چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

پست ششم

 

Peter Gabriel – Book Of Love

The book of love is long and boring

No one can lift the damn thing
It's full of charts and facts and figures and instructions for dancing
But I
I love it when you read to me
And you
You can read me anything
The book of love has music in it
In fact that's where music comes from
Some of it is just transcendental
Some of it is just really dumb
But I
I love it when you sing to me
And you
You can sing me anything
The book of love is long and boring
And written very long ago
It's full of flowers and heart-shaped boxes
And things we're all too young to know
But I
I love it when you give me things
And you
You ought to give me wedding rings
And I
I love it when you give me things
And you
You ought to give me wedding rings
And I
I love it when you give me things

……..And you

 

ترجمه شعر انگلیسی کتاب عشق

 

کتاب عشق

کتاب عشق طولانی و خسته کننده است
هیچ کسی نمی تواند آن را حمل کند
پر شده از نمودار و قانون و اشکال و ساختار برای رقصیدن
اما من
عاشق کتاب خواندنت هستم
و تو
تو می توانی همه چیز را برای من بخوانی
کتاب عشق در خودش موسیقی دارد
در اصل , موسیقی از آنجا سرچشمه می گیرد
اندکی از آن متعالی است
و اندکی از آن احمقانه است
اما من
عاشق آواز خواندن ات هستم
و تو
تو می توانی هر چیزی برایم بخوانی
کتاب عشق طولانی و خسته کننده است
و سالها قبل نوشته شده است
پر است از گل و جعبه هایی به شکل قلب
و چیز هایی که ما هنوز جوانیم برای درک اش
اما من
عاشق آن چیزی هستم که به من هدیه می دهی
و تو
تو باید به من حلقه عروسی را هدیه کنی
و من
عاشق آن چیزی هستم که به من هدیه می دهی
و تو
تو باید به من حلقه عروسی را هدیه کنی
و من
عاشق آن چیزی هستم که به من هدیه می دهی
و تو

 

 


دو تا زن جوون با آرایش غلیظ ، روی مبلای چرم لم دادن و کفش های پاشنه بلند یکیشون ، زیر نور چراغا به شدت برق میزنه .
چند تا قالیچه ی نفیس و بشقاب عتیقه ، به دیوار کوبیده شده و ساعت آونگی و بلندی ، گوشه ی اتاق خودنمایی می کنه .
تابلوی رنگ روغن فوق العاده زیبایی، با نقوش ظریفی از منظره ای طبیعی ، درست بالای سر دو تا زن جوون ، بر روی دیوار ، نصب شده .
حتی گربه ی با نمک هوری ، هلن ، که در واقع یه جنه ، توی سبد حصیری بزرگش ، روی زیر انداز مخمل قرمزش در حال چرت زدنه .
تمثیل مجسمه ی گودِآ ، توی قفسه ی وسط کتابخونه ی هوری ، مهر تاییدی به عتیقه پرستی هوریه .
درِ اتاق هوری ، که در واقع اونو مخصوص کارش قرار داده باز میشه و دختر جوون و لاغر اندامی که حرکاتش بیشتر شبیه پسراس ، با چهره ای گرفته بیرون میاد . بیشتر از 15، 16 سال نداره و کمی قوز کرده و با پاهای پرانتزی پسرونش ، به حالت فنری راه میره .
لب های پهنش به خاطر برق لب ، حسابی میدرخشه .
پشت سرش ، مادر میانسالش با چهره ای کاملا عادی بیرون میاد و همراه دختر از خونه بیرون میرن .
به طرف اتاق هوری میرم و قبل از باز شدن در و ورودِ زن جوانی که کفش براق پوشیده ، کنار ناهید می شینم .
-بالاخره اومدی آنی ! خوبی ؟
-آره ! دیر که نرسیدم ؟
-نه.
هوری شال سرخابی جیری پوشیده و موهای بلوندش رو یه وری زده . ظاهرا می خواسته با پوشوندن نصف ابرو و چشم چپش ، حالتی مرموز به خودش بده .
کار اصلی ما استراق سمع حرفای مشتریا و فرم دادن تفاله ی قهوه ی اوناس .
خود هوری ما رو نمیبینه و به جز جلسه ی آشناییمون ، هیچ ارتباط کلامی با ما نداشته . دختر خوب و آرومیه و بیست و دو سالشه .
-هی ناهید ! این دختره که رف چش بود ؟
-هیچی بابا ، یه پسره می خواستتش ، حالا ولش کرده ، اومده بود ببینه بهم میرسن یا نه ...
-آخی ....
-آنی ! چه خبر از آرش خان؟!
چشم غره ای بهش می رم .
-دارم سعی می کنم که فراموشش کنم...
-چرا ؟!
-دیگه ...چرا باید پای کسی وایسم که هیچ شانسی برای رسیدن بهش ندارم ؟
-چه ربطی داره ، همون آدما هم گاهی وقتا توشون عاشقایی هستن که امیدی به ، به هم رسیدن ندارن ، نباید خودتو در گیر قوانین کنی !
-میدونی چیه ناهید ؟!
-چیه ؟
-این حرفا اصلا به تو نمیاد .
زن جوون فنجون قهوه رو روی میز میذاره و دوباره پاهای درازش رو روی هم میذاره .
هوری با گردنبند پر زرق و برقش بازی میکنه و نگاه های خیره ای به زن میندازه .
زنه حالا به خیالش ، هوری می خواد معجزه کنه .
ناهید سقلمه ای بهم میزنه و میگه : پاشو آنی ، ایندفه نوبت توئه ..
-خب ، باید چیکار کنم ؟
-ببین ! این زنه ، به شوهرش مشکوکه ، ولی شوهرش یه مزایده برنده شده ، خودشم تازه کنکور ارشد داده و رتبش 200 شده و اون رشته ای که می خواد قبول میشه . آهان ! یه چیز دیگه هم هس ، این زنه بچه دار نمیشه ...
-چی ! بچه دار نمیشه !
-آره ، آزمایش هاش هنوز به دستش نرسیده ولی عصر که رفتم آزمایشگاه خودم دیدم .
ناهید نگاه تاسف باری به زن میندازه و زیر لب میگه : امید وارم تحمل شنیدنش رو داشته باشه .
با کله وارد فنجون میشم . درست به اندازه ی یه لی لی پوت. تفاله ها روی کلّه ام میریزن . عین گل برشون میدارم و به طرز شلخته ای به سقف فنجون میپاشم . با نوک انگشتم چن تا خط می کشم . امید وارم هوری بتونه تشخیصشون بده .
آخرش سرمو بلند می کنم و نگاهی به نقاشیم میندازه . قطره ای قهوه از کف استکان می خورم و از فنجون بیرون می زنم .
دقیقه ای بعد ، هوری فنجونو بر میداره و با دقت به داخلش نگاه میکنه .
یه نگاه عاقل اندر سفیه به مشتریش که دل تو دلش نیس میندازه و میگه : یه ماهی میبینم ، یه مدت دیگه یه پول گنده به شوهرت می رسه .
خانومه سعی میکنه خوشحالیش رو نشون نده و ابرو هاش کمی بالا میره .
هوری یه لحظه اخماش توی هم میره و میگه : یه خبر بد تو راهه ، ولی میتونی باهاش کنار بیای ، نگرانش نباش ...
رو به ناهید میگم : چرا بهش نمیگه ؟
-شاید دوس نداره اینطوری خبر بدی بهش بده .
هوری : اون چیزی که براش یه سال زحمت کشیدی ...
با لبخند ادامه میده : ...عزیزم ، به هدفت می رسی .
زن ایندفه نمی تونه خوشحالیشو پنهان کنه و روی مبل نیم خیز میشه .
ناهید رو به من میگه : ایندفه کارتو نسبتا خوب انجام دادی ، راستی امشب فریدن ضبط داره میای بریم .
.
.
.
بعد از تموم شدن کارمون ، به استدیوی ضبط موسیقی میریم . فریدون آسرایی در حال ضبط موسیقی جدیدشه ...
یه تصویر از تو و دریا ، همه دار و ندارم شد
یه حسرت از همون چیزی ، که می خوام و ندارم شد
یه تصویر از تو و دریا ، پر از موج کرده روزامو
تو طوفانت برام دنیاست ، ببین شور تماشامو
.
یه وقتا رنگ چشماتو ، نمیبینم ، آخه دریا ، کنار برق چشماته
نمیشه فرقشون پیدا ، یه قاب از حرم این دستام ، میسازم تا که این تصویر ، یه تکه از وجودم شه
مثه قسمت ، مثه تقدیر
.
.
می مونم خیره رو عکست ، برام زندس ، پر از غوغا
چه لبریزم من از یادت ، تو رو دارم تو این دستا
نگاهم ، خنده هام ، بغضم ، همه بوی تو رو داره
چقدر قصه ، چقد حرمت ، از این تصویر سرشاره
.
.
بزار اشکام بشن آیینه ، بشینن روبه روی تو
تلاقیشون با هم نابه ، می سازن بی نهایت رو
حقیقت داره این دوری ، تو رفتی نیستی تو خونه
ولی فکرت ، غمت ، عشقت ، شده مهمون و میمونه
.
یه تصویر از تو و دریا ، همه دار و ندارم شد
یه حسرت از همون چیزی ، که می خوام و ندارم شد
یه تصویر از تو و دریا ، پر از موج کرده روزامو
تو طوفانت برام دنیاست ، ببین شور تماشامو
.
.
یه تصویر از تو و دریا ، همه دار و ندارم شد
یه تصویر از تو و دریا پر از موج کرده روزامو
یه تصویر.....
از تو و دریا.....
.
.
-هی ! آنی ، داری گریه می کنی ؟
با صدای ناهید به خودم میام ، اشکامو پاک می کنم و میگم : چیزی نیس ، استدیو خیلی گرمه ....بهره بریم .

 

ساعت دوازده شبه که از ناهید خداحافظی می کنم و به خونه بر می گردم . سرکی به سالن می کشم . ظاهرا کسی خونه نیست .
نور درخشنده ای از آیینه ی بزرگ و قدّیه توی راهرو قابل مشاهده اس، و این یعنی این که یه پیغام داریم .
جلوی آیینه می ایستم و دستمو روی جا کفشی زیر آیینه فشار می دم . صدایی مثل تخ تخ از آیینه شنیده میشه اما پیغامو نشون نمیده . با مشت ، محکم روی جا کفشی می کوبم . صدای زیِ طولانی ای شروع میشه و به اصطلاح آدما پیغام در حال لود شدنه .
به هر حال این آیینه یه کم قدیمی شده و یه همچین مشکلاتی گاها پیش میاد .
حالا روی شیشه ی آیینه ، پنج تا آیکُن مربعی وجود داره که عکس هر کدوم از ما روی یکی از اوناس . این ورژن جدید پیغام گیرای جنای هوا زی محسوب میشه که ایده ی اینو از موبایل های لمسی آدما گرفتن . کنار عکس رامبد ، یه عدد دهِ قرمز رنگ وجود داره و اینیعنی این که رامبد ده تا پیغام داره . حیف که صندوق پستی هر کدوم رمز داره وگرنه خیلی کنجکاوم بدونم چرا این همه پیغم براش میاد . بابا هم دو تا پیغام داره . سنا یه پیغام بیشتر نداره . صندوق پستیه مامانم 4 تا پیغام داره . مال منم ....من! یه پیغام دارم !
خدای من ، باورم نمیشه . این اولین پیغام من توی یک سال گذشته محسوب میشه . ینی کی به من پیغام داده ؟ با دستای لرزون عکسو لمس می کنم . پنجره ی سبز رنگی باز میشه : لطفا password را وارد کنید . نگاهی به صفحه کلید لمسیه پایین پنجره میندازم . بعد از این همه مدت کمی پسورد رو فراموش کردم اما کمی فشار به حافظم میارم . پسورد...رمز عبور ...آهان یادم اومد .
به سرعت کلید ها رو لمس می کنم . رمز من در واقع 4 شماره ی آخر تلفن همراه آرشه : 9746
متن پیغام در حال لود شدنه . احساس یخ زدگی می کنم . خدای من ...این پیغام چی میتونه باشه ؟
اول از همه چشمم به آرم بزرگ سنگ چشم زخم میخوره که بلای پیغام به چشمای من زل زده . باورم نمیشه ، این نامه از اردوگاه پاسارگاده . برای چی برای من نامه دادن ؟
متن نامه ظاهر میشه .
سرکار خانم آنیا...
ضمن تبریک فارغ التحصیلی شما از آموزشکده ی ادبیات «بوطیقا» از شما برای ادامه ی تحصیل در اردوگاه پاسارگاد دعوت به عمل می آید .
همان طور که مستحضر هستید شرط دریافت امتیاز ورود به این اردوگاه ، کسب امتیاز کامل از دروس رعایت حقوق آدمیان و جنیان و درس ترقی می باشد ، که شما در هر دوئه این دروس امتیاز لازم را کسب کرده اید .
طبق تبصره ی سوم قوانین آموزشی ، فرزندان افسران هوازی ، پس از پایان تحصیلات مقدماتی ، از امتیاز ورود به اردوگاه بهره مند خواهند شد .
در صورت تمایل تا پایان هفته ی جاری به اردوگاه مرکزی جزیره ی آبسکون دریای خزر مراجعه کرده و فرم ثبت نام را تکمیل نمایید .
.
.
ینی من الآن بیدارم ؟ تو خواب و رویا نیستم ؟ ینی این الآن منظورش من بودم ...
بی اختیار جیغی می کشم و توی هال دور میزنم و مشتامو تو هوا تکون میدم . یهو پام پیچ میخوره و گرومب...
-آی...!!
نزدیکای صبح ، مامان و بابا و سنا بر می گردن . هر سه از شنیدن این خبر خوشحال میشن .
بابا با لحن جدی ای میگه : افسر شدن کار ساده ای نیست و نیاز به استعداد بالایی داره .
مامان با خوشحالی میگه : البته که دخترم استعدادشو داره ، این چه حرفیه که می زنی !
اما پدر بیشتر قصد داشت که بگه ، خودش هم از استعداد بالایی برخوردار بوده که تونسته یه افسر بشه .

 

بعد از رفتن به رخت خواب تا طلوع خورشید از خوشحالی خوابم نمیبره . اما کم کم با رویای شیرین رفتن به اردوگاه و پیدا کردن دوستای جدید و سرگرم شدن با اونا به خواب می رم .
نزدیکای عصر ، زود تر از روزای قبل ، راس ساعت 6 بیدار میشم . هوا هنوز روشنه و همه احتمالا خوابن . چرخی توی اتاق میزنم و موهامو می کشم .
حالا چیکار کنم ؟ برای رفتن به مدرسه چی لازم دارم ؟ وای ! نکنه دیر بریم نتونم دیگه ثبت نام کنم ! وای ! ینی می تونم امتحان ورودی رو خوب بدم ؟ اما نه من امتیاز دارم . اما نکنه بازم قبول نشم !...
یه لحظه از این فکر و خیالا بیرون نمیام .
صدای سرفه ی مردی از بیرون به گوش میرسه . احتمال میدم رامبد باشه . به راهرو می رم . رامبد دم در اتاقش به صفحه ی آیینه ی جیبی گرون قیمتش نگاه میکنه .
با تردید می گم : سلام !
سرش رو بالا میاره . با همون اخمی که به صفحه ی آیینه نگاه می کرد به من هم نگاه میکنه . به خودش زحمت حرف زدن نمیده و با تکون دادن سرش به داخل اتاق میره .
مامان با مو های وزوزی از پله ها بالا میاد و با صدای بمی که میگه تازه از خواب بیدار شده ، میگه : رامبد اومد ؟
-اوم...آره...
و با دست به اتاقش اشاره می کنم . مادر همون طور که به اتاق نزدیک میشه ، خطاب به من میگه : آنی ، بهتره زود تر آماده شی که با هم بریم خرید .
-خرید؟!
-آره ، نکنه از رفتن به اردوگاه منصرف شدی ؟
مطمئنم برق شادی رو از چشمام خوند اما عصبانیتش به خاطر اینه که فکر میکنه من می خوام از دس خوندن فرار کنم و خوش بگردم .
به آشپز خونه میرم و سیب زمینی های ریزه میزه رو از توی آبجوش در میارم و دونه دونه پوس می کنم . ینی من عاشق سیب زمینی آب پزم !
در همین حین سعی می کنم گفت و گوی مادر و رامبد رو که هر لحظه بالاتر میره رو هم گوش کنم .
مامان : رامبد ، تو نمی خوای کسی از کارات سر در بیاره چون داری یه کار غیر قانونی انجام میدی .
رامبد : چرا باید کار غیر قانونی انجام بدم مامان؟! من خودم مامور قانونم!
مامان : هه!...می خوای منو گول بزنی ؟ رامبد! پدرتم یه افسر بود ولی هیچ موقع اینطوری مخفی کاری نمی کرد .
-الان شرایط فرق میکنه مامان!
-چه فرقی!....
دو جمله ی آخرو با صدای بلند میگن و دیگه صدایی ازشون در نمیاد . ظاهرا رامبد بازم جیم شده . سرمو که بالا میارم ، پدر توی هال در حال رفتن به سمت راه پله هاست .

 

سنا هم زمان با بابا از راه پله پایین میاد . همین طور که سرش به سمت اتاق رامبده، به آهستگی به سمت من میاد .
به آرومی میگه : چی شده آنی ؟
صدای پچ پچ مامان و بابا از اتاق رامبد به گوش میرسه .
سیب زمینی پوس کنده و براقی رو به سمت سنا می گیرم و می گم : چیزی نیس ، خودتو ناراحت نکن .
-من که ناراحت نیستم !
چپ چپ نگاهش می کنم . سیب زمینی رو تو حلقش می چپونه و می گه : راستی ! بهت تبریک می گم !
-ام...چی رو؟...آهان! پاسارگادو می گی ؟! هنوز که چیزی معلوم نیس!
-باشه ...اصن مهم نیست ، تو امتیاز داری و قبول شدن برای تو مثل آب خوردن میمونه .
-اینطور هم نیست . اون جا یه اردوگاه افسریه و قبول شدن توی اردوگاه نیاز به قدرت بدنی زیادی داره .
-خب تو هم نمره ی ترقیت همیشه کامل بوده !
-باشه ...ولی از من بهترم خیلی وجود داره .
صدای لخ لخ آیینه قدی رو از اتاقم میشنوم . سیب زمینی ها رو رها می کنم و به طرف اتاقم می رم . روی راه پله متوجه سنا می شم که به سیب زمینی ها حمله می کنه .
وارد اتاق میشم و به طرف آیینه می رم . چهره ی فرزاد توی آیینه قابل مشاهده اس .
-سلام آقا فرزاد ، چه خبر ؟
-سلام آنیا ، تبریک می گم ، رامبد بهم گفت قراره برین پاسارگاد .
با خنده ی تعجب آمیزی می گم : آ...آره...خیلی ممنون ، ولی هنوز معلوم نیس که...
-آنی...رامبد می خواد ببینتت،...
-منو؟!
-اوهوم...می تونی امشب بری سالن ترقی ؟
-باشه باشه . حتما می رم .
-ام...راستی آنی ، خودت چه قدر مشتاقی که بری پاسارگاد ؟
سرم رو پایین میندازم و به نوک ناخونام نگاه می کنم.
-راستش دوس که دارم...
فرزاد : پس ینی درستو ادامه میدی و یه افسر می شی ؟
پ ن پ...
-چطو مگه ؟

 

-خب تو تحصیلات مقدماتیت ادبیات بوده ، راستش فک کنم تو یه زمانی می گفتی که دوس داری توی گندی شاپور تدریس کنی !
-خب تو که این حرفو می زنی خودتم دیدی که من نتونستم نمره بیارم ، اونم تو درس ادبیات که مهم ترین درس مورد نیاز این شغل بود .
-درسته ...به هر حال امیدوارم موفق باشی . در ضمن خودتو ناراحت نکن ، به نظر من تو خیلی هم با استعدادی.
-نمی خواد هندونه زیر بغلم بذاری.
-نه ! جدی میگم ! کی بهتر از تو!
صدای مامان از بیرون به گوش میرسه .
-خب فرزاد ، من باید برم ، دیگه کاری نداری؟
-نه، فقط یادت نره که بری!
-باشه حتما، خداحافظ.
-خدافظ
به سرعت به طبقه ی پایین می رم . مامان به سرعت در حال تکون دادن ماهیتابه روی شعله های گازه .
-با کی حرف می زدی آنی ؟
-با فرزاد...
-فرزاد؟!چیکار داشت؟
مطمئنم که گوشای بابا برای شنیدن جواب سوال از پشت روزنامه تیزتر شده.
-هیچی بهم تبریک گفت .
سنا سس طلایی رنگی رو روی سالاد میریزه و با هیجان میگه : آنی ! امشب میریم خرید !
برق شادی هم که از توی چشماش ضائع اس.
-واقعا؟! یه کم زود نیس!؟
مامان ماهیتابه رو از روی گاز برمیداره و تکه های گوشت رو توی ظرفی میچینه .
-نه عزیزم ! باید همه ی کارا رو زودتر انجام بدیم .
تنگ آبو برمیدارم و روی میز میذارم و با طعنه میگم :این قده از دستم عاجزین ؟!
فک کنم از دستم ناراحت شدن ، یه لحظه مکث و بعد مامان با ناراحتی میگه : هیچم اینطور نیست . ما خیلی هم تو رو دوس داریم .اما نباید کارا رو برای دقیقه ی آخر گذاشت . دیگه هم بار آخرت باشه که از این حرفا می زنی!
سنا گوجه ای رو مثل سیب زمینی قبلی توی حلقش می چپونه و یهو به سرفه میوفته .
مامان و بابا به طرفش می رن تا کمکش کنن .
همین طور که یه لیوان آب براش میریزم یاد قرارم با رامبد میوفتم ، حالا چیکار کنم؟

 

سر شام همش به این فکر می کنم که چجوری یه سر بپیچونم و برم باشگاه . بعد از شام به اتاقم میرم و مانتوی بلند کاربنیم رو می پوشم .
صدای بلند سنا از بیرون به گوش میرسه : مامان من یه ساعت جدید می خوام .
.
.
.
از آخرین مغازه ی ته پاساژم بیرون میایم . آدما هیچ فکر نمی کنن که این مغازه های بلااستفاده و متروکه ، فروشگاه بزرگ ماست. وسایلم توی یه ساک ورزشی نارنجی و یه کوله پشتی سبز یشمی و یه مانتوی کلفت ضد یخ قهوه ای خلاصه میشه .
بلافاصله از پدر و مادر خداحافظی می کنم و جلوی باشگاه ظاهر میشم . تابلوی مخصوص جن ها ، بالای باشگاه به چشم میخوره که نوشته های روش به سرعت عوض میشه : باشگاه ترقی رامبد ، با مجوز رسمی از ستاد مرکزی ترقی و سلامتی.
باشگاه در اصل یه سالن کشتی متروکه و درب و داغون مربوط به آدماس که به دلیل بی توجهی وزارت ورزش آدما ، برای ترقی جنا ، تغییر کاربری داده .
دو تا پسر هیکلی که از مشتریای رامبدن از دیوار رد میشن و توی خیابون میان . با چشمای ریز و هیزشون نگام می کنن .
دستپاچه می گم : سلام!
به خودشون زحمت حرف زدن نمیدن و سری تکون میدن . یکیش میگه : با کی کار داری؟
-با رامبد !
نگاهی به هم دیگه میندازن و می زنن زیر خنده .

 

پسر کوتاهه میگه : ای نامرد ! رامبدم آره!
ای بی غیرتا ! با غضب به هر دوشون نگاه می کنم و می گم : من خواهرشم!
اول خشکشون می زنه و بعد قد بلنده میگه : تو سالنه ، دیگه کسی نیس ، فک کنم هنوز اون جا باشه .
بدون توجه به نگاهاشون که هنوز حیرت زده اس از دیوار رد میشم و به محوطه ی سالن وارد میشم . گرد و غبار سنگین و شیکی همه جا نشسته . گچای دیوار نسبتا کنده شده و لاشه ی جونورای کوچولو همه جا ریخته . تیر آهنی که از سقف کنده شده و به صورت اریب بین زمین و هوا معلقه ، زیبایی این جا رو تکمیل کرده . حتی می تونم به جرات بگم که این جا این قدر تارعنکبوت وجود داره که به سختی چهره ی رامبد رو که ته سالن روی صندلی درب و داغونی نشسته رو میتونم تشخیص بدم .
سرفه ای می کنم . رامبد سرش رو بلند میکنه . از میون تار عنکبوت رد میشم . چهره ی رامبد خسته و ناراحت به نظر میرسه .
-بالاخره اومدی!
-اوم...با مامان و بابا رفته بودیم خرید .
-خرید؟!خرید برای چی ؟
-برای پاسارگاد ، خودت که میدونی .
کمی به هم میریزه .
رامبد : یه کم عجله نمی کنین؟
با خنده میگم : راستش منم به مامان گفتم ولی خودت که میدونی خیلی خوشحال و هیجان زده اس .
ذره ای خوشحالی توی چهره ی این برج زهر مار قابل مشاهده نیس .
رامبد : آنی ، می خواستم درباره ی پاسارگاد باهات حرف بزنم .
روی بلوک کثیفی میشینم و میگم : میشنوم .
-آنی ، تو میدونی پاسارگاد چه جور جائیه ؟
-خب معلومه ، یه اردوگاه افسری.
چند ثانیه مکث میکنه و میگه : فقط این نیس . تو فک کردی افسر شدن کار ساده ایه !
-خب تو چرا داری این حرفا رو می زنی ؟ از افسر شدن من ناراحتی ، یا قضیه یه چیز دیگه اس ؟
-ببین خواهر گلم ! تو مقدماتیه ادبیات داری و این اصلا با افسری جور در نمیاد . اون چیزی که من تا حالا از تو دیدم و شناختی که به عنوان برادر بزرگتر از تو دارم میگه که تو نمی تونی بیشتر از یه روز ، اون جا دووم بیاری .



نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٧ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin