چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

I Really Do Love You


I Really Do Love You


I
Really Do Love You

Even Though Sometimes

It May Not Seem So

Sometimes it may not seem

that I love you

Sometimes it may not seem

that I even Like you

It is these times

I Said

I Really Do Love You

واقعا دوستت دارم

واقعا دوستت دارم

گرچه شاید گاهی

چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر رسد

که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد

که حتی دوستت هم  ندارم

ولی درست در همین  زمان ها است

که میگوییم :

واقعا دوستت دارم


مطمئنم قطره های عرق شرم ،روی پیشونیم چشمک می زنه .
-واقعا عالیه ! نمرات ترقیتون کامله ! تو چه رشته ای بودین؟
با خوشحالی میگم : تلقین!
-رشته ی ساده ایه . ولی بازم خوبه.
از عصبانیت دوس دارم بکوبم روی میزش و بگم اگه راس می گی خودت چی تو چنته داری بچه دماغو!
حالا بهم خیره میشه ! نکنه یادش اومده!...
-خب درسته که درس رعابت حقوقتون کامل بوده اما می خوام واقعا نظر شخصیه خودتون رو درباره ی آدما بدونم.
آب دهنم رو قورت میدم . نظرم راجبه آدما! بگم من یه آدمیو خیلی دوس دارم؟!خخخ
-راستش خب اونا هم زندگی می کنن، مخلوق خدان...
انگار بی خیال بشو نیست . هنوز منتظر ادامه ی حرفامه !
ادامه میدم : نباید کاری به کارشون داشته باشیم . یه جورایی بیشتر از رفع نیازای تصویب شده نباید بهشون نزدیک بشیم.
چند لحظه سکوت برقرار میشه . همین طوری خیره خیره نگام میکنه . ای پسره ی پر رو!
-اوم!...این طور که این جا نوشته شما تو یه ویلا زندگی می کنین که تحت استفاده ی مستقیم آدماس. طی این سکونت چه قد به آدما نزدیک شدین ؟
خیلی دوس دارم ازش بپرسم که توی اون برگه هایی که نوع خونه ی ما رو نوشته ، ننوشته بود که من امتیاز دارم؟
-راستش من منظورتون رو دقیقا نمی فهمم ولی ما هیچ وقت کاری نکردیم که اونا بترسن یا نگران بشن .
یاد شبی می افتم که دست به سیگارای آرش زدم و یه نوشابه ی خانواده رو سر کشیدم . وای ! اون شبی که سعی کردن احضارم کنن!
دوباره می پرسه : چرا یه خونه ی مستقل نگرفتین ؟
-خب همون طور که خودتون می دونین وضعیت مسکن خرابه و این دوره زمونه خیلی سخت میشه یه خونه ی مستقل گیر آورد که اونا هم خیلی گرونن ، ما که رو کنج ننشستیم !
لبخند محوی می زنه . پرونده رو میبنده و میگه : می تونید برید . پس فردا به پاسارگاد اعزام میشین ، با اولین پرواز ویزارد ایر(wizard air)...
توی سالن ورودی ، بابا و رامبد منتظرم ایستادن . بهشون ملحق میشم . پدر برگه ای که توی دستشه رو تکون میده و میگه : تا من برگردم شما هم برید تو سیروس بشینید تا من بیام.
نگاهی به ساعت روی دیوار میندازم . دیگه حدوداٌ سه صبحه . با رامبد به سطح زمین می ریم و محوطه ی جنگلی رو هم رد می کنیم . رامبد توی جیبش دنبال بطریش می گرده .
جای تعجب داره که همینطور به تعداد جنا افزوده میشه . سوار سیروس میسیم .
رامبد می پرسه : سخت که نبود؟!
-اُه ...نه، راحت تر از اونی بود که فکرشو می کردم .
-چی ازت پرسیدن؟
-اوم...نظرم درباره ی آدما ، رشته ی ترقیم....(رشته ی ورزشی منظورمونه)
-اوهوم...موفق باشی.
-ممنون
آره جون خودت ، تو که تا همین دیروز با رفتن من مخالف بودی!
دوباره سر حرفو باز میکنه : آنی! چیزی درباره ی حوادث غیر مترقبه نپرسیدن؟
حوادث غیر مترقبه یعنی اتفاقایی که از طرف آدما بر سر ما میاد .
-دروغ گفتم!
-امید وارم هیچ وقت نفهمن!
سرمو پایین میندازم و با ناخونام بازی می کنم.
رامبد : می دونی آنی، به اتفاقی که برای تو افتاد نمیشه گفت غیر مترقبه.
-چرا ؟
-خب اول اینکه اون شب احضار نشدی ، دوم این که اونا اصلا با تو کاری نداشتن و سوم...
سکوت میکنه.
-سوم چی ؟
-سوم اینکه اونا تنها نبودن.
-تنها نبودن!...
-کسی که تو رو به معرکه کشوند یه روح بوده آنی....
چشم تو چشم رامبد خیره می مونم . یه روح ؟ چرا؟ برای چی؟ روح کی؟
خودش ادامه میده : روح خواهر آرش ، نمی دونم اون شب عکسشو دیدی یا نه.
-چی می گی رامبد ، منظورتو نمی فهمم ، کدوم شب؟ کدوم عکس؟
-شبی رو یادت میاد که آرش برای جمع کردن وسایل اومد ویلا و تو تنها بودی ؟
-خب آره، من تنها بودم.
-اون شب منم اون جا بودم.
حدس می زدم . در جوابش می گم : خب ینی اون عکس خواهر آرش بوده ؟
-آره و اون روح هم روح سرگردون خواهر آرشه.
-باورم نمیشه!
-بهتره که بشه . باید بگم که قضیه خیلی عجیب تر از این حرفاس.
با نگاهی متعجب و پرسشناک ، منتظر توضیحات بیشترش می مونم.

رامبد :گروه غلام هجی رو میشناسی؟
-یه چیزایی دربارش میدونم .
-خواهر آرش که الآن اسمشو گذاشته سلنا هم از همین گروهه .
برق از سرم می پره .غلام هجی یکی از باندای خلافکاره که کارش در اصل کمک به جادوگرا و جن گیراس.
-من فک می کردم تو زندانن!
-البته بودن ،الآن دیگه فرار کردن .
-آخه چرا ؟ چرا اومدن خونه ی ما؟
-متاسفانه همون آدمایی که خودت اون شب دیدی ، که آرش هم جزء اوناس ، دارن دس به جادوگری می زنن.
-مگه می خوان چیکار کنن؟
-بازم متاسفم ، بخشیش رو خودم هم نمی دونم و اون بخشی رو هم که می دونم ، نمی تونم بگم .
دقایقی توی فکر فرو می رم . این اتفاقا اصلا قابل هضم نیست . غلام هجی که اطلاعات من دربارش ، به مطالب صفحه ی حوادث روزنامه محدود بود ، حالا پاش به خونه ی ما باز شده و آتیش فتنه هاش دامن منو هم گرفته .
-پس رامبد ، دلیل مخالفت تو با رفتن من به پاسارگاد چیه ؟
-آنیا ! اونا می دونن که این اتفاق تا چه اندازه به ما نزدیکه و جلسات گروهی از اونا تو ویلای ماست و من و بابا هم روی این پرونده کار می کنیم . مطمئن باش به محض این که پای تو به پاسارگاد باز بشه ، بیش تر از همین الآن درگیر این قضیه ی خطرناک میشی.

ورود پدر ، گفت و گوی ما رو پایان میده . خودمو با بروشوری که بابا آورده سرگرم می کنم . توی صفحه ی اول نوشته : تخت جمشید ، تخت سلیمانِ آذرباییجان غربی، میدان نقش جهان اصفهان، ارگ بم ، چغازنبیل و در نهایت پاسارگاد ، جزء شش اردوگاه افسری در ایران هستند .
اردوگاه پاسارگاد ، سابقه ای هزار ساله داشته و به عنوان بزرگترین اردوگاه افسری شناخته شده است .
بی حوصله بروشور رو ورق می زنم . با دیدن عکس پیرمرد سالخورده و وحشتناکی بالای صفحه ی دوم نفسم توی سینه حبس میشه .
مدیر پاسارگاد هم چه اعتماد به نفسی داره ، قیافش منو یاد عزرائیل میندازه . اسمش خارجیه ؟ خُشایُث...عجب!
یه جمله هم زیرش نوشته : اکنون که عظمت فرمانروایی کورش ، این گونه به دست نوادگانش بر باد رفته ، ما میراث چندین هزار ساله اش را حفظ و ادامه خواهیم داد ؛ اردوگاه افسری پاسارگاد .
سرم رو به پنجره تکیه میدم . جن کوچولویی که یه پسر هفت ، هشت ساله اس ، اون ور خط، میون ابرا ، در حال فروختن جورابای زمستونیه . حتی توی آسمونا هم نمیشه به دنبال عدالت بود .

نزدیک صبح به خونه می رسیم . بی مقدمه به رخت خواب میرم . نمی دونم دقیقا سیل چه افکاری به مغزم هجوم آورده . بیشتر از همه اون اداره عجیب و غریب با اون همه وسایل جن نما که فقط اجنه اونو می بینن آزارم میده . حقیقتش اینه که اگه یه آدم وارد اون اداره بشه ، با یه مشت تونل تاریک و بدون در مواجه میشه . یه اثر تاریخی جالب! البته باید اون آبدار خونه رو با شکلات و قهوه ی داغ رو فاکتور بگیریم . این همه مظاهر انسانی که هیچ ربطی به اجنه نداره توی یه اداره ی قانونی واقعا عجیبه ! تهاجم فرهنگی که می گن همینه!
حالا که فک می کنم باید یه مساله ی دیگه رو هم با خودم حل کنم . منظورم اون پسره اس، که حتی اسمش رو هم نمی دونم . اسمش چی میتونه باشه ؟ باید تا اطلاع ثانوی یه اسم مستعار براش انتخاب کنم . یه چیزی مثل خشایار یا بابک ، یا شایدم کورش . به نظرم کورش بهرته . یه همخوانی خوبی با مدرسه ی جدیدم داره که باعث میشه فراموشش نکنم.
خیلی غیر معمولی به نظر میرسه که من و کورش ، دو بار با هم ملاقات داشته باشیم . یه بار این جا ، یعنی تو نامزدیه ندا و یه بار تو یه اداره ، تو یه جزیره ی دور افتاده . تازه اون اسم و فامیل من و کارنامه ی من و حتی این که منزل ما چطوریه رو می دونست ، اما نمی دونست که من برای ورود به پاسارگاد امتیاز دارم ؟ نمی دونم اینو بذارم به پای گیجی کورش یا زبل بودنش .
یه فرضیه دارم ؛ شاید این اطلاعات خاص رو دارن چون ما جزئی از یه پرونده ی بزرگیم ، یعنی غلام هجی!
فکر کردن به غلام هجی خیلی سخت تر از چیزای دیگه اس! باید سعی کنم اطلاعات بیشتری دربارش به دست بیارم . خب ! همین قدر دربارش میدونم که به آدما کمک میکنه که جادو کنن یا احضار روح انجام بدن و سوء استفاده های این شکلی انجام بدن .
با طلوع خورشید به خوابی عمیق فرو می رم . ساعت هشت شب ، با احساس خستگی زیاد ، از خواب بیدار می شم . روی لبه ی تخت ، با کمری خمیده میشینم و سرم رو میون دستام میگیرم . تمام افکار این چن وقت ، بد جوری روی مخم سنگینی میکنه . افکاری که حتی فرصت کافی برای فک کردن بهشون رو ندارم . تمایل دارم تمام امشب و فردا رو همین جا بشینم و به اتفاقایی که افتاده فک کنم . احساس می کنم توی همین شب گذشته در مورد رفتنم به پاسارگاد هم شک کردم ! به شدت از اتفاقایی که احتمال داره بیوفته احساس خطر می کنم . ترس از به خطر افتادن جون خانوادم ، اگر چه همین الآن هم در خطرن!
از خودم می پرسم که چرا از این خونه نمی ریم ؟ البته شاید دلیلش این باشه که پول کافی برای اجاره ی یه انباری شیک و خوشگل رو نداشته باشیم . حتی اگه هر پنج نفرمون هم افسر بشیم و روی این پرونده کار کنیم ، نمی تونیم اون خونه ای رو که دوس داریم بخریم و این بیشتر از هر چیزی روحم رو آزار میده .
تمام افکارم رو جمع و جور می کنم و ادامه ی اندیشیدن به اونا رو به وقت دیگه ای موکول می کنم.
توی خونه به راه می افتم . بیشتر از اون که دنبال کسی بگردم ، خونه رو ورانداز می کنم . دو تا اتاق خواب ، یه انباری که همون اتاق منه و یه حموم . اینا تو طبقه ی بالاس . تو طبقه ی پایین هم هال و پذیرایی و آشپز خونه و دو تا اتاق خواب دیگه وجود داره .
روی راه پله ، متوجه رامبد میشم که روی کاناپه نشسته و روزنامه می خونه .
-سلام رامبد ، تو هنوز خونه ای ؟
با لبخند بی سابقه ای ، سرش رو بالا میاره و به من نگاه میکنه . بعد از مدت ها دوباره به یاد میارم که یه برادر بزرگتر هم دارم .
-سلام آنی ! ....من بیشتر وقتا خونه ام!
-اوه! یادم رفته بود ، راستی ، عادت داری کجا ها قایم بشی ؟ تو قاب عکسا ؟
و با لبخند شیطنت آمیزی بهش خیره میشم .
در حالی که روزنامه رو میبنده و روی میز میذاره ، بلند میشه و به طرف آشپز خونه میاد . در جواب سوالم میگه : می تونی این طور فک کنی . باید به جاهای بهتری فک کنی ، بالاخره قراره یه افسر بشی.
غذاهای نصفه رو که به طرز وحشیانه ای توسط آدما خورده شده رو از تو ظرف یه بار مصرف به بشقابای قدیمی و رنگ و رو رفته ، منتقل می کنم و روی میز میذارم .
در همین حین به رامبد هم می گم : راستش ایده ی من از حباب لامپ بالاتر نمیره . شرط می بندم اون شبم این جا بودی مگه نه!؟
با خنده جواب میده : تو اعجوبه ای دختر! ما تو ادارمون به یکی مثل تو خیلی نیاز داریم!

بعد از جمع کردن غذا ، خودمو روی کاناپه ولو می کنم . رامبد از توی اتاقش بیرون میاد و جلوی روم می ایسته . سرم رو بالا میارم و می پرسم :بقیه کجان ؟ امشبم نیستن؟؟
نفسشو فوت میکنه بیرون و میگه : طبق معمول بابا با رفقا رفتن بیرون ، مامان سرکاره ، سنا خانوم هم مدرسه اس!
صدای تیزی از طبقه ی بالا به گوش میرسه : کی گفته من مدرسه ام؟
بلند می گم : سنا!
سنا با برگه ی ای توی دستش از راه پله میاد پایین و درحالی که از خوشحالی توی خودش نمیگنجه میگه : بالاخره کارنامه مو گرفتم! بالاخره تموم شد! هورا...!
رامبد کارنامه رو توی هوا میقاپه و درحالی که سنا بهش آویزون شده تا کارنامه رو ازش بگیره ، با صدای بلند می خونه : ادبیات: 95، ریاضی: 83، تاریخ : 70 ، ...
سنا جیغ میکشه : بدش به من رامبد!
رامبد همچنان با خنده ادامه میده : رعایت حقوق: 73 ، ترقّی :60 ! چه نمرات درخشانی داری سنا!
منم دیگه نمی تونم جلوی خندمو بگیرم.
سنا که بالاخره موفق به دزدیدن کارنامه اش میشه ، در حالی که سکه ی بزرگ درخشانی رو از توی کیف کمریش درمیاره میگه : پس اینو ندیدی رامبد خان! من رتبه اول شدم !
من و رامبد ، هر دو ، محکم می زنیم زیر خنده.
سنا که منظور ما رو متوجه نمیشه میگه : چرا نمره ی نجوممو نمی گی که صد شدم!
رامبد که دیگه خودشو جمع و جور میکنه و دست از خنده می کشه میگه : پس زود تر آماده شید که امشب هر دوتا تون رو می برم کافی شاپ مجیک!(magic)

سنا از خوشحالی جیغ بنفشی می کشه و من هم دستامو روی صورتم میذارم و به طرز واقعا لوس و نانازانه ای جیغ شادی سر میدم . واقعا که این کار چقدر مسخره و لوسه . یادم نمیاد آخرین بار کی اینقدر لوس به نظر رسیدم !
تو کمتر از 5 دقیقه ، هر سه جلوی خیابون منتهی به مجیک ایستادیم و به پیاده رو نگاه می کنیم. اجنه ی با مزه ای که اکثرا پسرای جوونین ، ترک موتور آدما که اونا هم پسرای یکه بزن و شادین ، خیابونا رو طی می کنن!
جنای جوونی که اکثرا با بچه هاشون اومدن ، با پاکتای خرید از مغازه ها بیرون میان و خیلی راحت از کنار آدما رد میشن و میرن .
صدای موسیقی شادی که شک ندارم فقط جنا قادر به شنیدنش هستن از رستوران اون ور خیابون قابل شنیدنه !
می تونم به جرات بگم چن تا دیس غذا رو دید که روی پشت بوم به پرواز در اومدن . رامبد هم که متوجه شده ، کنار گوشم میگه : چه دل و جراتی دارن ، تو این شلوغی نشستن اون بالا غذا می خورن !
خیابون رو به آرومی طی می کنیم . دستای سردمو تو اعماق جیب پالتوم می چپونم . سنا هم شال گردن زشت شیر موزیش رو دور صورتش محکم تر میکنه . باد سردی که از خیابون رد میشه ، خز های بلند پالتوی رامبد رو تکون میده.
صدای آدمی که پیرمرد شصت ، هفتاد ساله ایه از بقالی بلند میشه که داره به پسرای موتور سوار فحش میده!
تو تعجبم که توی این سرما هم دست از عشق و حال بر نمیدارن!
صدای گفت و گوی دو تا دختر از بالای درخت به گوش میرسه . سرمو بلند میکنم . یه درخت لیموئه . دو تا گربه ی زیتونی رنگ با ناز و عشوه با هم حرف می زنن . سنا بلند میگه : چطورین بچه ها!
دو تا گربه که سنا رو به یاد میارن ، با جیغ آرومی از شادی ، تعجب خودشون رو از دیدن سنا اعلام می کنن . من و رامبد هم توفق می کنیم . هر دو پایین می پرن و به ما سلام می کنن.
سنا منو سیخونک می گیره و میگه : سارا و سانازن!

با لبخندی که روی عصبانیتم از سیخونک های سنا میذارم میگم : سلام بچه ها! نشناختمتون! شبتون بخیر،...
هر دو می زنن زیر خنده و برای ادامه ی مسیر کنار ما قرار می گیرن ، با همون هیکل گربه ای!
یکی از اونا که دقیقا نمی دونم ساراس یا ساناز میگه : تا مجیک باهاتون میایم ،...
خواهرش ادامه میده : می خواستین برین اون جا دیگه ؟
هر سه با سر حرفش رو تایید می کنیم .
از جوبای آب رد میشیم . بوی فوق العاده ی گند آب ، هر چی که به انتهای خیابون نزدیک تر می شیم بیشتر میشه .
خواهر اولی که حالا احتمال میدم ساناز باشه میگه : آقا رامبد ! شما نمی دونین خونه های این اطراف چنده؟
رامبد دستی تو موهاش میکشه و میگه : نمی دونم، می گن یه کم قیمتا پایین اومده ...
ادامه ی حرفشو با افسوس ادامه میدم : ما به خونه های براق و تمیز و حال به هم زن عادت کردیم .این چیزایی که شما ازش حرف می زنید ،مال از ما بهترونه ، باورتون میشه تو خونه ی ما حتی یه مشت خاکم پیدا نمیشه!
لحظه ای سکوت نا امید کننده بینمون بر قرار میشه . سنا خنده ای دست و پا میکنه و میگه : بچه ها نمی دونین چقدر از این که از دست اون پرتغال آشغال خلاص شدیم خوشحالم!
پرتغال مدیر بد جنس و دماغوی سنا ایناس!
ساناز که معلومه دل پری ازش داره میگه : آره ، زنیکه ی زشت بد دهن،...
رامبد میگه : میون کلامتون شما هم دست کمی از خانوم پرتغال ندارینا!
سارا میگه : ما فرق می کنیم آقا رامبد ! ما ، در مقابل پرتغال خیلی مظلوم واقع شدیم .
سنا : آره! این حق ماست که تا سال تحصیلی بعدی ازش بد بگیم !
ساناز : عوضی بد ترکیب!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin