه بلندی از اعماق وجودش بلند میشه . دوباره به اطراف نگاهی میندازه . نگاهش روی فرهنگ لغت ثابت می مونه .

لب پایینم رو به دندون می گیرم . کتاب از دفه ی قبل که دنبال کلمه ی مافیا می گشتم باز ، روی میز مونده .
کتاب رو بر میداره و با تعجب بهش نگاه می کنه که یه دفه یه پاکت از توش بیرون میوفته . با کنجکاوی ای که به من هم سرایت می کنه پاکت رو بر میداره و ایستاده درش رو باز میکنه . انگار که اون به جوابش رسیده اما من هنوز تو تب کنجکاوی می سوزم . اون پاکت چی میتونه باشه ؟ دوباره روی تخت میشینه . عنکبوتی که از سفق آویزونه و می خواد توی کله ی آرش فرود بیاد رو پرت می کنم طرف پنجره .

صدایی مثل صدای برخورد توپ گوشتی میده که باعث میشه آرش یه لحظه اطرافو بررسی کنه . دوباره میره سراغ پاکت . کاغذ رو باز میکنه .

همراه باهاش شروع به خوندن می کنم :


از خانه بدر، از کوچه برون ، تنهایی ما سوی خدا می رفت

در جاده ، درختان سبز ، گل ها وا ، شیطان نگران ؛

اندیشه رها

می رفت.

خار آمد ، و بیابان ، و سراب.

کوه آمد و ، خواب.

آواز پری : مرغی به هوا می رفت ؟

-نی ، همزاد گیاهی بود ، از پیش گیا می رفت .

شب می شد و روز .

جایی ، شیطان نگران : تنهایی ما می رفت .


کمی مکث میکنه و بعد عکسی قدیمی رو از زیر کاغذا بیرون میاره .

به عکس خیره می شم . عکس یه دختر و پسر کوچولو . تقریبا ده ساله . شاید یه ذره بیشتر . دختر لاغر و استخونی با پوستی روشن و رنگ پریده و مو های روشن .

پسره ، حالا که دقت می کنم شاید خود آرش باشه . چهره که اینو میگه .

نگاهی به صورت آرش میندازم . بق کرده . شاید خشک شده باشه . این یه یادگاری غم ناکه ؟ یه خاطره ؟ یه خاطره که بعد از مدت ها فراموشی دوبراه زنده شده و آرش رو اینطوری به هم ریخته ؟

صدای زنگ گوشیش اونو می پرونه.

-الو

-سلام

-سلام

-آرش کجایی ؟ کی میای ؟ هنوز ویلایی؟

-آره ، الآن میام.

-پس زود تر بیا ، خدافظ

-باشه خداحافظ


صدای مادرش بود . عکس و کاغذ رو توی پاکت میذاره و توی جیبش می چپونه . میز رو توی اتاق میذاره و می ره . تا دم در همراهیش می کنم .

-خیلی دوس دارم باهات بیام ولی چیکار کنم که بهت زیادی مشکوکم و امشبم با دوستام می خوایم بریم بیرون !

آخه اون چی از حرفای من می فهمه ؟ با عجله به طرف ماشینش میره و از ویلا می زنه بیرون .

به اتاقم بر می گردم و نگاهی به کمد لباسا میندازم . لباسای من توی یه پالتو و یه مانتوی بلند خلاصه میشه و البته یه ماکسی سبز که دیروز منقرض شد .

در کل این لباسا یه چیز تشریفاتیه و جن ها محتاج لباس نیستن . بابام همیشه بهم میگه تو مثل دود سیگاری . به نظر خودم هم یه کشیدگی خاصی دارم ، ولی هیچ وقت به خودم غره نمی شم . بالاخره میون این همه جن یکی پیدا میشه که رو دست من بزنه .

نگاهی به ساعت میندازم . دیگه نزدیکای سه شده ، ما رفتیم ...!

سوز سردی رو حس می کنم . کسی این جا نیست ؟
-آنی! بیا ما اینجاییم .

به آتشی که زیر درختا روشنه نزدیک می شم . ویژگی بارز باغ مرکبات اینه که درختا به صورت فشرده هستن و از زیر اونا آسمون به راحتی قابل مشاهده نیست . به چز بچه ها ، یعنی ندا و نامزدش و خواهرش و دو تا برادراش ، چند نفر دیگه هم هستن که فک کنم از فامیلای سالار باشن .

آتیشی که ما دورش جمع شدیم مال دو تا آدمه که دو تا پسر جوونن . بیست و هف هشت ساله هستن .

برادر ندا که اگه درست یادم مونده باشه اسمش فرهنگه با صدای مردونه و کلفتش میگه : خاک بر سرشون...

برادر دو قلوش که اسمش فرزینه با تحقیر به آدما نگاه میکنه و میگه : حتما می خوان مواد دود کنن .

خواهر ندا ، افروز با خوشحالی میگه: بچه ها نظرتون چیه فراریشون بدیم ؟

همه با تعجب به افروز نگاه می کنیم . لبخند رضایت روی لب فرهنگ و فرزین و ندا نقش میبنده . اما سالار با عصبانیت یه قدم جلو میاد . بقیه هم لبخندشون رو قورت میدن .

سالار لبخندی می زنه و میگه : این دفه من این کارو می کنم . همگی خوشحال میشیم و براش دست می زنیم .

سالار کمی دور میشه و یه مشت برگ خشک رو قورت میده و دوباره نزدیک میاد و میگه : این طوری جالب تر میشه ....فقط یادتون نره تشویقم کنین .

نفسمون حبس میشه . سالار با یه حرکت وسط آتیش وا میسته و ما هم شروع می کنیم به جیغ زدن .

آتیش از سالار بالا می زنه و جیغ دو تا پسر جوون در میاد . سالار هم عمدا خودشو تکون میده تا اون دو تا بیشتر بترسن . من و ندا و دو تا دختر تازه وارد دیگه نمی تونیم جلوی خنده مون رو بگیریم . بعد یه دقیقه صدای موتورشون میاد و با سرعت از باغ فرار می کنن .

فرهنگ و فرزین که دیگه افتادن روی زمین از خنده .

سالار هم پاکت کوچیک و سفید مواد رو از روی زمین بر میداره و میریزه توی آتیش .

در کل خیلی خوش میگذره . متوجه می شم که اشکان و افشین ینی همیم دو تا جنی که همراه سالار اومدن پسر عمو هاش و این دو تا دختر تازه وارد هم دختر عموهاشن . پسر عموهاش از کارشون توی جنگلای شمال میگن . میگن که کارشون جمع آوری زباله هستش و درباره ی محدودیت های کارشون میگن و این که چقد دوس دارن طوری که هیچ آدمی متوجه نشه همه ی زباله ها رو از توی طبیعت جمع کنن .

من اصلا متوجه نمیشم که چرا اونا می خوان طبیعت رو تمیز کنن . طبیعتی که متعلق به آدماس . افشین میگه که : جنگلای شما محل زندگی تعداد زیادی جن گیاه زیه که یه نژاد پر جمعیت از جن ها محسوب میشه . سال گذشته تعداد زیادیشون به خاطر آلودگی محیط زیست دچار مریضی شدن .

من هم بهشون می گم : خب همه ی زباله ها رو جمع کنید ، مگه چی میشه ؟

اشکان هم با مهربونی بدون این که منو مسخره کنه میگه : ما نباید آسایش زندگی آدما رو بهم بزنیم .

منم می گم : خب همین که ما این دو تا پسر جوون رو ترسوندیم خودش بهم ریختن آرامش آدما نبود ؟

نمی دونم چرا همه در جواب این سوالم می خندن !

نزدیکای ساعت 5 به خونه بر می گردم .

 





نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin