چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد
.
.
.
.
Life whithout love is none sense and Goodness without love is impossible

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن
.
.
.
.
Love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو
.
.
.
.
No matter what is the question when love is the answer

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد


چند ثانیه حرفاشو تجزیه و تحلیل می کنم . سعی می کنم آرامش خودمو حفظ کنم . از روی بلوک بلند میشم و با نگاه تحقیر آمیزی ، بهش می گم : من نمی دونم تو چی از من دیدی ، تنها چیزی که می تونم بهت بگم اینه که من برای ورود به پاسارگاد تمام شرایط لازم رو دارم و اگه یک روز هم احساس کنم که نمی تونم ادامه بدم با پای خودم از اون اردوگاه بیرون میام .
رومو بر می گردونم تا کم کم غیب شم .
رامبد میگه : فک کردی می تونی اون جا دووم بیاری ! تو این قدر دل سرد و مایوسی که یه سال تموم ، بی دلیل ، خودتو تو خونه زندونی کرده بودی .
به طرفش بر می گردم و می گم : می دونی چیه رامبد ! دلیل اون یاس و نا امیدی خود تو بودی که با روحیه ی خرابت منو هم مثل خودت یه جن مایوس و دل سرد کردی !
و بدون توجه به نگاه عصبی و بیشتر از اون متعجب رامبد جیم میشم .
**********************
دو روز بعد از این ماجرا تصمیم گرفتیم که به جزیره سفر کنیم . توی این دو روز هیچ خبری از رامبد نمیشه . سنا امتحانای پایان دوره اش رو میگذرونه و ساعت ها خودش رو توی حموم حبس میکنه . مامان عصبی تر از قبل به نظر میرسه . بابا هم تمام وقت روی کاناپه روزنامه هاشو ورق می زنه .
روز سوم ، زود تر از روزای قبل ، ساعت شیش عصر از خواب بیدار میشم . ساکم رو با لرز روی تخت میذارم و مانتوی ضد یخم رو توش میذارم . وسایل رو از نظر میگذرونم و به این فکر می کنم که دیگه به چه چیزی نیاز دارم . عینک ضد آفتاب فسفریم رو توی جعبش میذارم و توی کوله پشتیم میندازم . ساعت مچی اسپرتم رو روی دستم می زنم . عروسک سوسک گوشتیم رو همینطوری توی ساک میندازم . چند لنگ جوراب رنگ و وارنگ زمستونی رو همینطوری مچوله می کنم و توی ساک میندازم .
یه بار دیگه به اطراف نگاه می کنم . نمی دونم چرا دلم قیلی ویلی میره . از توی کتاب خونه ، فرهنگ لغات و چن تا از کتابای مدرسه رو بر میدارم و توی کوله پشتی میندازم .
توی ریخت و پاش اتاق چشمم به گوش ماهی قهوه ای رنگم میوفته . کلی از خاطراتم زنده میشه . نسل قدیمی وسایل ارتباطی اجنه این گوش ماهی ها بودن که فقط باهاشون میشد مکالمه کرد و ارتباط تصویری و پیام متنی غیر ممکن بود . اما انگار هنوز سالمه . اینم توی کیفم میندازم و بازم به این فکر می کنم که دیگه چه چیزی لازمم می شه .
-میشه بپرسم داری چیکار می کنی ؟
سنا جلوی کمد وایساده و با تعجب به قاراشمیش توی اتاق نگاه می کنه.

با نگرانی نگاش می کنم . جلو تر میاد و میگه : تو که هنوز نمی خوای بری پاسارگاد ! می خوای بری؟
کمی فک می کنم و با ناباوری می گم : نه!
-پس چرا الآن اینا رو جمع می کنی؟
روی زمین وا میرم ، برای این که ضایع تر نشم می گم : همینطوری ...
-که همینطوری.....
با غضب نگاش می کنم . جواب میدم : حالا چیکارم داری ؟
-هیچی بابا گفت بیا پایین صبحونه بخور تا بریم .
-باشه ، تو برو منم میام .
سنا با زمزمه ی ملودی تو برو من نمیام ، از اتاق خارج میشه .
نچ نچ نچ ، دخترم دخترای قدیم .
باز هم همون پالتوی مشکی نازکم رو می پوشم . موهام رو صاف می کنم و با قیچی نوکشون رو میچینم . توی آیینه ، یه نگاهی به خودم میندازم و میرم پایین .
همینطور که خودمو پشت میز جا میدم ، مادر با تعجب به من نگاه میکنه . با بهت میگم : چیزی شده مامان ؟
-چرا لباس پوشیدی؟
پوزخندی می زنم و میگم : مگه چه اشکالی داره ؟
با همون نگاه متعجبش به بابا نگاه میکنه . بابا هم لبخندی می زنه و میگه : چه اشکالی داره !
مامان گر می گیره و میگه : این چیزا مال آدماس ، ما نباید خودمونو مثل اونا کنیم .
در همین لحظه رامبد با صدای بلندی وسط هال ظاهر میشه و سرهای ما ، همزمان به طرف اون می چرخه .
رامبد در حالی که پالتوی خز پوستی و کلفتش رو می تکونه ، با تعجب به ما نگاه میکنه و میگه : چیزی شده ؟

 

ساعتی بعد ، جلوی در خونه ، ایستادیم و مادر و سنا در حال بدرقه کردن ما هستن . بابا سیروس ارغوانی قدیمی مون رو از بطری آب معدنی بیرون میاره و وسط حیاط راه میندازه . در حالی که از مامان و سنا خداحافظی می کنم ، همراه با رامبد ، داخل سیروس میشینم .
سیروس وسیله ی نقلیه ی خانوادگی ماست . یه کم قدیمی هست اما به قول بابا هنوز عین ساعت کار میکنه . این بار رامبد پشت فرمون میشینه و بابا هم کنارش . من بدبخت هم این پشت تنها میشینم . ولی بی خی خی ، جاوازه و دلباز .
آروم از زمین فاصله میگیریم . نقشه ی راه های هوایی ، روی مانیتور جلوی رامبد قابل مشاهده اس . کومولوس نقره ای بزرگی بالای سرمون در حال حرکته . رامبد سرعتش رو کم می کنه تا کومولوس رد بشه .
رامبد صدای آهنگو کمی زیاد میکنه :
منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست
منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم
هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست
نبینم این دم رفتن
تو چشمات غصه میشینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت اون قدر آرومم
که از مرگم نمی ترسم
تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو آتیشه
خودت پلکامو می بندی
که این قصه تموم میشه
هنوزم میشه عاشق موند
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست
**************************
روی سنگ لاخ کنار ساحل ، سیروس رو داخل بطریش میذاریم و رامبد بطری رو توی جیب پالتوی پوستش میذاره . با فاصله ی پنج سانتی از سنگلاخ پرواز می کنیم . خیلی آهسته و آروم.
پالتوم رو محکم تر دور خودم میگیرم . تعجب می کنم که بابا توی این سرما هیچی نپوشیده . جزیره سوز سردی داره . رامبد که به نظر میرسه سرما خورده ، دستاش رو توی جیبای پالتوش چپونده و با فاصله از من حرکت میکنه . به نظر میرسه اون قدر لباسش کلفت و پر پشته که حتی نیمی از کله ی گُندش رو توی خودش قایم کرده . آسمون نیمه ابری به نظر میرسه و ابر ها یکی یکی فرود میان ، به طوری که هر چه به محدوده ی درخت ها نزدیک تر میشیم ، باید بیشتر احتیاط کنیم ، چون واقعا مه گرفته به نظر می رسه .

کومولوس سفید رنگی کنار ما فرود میاد و دختر چشم سبزی ازش پیاده میشه و در حالی که با چشمای وحشیش اطراف رو دید میزنه ، دستکشای جیغش رو وحشیانه می پوشه . پالتوی ببری جالبی هم پوشیده و موهاش رو به طور وحشیانه ای طلایی ، زرد ، قهوه ای ، شکلاتی و شرابی کرده . حتی احساس می کنم که کمی مو هاشو پف داده تا رنگاش بیشتر به نظر بیاد . رامبد هیز ازش چشم بر نمیداره . شدت باد زیاد میشه و موهامو توی صورتم می زنه . زیاد جلومو نمیبینم . جمعیت اجنه با نزدیک شدن به جنگل زیاد تر به نظر میرسه .
کنار هر ابری ، سه چهار تا جن وایسادن که به طور حتم ، بچه هاشونو برای پذیرش آوردن .
کنار یه استراتوس غرازه ، جن چاق سفید رنگی که یه زن میانساله تکیه داده و با چشمای ریزش که به زودی بر اثر چاقی مفرط نا پدید میشه به هر کی که از کنارش رد میشه ، زل می زنه .
رامبد به من نزدیک تر میشه و با همون لحن سردش ، آروم کنار گوشم میگه : این زنه ، از جنای آب زیه ! مال دریای شماله!
با این حرف رامبد دوباره توجهم به زن چاق جلب میشه . اجنه ی آب زی ، سفید رنگن . زن نگاهش به ما میوفته . چشماش رنگ سفید مرواریدی داره . هر سه ی ما رو از نظر میگذرونه .
با راهنمایی رامبد وارد چُپُر کوچیکی میشیم . چپر حالت مخروطی شکل داره و از شاخ و برگ درختا درست شده . رامبد پوستینش رو در میاره و تلو تلو خوران خودش رو روی تُل کاه گوشه ی چپر میندازه .
روی استوانه ی کوتاه کنده ی درختی میشینم و سرم رو میون دستام میگیرم . پدر چن تا توصیه ی ریزه میزه میکنه و میره .
صدای پچ پچ چند جن از بیرون چپر به گوش میرسه . گاهی صدای قهقهه ی چند مرد و زن ، تن رو می لرزونه . صدای سرفه های خش دار رامبد ، سکوت چپر رو میشکونه اما بلافاصله سکوت بر قرار میشه .
صدای زنگ خور آیینه جیبیم بلند میشه . در حالی که دستم رو توی جیبم می برم نگاهم روی رامبد می مونه که روش رو از من برگردونده و دستش رو زیر سرش گذاشته .
آیینه رو جلوی صورتم می گیرم . اسی با قیافه ای خندون میگه : سلام آنیا ، کجایی ؟
-سلام ، اومدیم جزیره برای ثبت نام .
-با کیا رفتی ؟
-با بابام و رامبد !
-رامبد چیکار می کنه ؟ حالش چطوره ؟
-اونم خوبه ، سلام میرسونه .
آره جون خودش . باید به اسی بگم که سایه تو با تیر می زنه !

-حالا چرا می خوای بری افسری بخونی ؟
حواسم جمع رامبده . با این که خوابیده ، اما سراپا گوشه که مکالمه ی منو بشنوه .
-خب دیگه ، اتفاقی شد . نظر خودت چیه ؟
اسی میگه: پاسارگاد جای بدی نیست . نسبتا سطح بالا محسوب میشه !
-واقعا!
-اِ...! مثل خانوم شیرزاد گفتی!
-خانم شیرزاد؟!
-هیچی بابا تو تلویزیونه ...
-وای! اسی تو هنوز تی وی آدما رو نگا می کنی؟
-دیگه دیگه...خودتم اگه بهش وابسته بشی نمی تونی ترکش کنی .
-باشه ولی تلویزیون اون قدرا هم جذابیت نداره ،...
خنده ی نا ملموسی می کنه و خداحافظ.
از پله های سنگی و خاک گرفته ، به زیر زمین میریم . بوی عجیب و نا آشنایی به مشام می رسه . حتی می تونم قسم بخورم که بوی کوفته ی شیرازی به طور نا محسوسی همه جا رو پر کرده .
با نوک انگشتام ، نقوش روی دیوار رو لمس می کنم . طرح هایی نسبتا قدیمی از آدم هایی که نیزه های بلندی به دست گرفتن و آتش بلند زبانه داری رو همراهی می کنن .
پیکر پنج جن هوازی و شرور با پاهایی شبیه گوسفند و بز ، روی دیوار نقاشی شده .
این راه پله های زیر زمینیه تنگ و تاریک ، ورودی اردوگاه مرکزی جزیره ست! صدای کلفت چند مرد میانسال ، زیر زمین رو پر کرده . احتمالا این جا با تعداد بیشتری اجنه ی خاک زی آشنا میشیم . ویژگی بارز این نژاد ، رنگ قهوه ای و نسکافه ای فوق العاده شونه .
نمی تونم بگم دقیقا چه احساسی دارم . شاید تا قبل از این ، استرس بر بقیه ی احساس هام غلبه می کرد ؛ تا قبل از دیدن این بلبشوی اداره .

روی نیمکت گِلیه گوشه ی اتاق می شینم . رامبد به طور ایستاده ، پوسترای جن نما رو از نظر میگذرونه. توجهم به جن سبز رنگ خوش اندامی که پشت میزی نشسته جلب میشه . به نظرم یه جن گیاه زیه . دختر جوونیه و مو های کوتاهی داره .
نمی دونم چرا هر کی از کنار ما رد میشه ، با تعجب نگاهمون می کنه . البته بیشتر به رامبد. خب با این لباسی که آقا پوشیدن ، تعجبم داره . نمی دونم این به فکر آبروی ما نیست ، خودش دوس نداره یه کم خوش تیپ به نظر برسه ؟
حالا که بیشتر دقت می کنم ، تعداد اجنه ی گیاه زی بیشتر از بقیه اس . توی این زیر زمین فقط یه جن خاک زی آشفته حال دیده میشه که جایی نزدیک ورودی ، حسابی سرش شلوغه . میشه گفت یه مرد میانساله .
کف اتاق با پوششی از کاه گل و شل خیس پوشیده شده که بنظرم مدل جالب و تو دل بروئیه .
دیوار ها از جنس خاک رس و یه جور ماسه اس که با نقش هایی مثل خراشیده شدن با چن تا ناخون بلند طرح جدیدی گرفته .
خَرای خاکی ، تمام گوشه و کنار اتاق دیده میشن . واقعا جالبه ...! نمی دونم چرا طرفای ما از این مدل خرای خاکی پیدا نمیشه . وای که چقد دوس دارم طوری که هیچ کس نفهمه یکیشونو توی جیبم بذارم و ببرم .
کنار اتاق ، سه درگاه وجود داره که تابلو های جن نما ، بالاشون رنگ عوض می کنن . بالای اتاقی که رو بروم قرار داره نوشته : مدیریت
اتاق وسط نوشته: معاونت برنامه ریزی آموزشی
اتاق سوم : درگاه پذیرش
در های هر سه اتاق هم جن نماست . واقعا در تعجبم که چه تضمینی وجود داره که یه انسان پاش به اینجا باز نشه و این همه چیزای از نظر اونا عجیب رو نبینه ! آخه آدمه پیش خودش فک نمیکنه که این تشکیلات مال چه کسایی می تونه باشه !؟
دوباره بوی کوفته ی شیرازی رو حس می کنم .
اتاق بی در و پیکری کنار گوشم وجود داره که از صدا هایی که ازش میاد معلومه آبدار خونه اس .
طی چند ثانیه بوی افتضاح قهوه و شکلات داغ به مشامم می رسه .
در همین لحظه خانوم جوان لاغر اندامی که یه جن گیاه زیه از درگاه پذیرش بیرون میاد و در حالی که کلاسر آبی رنگی رو به خودش چسبونده میگه : خانم آنیا...
عزیزم تو واقعا فرشته ی نجات منی ، چون واقعا داشتم از بوی این نوشیدنی های ادارتون جان به جان آفرین تسلیم می کردم.


رامبد با همون نگاه زهر ماریش بر میگرده و به دختره چشم غره میره . دختره که لب شتری و زیبایی داره وامیره...
دوس دارم بهش بگم : عزیزم خودتو ناراحت نکن ، این داش ما کلاٌ همینطوریه .
بلند میشم و به طرفش می رم . تپاله های ریمیلش روی مژه های بلندش سنگینی میکنه . لبخندی ساختگی می زنه و با هم بدون آقای رامبد وارد درگاه میشیم .
بر خلاف تصور قبلیم ، این جا خیلی بزرگتره و پرستیژ جالبی داره ....!
چی گفتم!....
ریشه های درخت ، از در و دیوار آویزونه . خلوت به نظر میرسه . پیرزن سرحال خاکستری رنگی از گوشه ی اتاق زیر چشمی نگاهی بهم میندازه .
قدّ من به مراتب از دختر راهنما بلند تره و احتمالا دلیلش نژادم باشه .کلا جن های هوازی قد بلندی دارن .
جلوی در مرکبی توقف می کنیم . در های مرکبی حالت تیره ای دارن و انگار که جوهر غلیظی در سطح آینه ای در حال پیچ و تاب خوردنه .
چهره ی کمرنگم رو روی در مشاهده می کنم .
وسایل جن نما ، یعنی وسایلی که اختصاصا برای اجنه کاربرد دارن و برای آدما ملموس نیست ، توی این اداره به وفور پیدار میشه .
چند ثانیه بعد ، در با صدای چکله ی آرومی باز میشه و به دنبال راهنما وارد میشم .
هیچ ایده ای برای اتفاقایی که امکان داره بیوفته ندارم .
یاد شبی می افتم که آرش و رفقاش برای احضار اومده بودن ویلا . نکنه به این قضیه گیر بدن !
البته اون شب موفق به احضار من نشدن . خیلی شب بدی بود . واقعیتش اینه که آدما به رغم توانایی های بالایی که دارن برای رسیدن به اهدافشون گاها از ما استفاده می کنن . این می تونست برای من خیلی گرون تموم بشه . میتونست اتفاقای خیلی بدتری هم برام بیوفته . حتی می تونست باعث مرگم بشه!

یادمه همشون لباس سفید پوشیده بودن . همایون دف می زد . عموما الآن بیشتر احضارا اینطوری صورت میگیره . نمی دونم دقیقا چه کاری با من داشتن . شاید از من می خواستن کاری براشون انجام بدم . شاید دنبال چیز گمشده ای می گشتن . خب این مسائل زیاد پیش میاد . مثلا پدربزرگ من ، یه سالایی ، برای یه پیرمرد که یه آدم بود ، کار می کرد .
پیرمرد ، سَر یه کوه زندگی می کرد . در واقع اون پیرمرده پیش بابا بزرگ من زندگی می کرده . مردم اون اطرافم برای حل مشکلاتشون پیش اون پیرمرد میومدن .
پدربزرگم می گفت یه بار ، یه عده ، از دهات اومده بودن و می گفتن که گله شونو دزد برده ! پیرمرد عوض این که از اونا ماست محلی و آب چشمه می گرفت ، بهشون کمک می کرد که گله ی گمشده شونو پیدا کنن . این طوری بوده که پیرمرد هر چن وقت یه بار ، بابا بزرگمو احضار میکرده تا جواب سوالا رو بگیره .
پدربزرگم می گفت : گاهی می شد روز ها دنبال یه چیزی بودیم و اکثر اوقات هم جواب می گرفتیم .
اما پدربزرگ خدابیامرزم از بس احضار شده بود ، تموم دندوناش خراب شد و آبله ی پیازی گرفت . آبله ی پیازی یه آبله ی مخصوص به جن های هوازیه که به خاطر جا به جا شدن زیاد بین دنیای مادی و غیر مادی به وجود میاد .
اما رفقای آرش ، معلوم نبود دنبال چی بودن! خداییش اگه کار من به دادگاه و شکایت از اونا می رسید ، برای خود آرشم بد می شد!
-خانم! خانم!
با صدای راهنما از افکارم بیرون میام . به تنهایی وارد اتاقی میشم .
بوی رطوبتِ خاک ، اتاق رو پر کرده و هوا کمی سرده . صدای چیکّه ی آب ، از سقف اتاق با اکوی بالایی شنیده میشه .

یه موش چاق و گنده از جلوی پام رد میشه . چه قد نازه!!!!!!!! اون قدر کثیفه که به سختی میشه حدس زد چه رنگیه! موشه لبخندی می زنه و دهنش رو باز میکنه ! دندونای زرد و کثیف و درازی داره!
با صدای کلفتی از انتهای اتاق به خودم میام:خانم آنیا...؟
این که همون پسره اس! همون که تو نامزدیه ندا اومده بود! اِی بابا! همون که محکم خورد بهم ، افتادم زمین! ینی این این جا چیکار میکنه ؟ آخه سنی هم نداره! اُه اُه ! چه اخمی کرده واسه من. چطوری جلوی نیشمو بگیرم که نخندم؟ چه خلم به خدا!
شمعی که روی میز روشن کرده ، بد جوری توی ذوق می زنه . اتاق هیچ پنجره ای نداره . البته اتاقای قبلی هم همینطوری بودن .
به نظر میاد خاکستری رنگه ! نمی دونم جنای خاکستری از چه نژادین ولی شباهت زیادی به خودمون دارن . طوری که من کمی آبی تر به نظر می رسم . از نژادی که بدم میاد گیاه زیه! زیبایی خاصی دارن ، یعنی به جرات میشه گفت زیباترین نژادن ، اما واقعا ازشون بدم میاد!
با لبخند مکش مرگ مایی بهش نزدیک میشم .
-بفرماید بشینید.
نمی دونم یادش نمیاد یا می خواد به روی خودش نیاره . چطوره بهش بگم که هنوز از دستش ناراحتم!
شب نامزدیه ندا واسه این ناراحت بودم که سنا رفت مسابقه داد . نمی دونم ، شاید دلیلش این بود که احساس می کردم این کار سنا باعث بی آبروئیه ما میشه و این که پیش خودم فکر می کردم که واقعا کار ما به کجا کشیده که خواهرم با این حال که میدونه من چقد از کاری که می خواد انجام بده ناراضیم اما بازم کار خودشو انجام میده .
البته کلا بعد از این که تحصیلات مقدماتیمو تموم کردم خیلی روحیم خراب بود و با اولین تلنگری اشکم در می اومد ....
-خب ، اینطور که اینجا نوشته شما مقدماتیه ادبیات دارین.
-بله!
-اوم، چرا می خواین افسری بخونین ؟
ینی بگم؟ نگم؟ بالاخره که می فهمه.
-امتیاز دارم!
عین جنای نفهم میگه : امتیاز چی؟
ینی دوس دارم صندلی رو بردارم و پرت کنم سمتش!
-پدرم افسر بودن.
انگار که چیز عجیبی شنیده باشه ابروشو بالا میندازه و سرشو تکون میده .
دوباره برگه ها رو زیر و رو میکنه . خیره به کارنامه ی بدبختم میشه . ینی دوس دارم زمین دهن باز کنه و منو بخوره . مطمئنم قطره های عرق شرم ، روی پیشونیم چشمک می زنه .

 


 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin