چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

نبودنت به جانِ من رفته است
هم چو نخی در سوزنی.
هر چه می کنم دوختی به رنگ تو دارد


دابلیو. اس. مروین


مادر که مرغ سوخاری رو برش میزنه با صدای زیر میگه : آنی ! این ملیکا چیکار میکرد ؟
-نمی دونم ...راستش هنوز بیدار بود .
سنا با حالت پیروز مندانه ای جواب میده : همین نیم ساعت پیش دو تا قرص خواب بود ، خیلی زود می خوابه ...
مادر که انگار خیالش راحت شده ، سالاد پر رنگ و لعابش رو جلوی پسر ها می بره و میگه : نظرتون درباره ی دسپخت من چیه پسرا؟
صدایی مثل برخورد توپ پارچه با زمین ، از اون طرف شاخه های انگور ، به گوش میرسه . چشم هفت الفِمون به تاریکی خیره میشه .
هیکل کمرنگ پژمان توی تاریکی ظاهر میشه و آروم به سمتمون میاد . مامان میگه : کجا بودی پسرم ؟
و صندلی کناریش رو برای پژمان عقب میکشه . پژمان قبل از نشستن ، بدون این که به هیچ کدوم از افراد دور میز نگاهی کرده باشه ، نگاه خیره ای به من و بعد به سنا میندازه که ظاهرا هیچ کس متوجه این کارش نمیشه .
بعد از خوردن غذا ، اسی درباره ی کارش توی دیزنی لند پاریس و روغن کاریه موتور چرخ و فلک ها و کنترل مداوم سیم اِرت میگه . نزدیک سحر از سر میز بلند می شیم .
وقتی که همراه با سنا وارد اتاق لباس کهنه ها میشیم ، سنا میگه : حتما مو های بلوند و نسکافه ایش و افترشیو گرون مریخیش ، بخاطر معاشرت با جنای خوش آب و رنگ خارجیه !
توی دلم به این استدلال سنا می خندم و خودمو روی کُپه ی لباسای ساس زده میندازم . بوی کهنگی توی دماغم میپیچه که اونو با صد مدل افترشیو دخترای پاریسی عوض نمی کنم .
با صدای خر و پف سنا از خواب بیدار میشم . البته با کسالت ، چون تازه ساعت ده صبحه و همه دارن هفت پادشاهو خواب میبینن . زیر سر سنا رو درست میکنم و دوباره چشمامو روی هم میذارم تا دوباره بتونم بخوابم .
سه تا بچه موش خاکستری در حال جویدن یقه ی مانتوی شیری رنگ قدیمی ای هستن . دقیقه ای بعد احساس می کنم که اگه تا ظهر هم دراز بکشم هم خوابم نمی بره .
نزدیک پنجره می رم و به خیابون پشت ویلا که در واقع کوچه باغ خشکیده ایه نگاه میکنم . با صدای تق تق کفش انسان ، به طبقه ی پایین می رم . ملیکا در حالی که شال آب اناریشو که تناسب خوبی با مانتوی قرمز و مشکیش داره رو مرتب میکنه ، کیف ویلونش رو ، روی دوشش میندازه و ساک قهوه ایش رو دنبال خودش میکشه و قبل از خارج شدن از ویلا نگاهی به سالن میندازه .
یه لحظه احساس می کنم که به من خیره می مونه ، اما در واقع در حال مشاهده ی پنجره های تخته کوب شده ی انتهای سالنه که به حیاط باز میشه .
بعد از فقل کردن در به سرعت به سمت هیوندای نقره ایش میره و از ساختمون دور میشه . روی دیوار می پرم و به زمین بایر که روزی پر از درخت بوده و الآن تنها تنه ی اره خورده ی اونا مونده خیره می مونم .
توجهم به موجود به موجود خاکستری رنگی جلب میشه که کمی دور تر از زمین بایر ایستاده . چهره ش زیاد واضح نیست . با تردید به طرفش پرواز می کنم . نزدیکتر که می شم سرعتم رو کم می کنم . همون طور که حدس می زدم اون یه بیگانه اس . این جا یه قبرستونه و اینم یه روح سرگردون .

-سلام ، صب بخیر!
کمی با ترس به من نگاه می کنه . این حالتشکاملا طبیعیه . مرد میانسالیه . بُرده ی بلندی به نت داره و پاچه های ریش ریش لباسش با وزش باد تکون می خوره .
عینک طبی خوش فرمی روی چشماشه . البته ، همه ی اینا به صورت دوده هستش و این هیکلی که الآن داره کاملا برگرفته از کالبد مادّیشه .
با تعجب ازم می پرسه : تو کی هستی ؟
ینی همین اول کاری بگم که یه جنم ؟ نه بابا!
-من آنی ام ! اسم تو چیه؟
دستی تو موهای کوتاهش می کشه .
-فک می کردم شما ماءمورا ، اسم کسایی که میرین سراغشونو خوب بدونین .
فک کرده من مامورم؟!
-کی مُردی؟اصن می دونی که مُردی؟
-پس نمی دونم! همین دیروز عصر ، پسرای الدنگم اومدن و این جا ولم کردن و رفتن .
تازه متوجه کُپه ی خاک روی قبرمی شم که قاب عکس طرف بالاشه و پارچه ی سیاهی روی قبر کشیده شده .
نگاهی به عکس میندازم که از این قیافه ی جدیدش مسن تر میزنه . یه 60 ساله ی سرحال با قیافه ی متشخصانه و کراوات قهوه ای .
خم میشم و اسمشو از روی تابلو می خونم .
-دانیالِ فرهنگی ...دکتری؟
پوفی میکنه و میگه : البته بودم ...
و آهی میکشه و به قبرش نزدیک میشه . بلند میشم و میگم : خودتو ناراحت نکن . به قول شما آدما ، این شتریه مه جلوی در خونه ی همه می خوابه .
لبخند تلخی میزنه و میگه : نگفتی ، تو کی هستی؟
-ببخشید ...یادم رف بگم ، اگه باور می کنی باید بگم که من یه جنم .
آثار حیرت تو چهرش کاملا مشخصه . با پزخندی می گم : چیه ؟ نکنه ترسیدی؟
-نه ، فقط تعجب کردم . آخه من تا حالا یه جنو از نزدیک ندیدم .
-تازه کجاشو دیدی ! ما خیلی زیادیم ، خیلی زیاد تر از شما آدما!

-واقعا ؟! تو خانواده هم داری؟
-بله!ما 5 اِلفیم!
-اِلف؟!
-آره ، این واحد شمارشه ، مث شما شما آدما که میگین یه نفر و دو نفر.
-آهان ! متوجه شدم .
کمی به هم خیره می مونیم . نگاهی به ویلای حشمت میندازم و می گم : خب ! من دیگه باید برم ، از آشنایی باهات خوشحال شدم .
به آرومی ازش دور میشم . هنوز برای پرواز اوج نگرفتم که میگه : صب کن ! کجا می ری؟
بر می گردم و با تعجب به طرفش نگاه می کنم : تو که انتظار نداری تا اومدن گاید مَنِ جنابعالی صب کنم .
-صب کن ببینم ، تو الآن چی گفتی ؟
دستمو به کمر می زنم و می گم : گاید مَن...ببینم تو اصلا چیزی درباره ی مرگ و قبر شنیدی ؟
-ولی فک کنم این کلمه ی تو خارجی باشه ...به معنای، مرد هدایت گر.
-شما دیگه برای من زبان فارسی رو پاس ندار که شما آدما در این رابطه خیلی از مرحله پرتین .
قهقهه ای میزنه که توی تموم زمین میپیچه .
با عصبانیت میگم : ببینم ! من چیز خنده داری گفتم ؟
در حالی که سعی میکنه جلوی خندشو بگیره ، میگه : نه!تو خیلی با مزه ای دختر خانوم ، حالا من تا کی باید منتظر گاید من بمونم ؟
-راستش نمی دونم ، ولی فک نکنم همین اول کاری بیاد سراغتون . باید منتظرش بمونین .
سرمو پایین میندازم و راهمو در پیش میگیرم . متوجه سکوت ناگهانیش میشم . رومو بر می گردونم . با چهره ای درمانده در حال نگاه کردن به رفتن منه . قیافه ی مظلوم گربه ای....از دست این مردا با این مظلوم نماییشون ، ینی جیگر آدمو تیکه تیکه میکنه .
لبخندی میزنم و میگم : فک کنم تا قبل از اومدن گاید منتون بتونیم یه قهوه بخوریم .
خوشحال میشه و به طرفم میاد و به طرف ویلا به راه می افتیم .

در حالی که قهوه ها رو روی میز چوبی بالای پشت بوم قرار میدم ، میگه : تو این جا زندگی می کنی ؟
نگاهم روی چشمای روشنش میمونه و بی اختیار لحنی مهربون تر میگیرم : نه ، این جا خونه ی عمومه .
شاخه های انگور ، اطراف میله ها رو محصور کرده و نور زیادی زیر شاخه ها نمیرسه .
در حالی که قهومو مزه مزه می کنم به نگاه متعجبش به لیوان قهوه خیره میشم و میگم : قهوه دوس نداری ؟
-من نمی تونم به چیزای مادی دس بزنم و تکونشون بدم ، تو که یه جنی باید اینو بهتر بدونی .
-اوه ! نه ! باید بهت می گفتم ، این لیوان رو می تونی تکون بدی
برق شگفتی توی چشماش ظاهر میشه و میگه : واقعا ! چطور ؟
-دیگه دیگه ....
لحظه ای سکوت بر قرار میشه .
دانیال : کسی تا حالا بهت گفته که چقدر زیبایی ؟
چی ؟ این الآن چی گفت ؟!
اول با تعجب بهش نگاه می کنم و بعد با پوزخندی میگم : تو تازه مُردی ، داری از این حرفا می زنی ، بهتره قهوتو بخوری...
بدون هیچ حرفی شروع به خوردن قهوه میکنه . از سکوت سنگینش می برم و می گم : از حرفم ناراحت شدی ؟
-نه ...زیاد سرزنده به نظر نمی رسی ، از چیزی ناراحتی ؟
مردّد می مونم که جواب سوالشو بدم یا نه . اما نگاه نافذش از بالای عینک مستطیلیش مجبورم میکنه که شروع به حرف زدن کنم : راستش ،احساس می کنم که خونوادم ، به من ، توجهی ندارن . اصن من براشون مهم نیستم .
به بخار متصاعد شده از قهوه خیره میشه و لحظه ای به فکر فرو میره .
دانیال : باورت میشه بچه های من دیشب سر ارث دعوا میکردن !؟واقعا چه بچه های بی سر و پایی . با تاسف سری تکون میدم و میگم : متاسفم !
با قاطعیت میگه : اما من هنوز دوسشون دارم .
کمی توی فکر می رم و بعد می گم : اونا واقعا خیلی خوشبخت بودن که پدری مث تو داشتن .
-من از خوش شانسی اونا حرف نمی زنم ، از حس پدرانه ای که به اجبار توی وجودمه می گم و مطمئنم این حس فقط مخصوص من نیست .
.
.
.
ساعتی بعد گاید منِ دانیال هم سر میرسه . یادمه گاید منه ، لباس قهوه ای و کلفت بلندی پوشیده بود و مرتب به ساعتش نگاه می کرد .
عصر ، حول و حوش ساعت 6 ، به رخت خواب گرم و نرمم بر می گردم . تا اون موقع مرتب به حرفای دانیال فک می کردم .
با تکونای مرگ بار سنا از خواب می پرم .
-پاشو دیگه تنبل خانوم . پاشو آنی ! ساعت هشت شبه . چقد می خوابی !
حالا اگه بدونه منِ بدبخت دیروز پلک روی هم نذاشتم . شیطونه میگه بلند شم از پنجره پرتش کنم بیرون .
سنا : آنی پاشو ! باورت میشه بابا دیروز لای ظرف چرکا خوابیده !
-راس میگی ؟!
-کاسه تو بیار ماس بگیر ، نخواستی کالباس بگیر ، از زن عباس بگیر ...
-خودت با چشمای خودت دیدیش ؟!
-آره ! وای آنی ! منم دوس دارم یه بار امتحانش کنم.

منم بدم نمیاد که یه بار لای ظرف چرکا بخوابم ، اما خب...موقعیتش پیش نیومده .
قبل از خداحافظی به اتاق اسی می رم و شیشه ی عنکبوتای خوشگلمو بر میدارم . توی سالن ، مامان با صدای بلند و آبرو برنده ای میگه : اینا چین که با خودت راه انداختی آنی ؟!
با خجالت به چهره های متعجب فرزاد و اسی و رامبد نگاه می کنم . سر خورده شیشه رو روی اُپن میذارم و جیم میشم .
به محض حضور توی اتاقم روی تخت فنری عزیزم می کپم و های های گریه می کنم . من این زندگی مزخرفو یه روز ترک می کنم و تا آخر عمر با آرش زندگی می کنم . درسته که اون منو نمیبینه اما من که اونو میبینم .
سراب رد پای تو ، کجای جاده پیدا شد ؟
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی ، که من تو گریه بیدارم
که هر شب هرم دستاتو...
میون گریه به خودم لعنت میفرستم که ادامه ی شعرو حفظ نیستم و اون قدر گریه می کنم که خوابم می بره .
ساعت یه ربع به ده با قهقهه ی زشت رامبد از سالن پایینی ، از خواب می پرم . با چشمای پف کرده از گریه ، جلوی آیینه می ایستم و به مو های پف کرده ام می خندم .
متوجه شیشه ی عنکبوتای چاغالوی کنار پنجره می شم و به سمتشون می رم . با صدای لخ لخ آینه ی قدی ، همراه با عنکبوتا جلوی آیینه می پرم .
-تازه از خواب بیدار شدی خوابالو !
-دس رو دلم نذار ناهید .
-چیه باز تو اخمات تو همه . ببینم ! اون نانازیا رو از کجا آوردی ؟
-این عنکبوتا رو میگی ؟ عموم بهم داده .
-چه عموی مهربونی . عموی من حتی حاضر نیست یه سوسک از اتاقش کم بشه .
-همون عموتو می گی که یه کلکسیون بزرگ از خرای خاکی و مورچه های نجار و سوسک قرمز و سیاه داره ؟
-آره ! واسه امشب برنامت چیه ؟
-فعلا که هیچی . با مامان اینا قهرم . دارم از گشنگی هم میمیرم . شاید امشب خونه موندم .
-وا! مگه من مردم که تو گشنه بمونی ؟
-واسه من ادای مامان بزرگا رو در نیار . نمی خواد واسه من دل بسوزونی . منظورم این نبود که بهم غذا بدی . می خواستم بگم که در کل حال و حوصله ی بیرون اومدن ندارم .
-بد اخلاق! می خواستیم با بچه ها بریم فال قهوه ...حیف شد که نمیای .
فال قهوه ! مگه میشه ازش دل بکنم .
-اوم...
-چیه !؟میای یا نه؟
-ببینم چی میشه .
-ببین دیگه این حرفا رو ول کن اگه می خوای باشی تا نیم ساعت دیگه بیا خونه ی هوری فا گیر . بای ...
چی !؟ این الآن گفت تا نیم ساعت دیگه ؟
هوری ، در واقع یکی از فالگیرای مشهور تهران محسوب میشه . البته تمام شهرتشو مدیون ماست .
به محض ورود به پذیرایی خونه ی هوری ، متوجه بوی انواع عطر های زنونه می شم که به طرز باور نکردنی ای با هم مخلوط شدن .


نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin