چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد؟؟...
من به او خندیدم...
گفت روی دیوار ودرختان دیدم
بازهم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم
که مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم وبوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی سقف کوتاه دلت لرزید
بی گمان میفهمی
پنج وارونه چه معنا دارد...

با نیشخند رو به ساناز میگم : جان!!!؟
ساناز به خودش میاد و میگه : ببخشید ، با شما نبودم آنی خانوم. با اون پرتغال گندبگ بودم.
تا دم در مجیک ، به فحشای سنا و دو قلو ها می خندیم . تابلوی رنگی رنگی magic که نمای فوق العاده ای داره ، روی تابلوی تقریبا بی رنگ حموم عمومی خودنمایی میکنه . خیابون تو این نقطه شلوغ تر از هر جای دیگه ایه و می تونم خونواده ی 6 نفره ای رو ببینم که همین الآن سر خیابون جیم شدن و رفتن .
چن تا دختر که حسابی بزک کردن و خودشون رو شکل آدما در آوردن ، با مردای خارجی که حتی از رنگشونم نمیشه به راحتی فهمید اهل کجان ، از مجیک بیرون میان .
پشت سر دو دختر گیاه زی ، که از لباساشون معلومه از جنای پولدار جوبای فاضلابن ، وارد مجیک می شیم .
کافی شاپ واقعا شوق انگیز و رویاییه . مطمئن نیستم که هیچ آدمی بتونه برای یک ثانیه تو این حموم عمومی دووم بیاره .(از بس که برای آدما وحشتناکه!)
توی سالن اصلی حموم ، ده تا میز جن نما گذاشته شده که تقریبا همگی پر هستن .
هر چند ثانیه صدای قهقهه ای از سر یکی از میزا و گاها همزمان از سر چند میز بلند میشه و کافی شاپ رو پر سر و صدا تر از حالت عادیش میکنه .
بوی مرغ سرخ کرده از پستو ها به مشام میرسه . کاسه های نخود بوداده تند تند پر و خالی میشن . به کمک رامبد از میون هیاهو رد میشیم و کنار یکی از بوفه های تو سالن ، پشت میزی مستقر میشیم .
سارا و ساناز که به شکل عادی شون برگشتن ، پالتو های پولکی زننده ای پوشیدن و مو هاشون رو دو گوشی بستن .
نگاهم روی تابلوی :لطفا بوفه ها را رزرو نمایید ، خشک میشه.

بوفه ها که در واقع اتاقک های حموم هستن ، رویایی ترین و عاشقانه ترین مکان ، توی نه تنها مجیک ، بلکه به نظر من کُلّ دنیای اجنه ی هوازیه.
تصور خوردن کاسه ای نخود بو داده زیر دوش آبی که قطره قطره ازش آب میاد و میخوره وسط میز فوق العاده اس. و چقدر رویایی میشه اگه حرکت سوسکای سیاه و قهوه ای رو کف پات احساس کنی در حالی که مارمولک چاق تنبلی رو به کسی که اون طرف میز نشسته نشون بدی و اونم نظرت رو درباره ی فرق بین ساس و موریانه ی خونگی بپرسه .
با صدای سنا از خودم بیرون میام .
-آنی فهمیدی ساناز چی گفت ؟
سرمو تکون می دم و عین خنگا به هر سه تاشون نگاه می کنم . نیش ساناز و سنا در حال باز شدنه . سارا میگه : گفت پاسارگاد خیلی توریست میاد .
سرمو به علامت تایید تکون میدم و با لبخند میگم : جدی! نمی دونستم .
حواسم میره پی رامبد که پشت پیشخوان که درواقع همون میز نمره دهی صاحاب حموم بوده در حال سفارش دادن چند کاسه نخود بو داده ی مشتیه .
ساناز در حالی که با دسته ای از موهاش بازی میکنه میگه : من نخودای بوداده ی این جا رو خیلی دوس دارم ، فکرشو کن سنا! حتی گیاه زیای پفیوز هم میان این جا تا نخود بو داده بخورن !
با نگرانی نگاهی به دور و ور میندازم تا مطمئن شم که کسی حرف سانازو نشنیده باشه .
متوجه جن خاکستری رنگی میشم که داخل بوفه ای به تنهایی نشسته . زن نه چندان سن بالایی به حساب میاد و آرایش زیادی داره . در بوفه نیمه بازه و تار عنکبوت ، قسمت زیادی از دوش و شیشه ی شکسته ی بوفه رو گرفته .
کاش می تونستم ازش بپرسم شما چطور جنایی هستیم . کلاٌ جنای خاکستری خیلی کم پیدا میشن . یادم باشه از رامبد دربارشون بپرسم .
بار دیگه به گفت و گوی دخترا بر می گردم . سارا داره میگه : هر متر جوب گندیده تو محله ی درجه ی سه و چهار ، کم کمش ده ملیون می ارزه !
سنا و ساناز با تعجب و ابرو هایی بالا رفته ، نسبت به حرف سارا واکنش نشون میدن . به نظر میاد ساناز موهایی تیره تر از سارا داره . موهای سارا حالت نسکافه ای روشن داره .
رامبد با کاسه های نخود بوداده به ما ملحق میشه و پیش من و سنا میشینه .
چن تا از اجنه ، قبل از خارج شدن از مجیک گربه میشن .


حین خوردن نخود و حرف زدن ، رامبد اصلا حواسش به ما نیست و مدام در ورودی رو نگاه میکنه . نگاهی به ورودی میندازم . هیچ دختری هم اونجا نیست ، پس این داره به چی نگاه میکنه ؟
سارا و ساناز که پی در پی جمله های همدیگه رو کامل می کنن، درباره ی شرکت جدید باباشون تو دره ی زباله ی اطراف تهران صحبت می کنن.
رامبد در حالی که کاسه ی نصفه ی نخودش رو جلوی سنا میذاره ، از همه ی ما خداحافظی میکنه و به سمت مرد میانسالی که جلوی در ورودی ، منتظر ایستاده میره .
مرد عجیبی به نظر میرسه . چشمای گود افتاده اما جذابی داره . ریشش رو از ته زده و لبای باریکی داره . مو های کوتاه مردونه داره و پالتوی نازک بی رنگی پوشیده و سیگار بخار دود کُنده ی فشرده داره . یه نوع سیگار جدید که ظاهرا از ایتالیا وارد میشه و با فشرده کردن دود کنده ، به صورت لوله ای باریک درست میشه و در کاغذ جن نمای اصل که ماده ی اولیه اش از گودالای مریخ استخراج شده ، پیچیده میشن . نوی ایرانیش اکثرا از بخار کتری یا دود پونه و نعناع یا گاهی اوقات زیره تهیه میشه که اونم استفاده ازش در ملاء عام و تجمعات انسانی و منازل نیمه مسکونی و مشترک با آدما ، مثل خونه ی ما ، غیر قانونیه .
مرد ، با راهنمایی رامبد به طرف یکی از بوفه ها میره . رامبد ما رو پشت میزای فکستنی توی سالن مینشونه ، بعد با اون مرده میره تو بوفه !
سارا و ساناز و سنا هم به اندازه ی من متعجب شدن اما بحثشون رو روی شخصیت جنای گیاه زی ادامه میدن .
ساناز میگه : یکی از پسر خاله های ما ، دو سال پیش با یه گیاه زیه نامزد کرده بود...
سارا : حیف پسر خاله ما ! دختره این قدر فیسو بود که یه ماه نشده ، زد زیر همه چیز ...
ساناز : آخه نمی دونین دختره چی می گفت ، نمی دونم درباره ی ما چی فک کرده بود ...
سارا : دختره می خواست که صد تا وزغ مهرش بزنیم!
ابرو های من و سنا از تعجب بالا می پره.

ساناز : اما خب! پیژنم زیر بار نرفت...
سارا: می گفت نمی خوام صب تا شب وزغا تو خونم قور قور کنن...
ساناز : آخه میدونی! گیاه زیا عادت دارن تو خونشون وزغ و قورباغه نگه دارن .
من و سنا دیگه داریم از تعجب شاخ در میاریم .
سارا : تازه این که چیزی نیس ، اون خر پولاش مارای غول پیکر و گرونی رو تو خونشون نگه میدارن و براشون استخر اختصاصی هم میذارن ...
آیینه جیبی ساناز به صدا در میاد و بحث پاره میشه .
دقیقه ای بعد سارا و ساناز بعد از تماس مادرشون ما رو ترک می کنن و میرن . یه بار دیگه به بوفه ی در بسته ای که رامبد و مهمونش در اون به سر می برن نگاه می کنم . سنا با نگاهی مردد ، منتظر تصمیم من می مونه . از اون جایی که هیج ایده ای ندارم با خوشحالی میگم : یه کاسه ی دیگه نخود بو داده می خوری ؟
بالاخره بعد از خوردن سومین ظرف نخود بو داده و کمی گفت و گوی بی هدف ، رامبد ، در حالی که به مهمونش اخم کرده ، پشت سرش از بوفه بیرون میاد و تا دم در مجیک همراهیش میکنه . دوس دارم کاسه ی خالی نخود رو به طرفش پرتاب کنم .
با همون اخم مرموز ، به طرفمون میاد . از اون جایی که اصلا توجهی به تعجبی که توی صورت ماست نمیکنه ، دوس دارم بلند شم و جلوی همه ی مشتریای مجیک ، یه کف گرگی بزنمش!
سنا هم که از من عصبانی تر و متعجب تر به نظر میرسه ، نگاهی به ساعتش میندازه و رو به رامبد میگه : دیگه خیلی دیر شده ، باید بریم .
بدون توجه به واکنش رامبد ، همراه با سنا ، بدون هیچ مقدمه ای جیم میشیم و داخل اتاق خودم ، به تنهایی ظاهر میشم .
ساعت تازه دوازده شبه . بیچاره رامبد . اصلا هم بیچاره نیس ، پسره ی پر رو ! وای ! فردا باید برم پاسارگاد!
دوباره دلم به شالاپ و شولوپ میوفته . ساکم رو از گوشه ی اتاق بر میدارم و روی میز میذارم و وسایلی که قبلا توش گذاشتم رو یه بار دیگه وارسی می کنم . بهشون لیوان خوشگلمو که شکل یه رتیل پشمالوی خوشگل روشه رو هم اضافه می کنم . آخر سر عکس آرش رو هم لای دفتر چه ی نسبتا بزرگم میذارم و توی کوله پشتیم جا میدم .
هیجان زیادی بهم هجوم میاره . پروشور پاسارگاد رو از توی آت و آشغالا پیدا می کنم و دوباره نگاهی بهش میندازم .

بخشی از نخستین فرمان جهانی حقوق بشر
منم کورش، شاه جهان ، شاه دادگر ، پسر کمبوجیه ، آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم همه ی مردم گامهای مرا با ادمانی پذیرفتند ، ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید . من برای صلح کوشیدم . من برده داری را برانداختم ، به بدبختیهای آنان پایان دادم . فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند . من همه ی شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی را که بسته شده بود بگشایند . همه خدایان این نیایشگاه ها را به جا های خود بازگرداندم . همه ی.....
زیرش هم عکس منشور آزادی کورش رو زده و نوشته : فرمان آزادی کورش ، نخستین فرمان جهانی حقوق بشر.
*********************
2 سال بعد ساعت 3 بامداد
توی سالن نیمه روشن بیمارستان ، به سرعت حرکت می کنم . سعی می کنم گرد و خاک رو از روی کت و دامن قهوه ای رنگم پاک کنم . این بار ، برای هزارمین بار در طول این دو سال آرزو می کنم که ای کاش لباس فرم خوش رنگ تر و زیبا تری داشتیم . موهای بلندم رو بافتم و روی شونه ام انداختم. طوری که با راه رفتنم ، روی کتم موج می خوره و بالا و پایین میپره .
کلاه دایره ای قهوه ایی و مشکیم که بی شباهت به کلاه مهمانداران خانم خطوط هوایی انسان ها نیست رو روی سرم جا به جا می کنم تا کمی هوا به کله ی شلوغم برسه .
از زمان ورودم تا رسیدنم به بخش ICU سه تا گاید من رو دیدم ، که برای بردن سوژه هاشون اومده بودن . امیدوارم که آرش رو نبرده باشن . به نوبت از کنار هر تخت رد میشم . بوی عجیبی همه جا پیچیده و جو سنگینی حاکمه .
چند روح که کنار جسم بیهوششون نشستن با دیدن من متعجب میشم . روح پسر بچه ی کوچولویی با دیدن من پا به فرار میذاره .
نگاهی بی خودم میندازم ، یعنی من اینقدر ترسناکم ؟

متوجه چهره ی آشنایی میشم که با کمک دستگاه های عجیب و غریب آدما روی تخت به خواب عجیبی فرو رفته . حتی چشم هاش هم چوشیده شده . رنگ صورتش حالتی کبود داره ! چطور میتونه هنوز زنده باشه!
بهت و شگفتی سراسر وجودم رو فرا میگره . بهش نزدیک تر میشم . لهاف سفید و روشنی تا نزدیکی های صورتش کشیده شده و بازو های لختش با سوزن و سرم سوراخ سوراخ شده .
صورت بدون ریشش ، الآن کمی ته ریش زده و معلومه چن باری به طرز ناشیانه ای تیغ خورده که باعث خراب شدن پوستش شده که از حق نگذریم یه زمانی خیلی براش ارزش داشت .
موهاش پر پشت و بلند شده . البته شک ندارم یکی دو باری ، بازم به طرز ناشیانه ای قیچی خورده .
شش ماه از بستری شدن آرش میگذره . توی اداره ی بازرسی اجنه پروندشو مطالعه کردم . هر چی که فک می کنم نمی تونم بگم دلیل این کارش چی بوده .
-تو کی هستی ؟
متوجه صدایی مردونه میشم . روم رو بر می گردونم . روح آرش دو متر اون ور تر وایساده و با عصبانیت به من نگاه میکنه .
ژاکت خاکستری با جین یخی پوشیده . چهره ی ساده تری داره و هر چی باشه از جنازه ای که روی تخت خوابیده بهتره .
قدّم رو کمی کوتاه تر می کنم تا تقریبا هم اندازه اش بشم . زیاد از دیدنم متعجب نیست . مطمئنم توی این 6 ماه زیاد همنوعای منو دیده . کیف کارتم رو از توی جیبم در میارم و مثل پلیسا جلوش می گیرم و می گم : آنیا...از اداره ی بازرسی اجنه!
به کارت خیره میشه و بعد از چند ثانیه پوزخندی روی صورتش میاد و با لحن مهربونی میگه: بن کارت خرید نخود بو داده؟!
رنگ از روم می پره . جا کارتی رو ورق می زنم و کارت افسریم رو با دستپاچگی جلوش میگرم . وای خدا! بازم سوتی دادم.
آرش که به ناشی گری من پی برده به جسمش نزدیک میشه و یا دقت بهش نگاه میکنه .
احساس می کنم که عین ماست به کف بیمارستان چسبیدم . یه لحظه تصمیم میگیرم که برگردم و ماموریت رو بی خیال شم اما وقتی چهره ی وحشتناک خشایث رو یادم میاد ، میرم و اون ور تخت ، درست رو به روی آرش وا میستم .


کاملا بی اعتنا به نظر میرسه و این بیشتر منو عصبانی میکنه .
با لحنی که سعی می کنم قاطع باشه می گم : شما باید با من بیاین .
چیزی نمیگه . روح پیرزنی سالخورده وارد اتاقک میشه و خطاب به آرش میگه : وضعیتش چطوره ؟
نگاهی به پیرزن میندازم . اون هم متوجه من شده اما انگار دل پری از من و امثال من داره . با کمر خمیده به آرش نزدیک میشه . آرش همچنان که به جنازه اش زل زده میگه : کمرش داره له میشه ، امکان داره زخم بستر بگیره .
پیرزن با صدایی گرفته میگه : خدا ذلیلشون کنه که پسر مردمو این طوری به حال خودشون رها کردن .
راه می افتم و توی سالن رو نگاه می کنم . خبری از کسی نیست . بر میگردم پیش تخت و می پرسم : پرستار آخرین بار کی اومد این جا ؟
پیرزن ، مِن و مِنّی میکنه و سعی میکنه که به یاد بیاره . آرش بازم بدون این که سرش رو بالا بیاره میگه : ده دقیقه ی پیش .
دستم رو روی لبه ی تخت میذارم و میگم : من می تونم ماساژش بدم!
پیرزن با عصبانیت میگه : لازم نکرده جن وحشی!
آتش فشان عصبانیت توی وجودم فوران میکنه ، اما سعی می کنم آرامش خودمو تا حدودی حفظ کنم .
آرش با همون اخم همیشگیش بهم خیره میشه ، بعد از چند ثانیه با لحن مشکوکی میگه : چرا می خوای بهم کمک کنی؟
سکوت می کنم و به چهره ی آرشی که روی تخت دراز کشیده و به سختی نفس میکشه نگاه میکنم .
بعد از چند ثانیه می گه : اشکالی نداره ، فقط آروم....
دستمو از لحافا رد میکنم و زیر کمرش می برم و به حالت دورانی ، از زیر لحاف ، کمرش رو ماساژ میدم . آرش و پیرزن سکوت می کنن و حرکات منو زیر نظر میگیرن .
نگاهی به آرش میندازم و می پرسم : چطوره ؟
-خیلی بهتره .
به تنگ آبی که پشت سرمه اشاره میکنه و میگه : یه کم آب به دهنش بزن .
بابا این دیگه کیه؟! به طرف میز میرم . ارواح نمی تونن به اجسام مادی دست بزنن . یه لیوان آب هم روی میز هستش که یه شاخه گل سرخ خشک شده توشه . مسلمه که آب برای آرش نبوده و الآن هم گرم شده و اصلا خنک نیست . کمی آب کف دستم میریزم و به طرف تخت بر میگردم .
آرش و پیرزن ، کاملا حرکات منو زیر نظر دارن . لوله ی داخل دهنش رو مراقبم و با احتیاط لب های خشکیده شو از هم باز میکنم و چند قطره آب توی دهانش می ریزم و نوک انگشتای دست دیگه ام رو توی آب میزنم و روی لبش می مالم .
سرم رو بالا میرام و به آرش که با تعجب به من نگاه میکنه خیره میشم .
آرش میگه : داری گریه می کنی؟!
لعنت به من ! چرا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم ؟! اشکامو پاک می کنم و به حالت نظامی ، کنار تخت ، راست می ایستم و میگم : دیگه باید بریم.
پیرزن دوباره پرخاش میکنه : آخه دختر ! چرا دست از سر این جوون بر نمی دارین؟
آرش از تخت دور میشه و در حالی که پشت به جنازه اش در حال رفتنه ، میگه : مگه نمیای؟
نگاهی پیروز مندانه به پیرزن میندازم و به طرف آرش میرم .
آرش دو تا دستش رو جلو میاره . با تعجب و پرسشناک نگاهش می کنم . چه پسر بی ادبی ! بی حیا!...ایش
دستاشو جلوم تکون میده و میگه : مگه دستبند نمی زنی؟
چشمام گرد میشه و به صورتش خیره میشم . ادامه میده : واقعا که پلیس ناشی ای هستی ! قبلیا بهم دستبند میزدن.
بازم سوتی دادم. خنده ای سر میدم و می گم : اُه! نه...لازم نیست .
و به راه می افتم .
پشت سرم با صدای بلند تری که به گوشم برسه میگه : اون وقت چرا؟
با دستپاچگی بر میگردم و می گم : دستبندامو نیاوردم ، خودت که می بینی چقد ناشی ام .
و این در حالیه که بر آمدگی دستبند رو پشت کمرم احساس می کنم.



 


 


نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin