چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

عشق فراموش کردن نیست
بلکه بخشیدن است.
عشق گوش دادن نیست
بلکه درک کردن است
عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست
بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است

پوزخندی میزنه و به دنبال من ، به طرف اتاق جارو ها میریم .
با جهشی از در اتاق رد میشیم. رو به روی آرش قرار میگرم و خود به خود ژست نظامی میگیرم . اون هم جدی به نظر میرسه و منتظر رفتن میمونه .
*************************
دو سال قبل
.
بلیط ویزارد ایر ، رو ، روی اُپن میذارم و با بی حوصلگی به طرف اتاقم میرم . برای آخرین بار ، توی اتاق دوست داشتنیم ، جلوی آیینه ی قدی ، موهام رو صاف میکنم. پالتوی نازک مشکیم رو می پوشم و روی تخت میشینم و بوت های مشکی جدیدم رو پا میکنم.
در حال بستن ساعت روی دستم هستم که احساس سبکی می کنم . لعنتی! پالتوم هم وقتش تموم شد و غیب شد .
سر کمدم میرم . دیگه هیچ لباسی برام نمونده . ناچار مانتوی ضد یخم رو از توی ساک درمیارم و می پوشم . مانتو ظاهر ساده ای داره و رنگ قهوه ای تندی داره .
کوله پشتیم رو می زنم و ساکم رو برمیدارم و به راهرو میرم . جلوی اتاق رامبد می ایستم . صدایی نمیشنوم . سرم رو داخل اتاق می برم . خبری ازش نیست . نگاهی به ساعتم میندازم . ساعت 6 صبحه و من تا یه ساعت دیگه پرواز دارم ، در حالی که خبری از رامبد نیست .
به طبقه ی پایین میرم و وسایل رو روی کاناپه میذارم و یه بار دیگه خونه رو دور میزنم . قاب عکسای فانتزی رو دوباره و دوباره از نظر میگذرونم . گلهای پلاستیکی رو به حافظه میسپارم و دستی روی تلویزیون گنده ی بی مصرف می کشم . پرده های نرم رو لمس می کنم و به لوستری که زمانی توی یکی از حباب هاش قایم شده بودم ، نگاه میکنم .
از گوشه ی هال به وسط خونه نگاه میکنم ، به اتفاقایی که این جا برام افتاد . اتفاقای تلخ و شیرین . به سقف خونه نگاه میکنم . خونه ی فقیرانه ای که توش بزرگ شدم . خونه ای که حسرت نیم متر خاک و خل رو توی دلم گذاشت .
سهم من از این زندگی ، شیشه های همیشه برّاق و پارکتای لیز بود . سهم من فرشای دست پاف و گلدونای نقره ای بود ...
اون که تو آیینه ی منه
شکل منه ، من اما نیست
یکی به شکل خود من
انگاری دیگه این جا نیست
اون که تو آیینه ی منه
روزی هزار بار میشکنه
یه زندگی ، یه خاطره
تو آینه ی دل منه
اون روزا که خودم بودم
کوچه پر از ترانه بود
چشام یه برق دیگه داشت
درختا پر جوانه بود
من بودم و بنفشه ها
یه پشت بوم، یه خاطره
دل جوونم می تپید
پشت حصار پنجره
-داری میری عزیزم؟
سرم رو بلند میکنم و همون طور که به دیوار تکیه دادم به چهره ی مامان که تازه متوجه پیر شدنش شدم نگاه میکنم . قطره ی اشک بازیگوشی که آماده ی ریخته شدنه رو پس میکشم و می گم : خیلی دوستون دارم مامان!
بابا از پشت سرش ظاهر میشه و میگه : خیلی دلمون برات تنگ میشه دخترم.
مادر منو در آغوش میکشه و به اندازه ی تمامی روز هایی که امکان داره ازشون دور باشم فشارم میده .
سنا درحالی که دستاش رو به حالت نیایش جلوی خودش گرفته ، با لبخندی روی لب ، و چشمایی پر اشک ، به ما نگاه میکنه .
رامبد روی راه پله ، نظاره گر ایستاده . مامان رو از خودم جدا میکنم و پدر رو در آغوش میکشم . پشت سرش ، سنا هم خودش رو توی بغلم میندازه و یه ماچ آبدار ازش میگیرم . رامبد هم برای خالی نبودن عریضه ، بغلم میکنه و سرم رو ماچ میکنه . بی احساس!

لحضات جدایی به سنگینی میگذره . رامبد ساکم رو برمیداره و داخل سیروس ارغوانی میذاره . بلیطا رو توی کیفم میذارم . حین بلند شدن از زمین ، برای مامان و بابا و سنا که توی حیاط ایستادن دست تکون میدم .
جلوی ایستگاه شلوغ ویزارد ایر پیاده میشیم . تعداد زیادی تانکر بخار ، روی مسیر ها ایستاده . اتاق بزرگی کنار مسیر های الکترونیکی وجود داره که پر از صندلی های جن نماست . به داخل سالن میریم و روی ردیفای وسط میشینیم . چون دیگه صبح شد ، عده ی زیادی از اجنه روی صندلی ها دراز کشیدن و خوابیدن . توجهم به مانیتور مجازی فوق العاده بزرگی جلب میشه که روی دیوار ی که از بیرون کاملا محو بود قرار داره . مانیتور در بالا ترین نقطه ی ممکن میدرخشه . ساعت حرکت تانکر ها با حروفی درشت و قرمز به نمایش درمیاد و تصویر اِلِفان ها با لبخند هایی کج و معوج در کنار اعداد به نمایش در میاد . (الفان همون خلبان یا ملوان یا راننده ی تانکر )
صدای رامبد کنار گوشم میگه : فک کنم اونا هم دارن میرن پاسارگاد ...
به طرفی که رامبد اشاره میکنه نگاه میکنم . 4 تا دختر ، با قیافه هایی مسخره و شرور ، مثل دالتون ها وارد سالن میشن . تریپ هاشون اصلا با هم هماهنگی نداره . ولی معلومه چهار قلو هستن .
خداییش اگه اینا واقعا بخوان بیان پاسارگاد چه شود...!!!
یکیشون مو های پسرونه و کوتاهی داره و یکی دیگه مو های بلند و خوش رنگی داره . یکیش موهاشضو تا زیر گردنش مصری زده و اون یکی هم دم اسبی بسته . اصن هماهنگیتون تو حلقم .
اما یه پسرم باهاشون میبینم که اونم تو شیطنت ظاهری ، دست کمی از چهار تا خواهرش نداره . خدای من! ینی اینا یه پنج قلوان!
رامبد با هیجان میگه : آنی! مامان و باباشونو نگا!
دوباره یه چیز غافل گیر کننده ! مادره خیلی از باباشون بزرگتره و هیکلی تره و معلومه از اون مامانایی هستش که نمیذاره کسی به بچه هاش چپ نگاه منه . پس بگو چرا این بچه ها این قده شیطون می زنن . باباهه عادیه ، یعنی مامانه به طرز غیر عادی ای بزرگه اما باباهه هیکل متناسبی داره و تازه خیلی هم با شخصیت و شیک میزنه و معلومه چهره ی پنج قلو ها به اون رفته .
صدای کنترل پرواز توی سالن میپیچه که طبق معمول صدای یه پسربچه ی 5،6 ساله اس: بچه های پرواز پاسارگاد به گوش باشن !
صدای دختر بچه ی سه ساله ای ادامه میده : پروازتون تا نیم ساعت دیگه می پره!
و مثل همیشه هر دو با هم می زنن زیر خنده .

نگاهم رو به اطراف می چرخونم تا مسافرین احتمالی پاسارگاد رو پیدا کنم ، اما بیشتر میون هزاران اجنه ی رنگ و وارنگ داخل سالن گیج میشم .
رامبد بلند میشه و با صدایی که کمی بلند باشه و به گوش من برسه میگه : من میرم یه چیزی بخرم .
سرم رو به علامت تایید تکون میدم . یقه ی مانتوم رو میگرم و خودمو جمع می کنم . دلهره ی عجیبی دارم .
دوباره صدایی توی سالن میپیچه . پسر بچه میگه : اونایی که می خواستن ربع ساعت پیش برن اصفهان ولی نشد...
صدای دختر با ناز و عشوه میگه : الفانتون هنوز نیومدس!
و دوباره هر دو تاشون به شکل اعصاب خورد کنی می زنن زیر خنده . خدا خیرشون نده .
پاکت پلاستیکی پر از نخود بو داده جلوم تکون تکون می خوره . سرم رو بالا میارم و به چهره ی رامبد که با اشتیاق پاکت رو جلوم گرفته نگاه میکنم . با خوشحالی میگم : دستت درد نکنه رامبد!
پاکت رو باز میکنم . به صدای خرد شدن نخود ، زیر دندونام گوش میدم .
نیمی از مانیتور یه لحظه خاموش میشه و آرم اخبار فوری ظاهر میشه و کم کم تمام سالن ساکت میشه . چهره ی همیشه بزک کرده ی آتنا با صفا ، ظاهر میشه و برگه های خبرش رو مرتب میکنه و با صدای بلند میگه : بیننده ها و شنونده های عزیز سلام! من آتنا با صفا هستم و این جا استدیو ی خبر فوری . می دونم که الآن خیلی هاتون خواب بودین یا داشتین از رادیو ، آهنگ جدید و زیبای محسن یگانه رو گوش می کردین .
لبخندی میزنه که تا ته دندونای قاطریش رو به نمایش میذاره و بعد ادامه میده : خبر های جدید از این شخصیت یعنی غلام هجی لحظه به لحظه به دست ما میرسه و آخرین اخبار نشون میده که اداره ی بازرسی تونسته 5 نفر از آدماش رو گیر بندازه ! بازجویی ها به زودی شروع میشه . این 5 نفر که همگی مال طرفای خراسان هستن سنی حدود 20 تا 25 سال دارن و به گفته ی سازمان می تونن کمک زیادی تو پیدا کردن دوباره ی غلام هجی کنن.
عکس زشت و ضایع غلام هجی ، کنار آتنا قابل مشاهده اس . عکسی که زیاد واضح نیست ولی باهوش و متفکر به نظر میرسه .
اخبار به سرعت تموم میشه و سالن توی همهمه و پچ پچ هل میشه .
نگاهی پرسشناک به رامبد میندازم . در حالی که چونه اش رو میخارونه و به زمین زل زده میگه : که اینطور....

-رامبد به منم بگو چی شده...
اما عکس العمل احتمالی رامبد توی صدای تیزی که توی سالن میپیچه ، غرق میشه .
-بچه های پاسارگاد ، فورا برید توی تانکر شماره ی 13 ، تا نکرخیده ..هه هه!
دختر لوسه هم میگه : سفر خوشی داشته باشین ، مخصوصا با تانکر 13، اصن من عاشقشم...
در آخرین لحظات ، صدای ضعیف پسره هم از بلند گو شنیده میشه که انگار سعی میکنه میکروفون رو از دختره بگیره و با عصبانیت میگه : چی میگی واسه خودت ؟ اینو بده به من...
بقیه ی نخود بو داده رو می چپونم توی جیب روئی کوله پشتیم و همراه با ارمبد به طرف تانکر شماره ی 13 میریم .
تانکر با بدنه ای از جنس ابر فشرده ی کومولوس ، آماده ی حرکته . غرش عجیبی میکنه . همراه جمعیت به طرف در ورودی می رم . رامبد رو توی سر و صدا گم میکنم . گوشم پر از سر و صدا میشه . همه با سر و صدای زیادی از هم دیگه خداحافظی میکنن . فشار زیادی بهم وارد میشه و چن بار به چپ و راست رونده میشم . کیفم رو به سختی از پشتم به جلو میکشم تا بلیطم رو بیرون بکشم . کم کم فشار جمعیت در حال کم شدنه . کاغذی مقوایی به دستم می خوره . فورا بیرونش میکشم . عکس آرشه . اشک توی چشمام جمع میشه .
مثل درختی
که هیچ پرنده ای بر آن ننشسته باشد
- در همه عمر -
فقط با ریشه های خود حرف زدم
مرا به سرزمین تنهایان
تبعید کرده بودند
(مرتضی نوربخش)

حالا وقتشه که بازم دور تر و دور تر بشم از اون چیزی که می خوام و می دونم که بهش نمی رسم . تا کی ؟
چه آرام ....
در خود شکستم ....
چه دلتنگ...
تنها نشستم....
نشستم.....
به هوای تو من
با تو آرامم پس از این به خدا
گریه نکن ، دل بیتاب از بی خبری
شکوه نکن
تن رنجور از در به دری
ای وای.......
.
.
با من و دل ، تو بگو چه گذشت
با دل زار و شکسته ی من
پر بکشد به هوای تو ، آه ، کی برسد ، تن خسته ی من
.
چه سازد ، دل تنگ دیدار؟
چه گوید ، با عکس دیوار؟
نشیند به هوای تو دل
تا که باز آیی گل گمشده ام
گریه نکن ....
دل بیتاب از بی خبری
شکوه نکن ، تن رنجور از در به دری
ای وای......
****************

ساکم رو زیر صندلیم میذارم و کوله پشتیم رو زیر میز کوچولوی جلوم جا میدم . تانکر دو تا کابین داره ، یکی مردونه ، یکی زنونه . هر کابین هم سه تا طبقه داره . من تو طبقه ی دوّمم . توی هر طبقه تعداد زیادی کمپ وجود داره که منم کَمپ 9 هستم . توی این کمپ ، که یه کمپ درجه ی 3 محسوب میشه ، جا برای پنج نفر دیگه هست . کمی احساس سرما میکنم . دستم رو به طرف بخاری می برم . بخاری ریزه میزه ، چقدرم کثیفه! نمی دونم چرا هر چی دکمه شو می زنم روشن نمیشه .
-نزن خانوم ! خرابه...
سرم رو بالا میارم و به مرد چاق و سیبیلویی که در آستانه ی در کمپ وایساده نگاه می کنم . در حالی که با دستاش کمر بندشو گرفته ، روشو بر میگردونه و به عدّه ای که توی راهرو ایستادن میگه : بریزین تو! بهتر از این گیرتون نمیاد!
صدای اعتراض چند دختر بلند میشه و با سر و صدای زیاد وارد کمپ میشن . همین طور که ساکای گرون قیمتشون رو تو جا های مختلف جا میدن به چهره هاشون خیره میشم . چقدر عجیب! اینا همون پنج قلو ها هستن ! ولی فقط 4 تا خواهر هستشون . اول اون مو پسرونه هه میاد . معلومه از اون بچه مایه دارا هستن . به به ! به به!
دختره که موهاشو پسرونه کرده ، انگار از دماغ فیل افتاده . اصن نگاهمم نمیکنه . بیشعور!
-سلام خانوم خوشکله!
خواهر مو بلنده بهم سلام میکنه . با دستپاچگی جواب میدم : سلام گلم(چی گفتم!)
چه دختر ناز و معصومی . اصن صد درجه با اون خواهر دماغوش فرق داره .

خواهری که موهاشو دم اسبی بسته زیاد سر و صدا نمیکنه و فقط قیافه شو توی هم کشیده و یه نموره سفیدبرفی تر از خواهراش به نظر میرسه و یه لحظه توی این که اونم یه هوازی باشه شک میکنم .
دختر مو مصریه هم همش نیشش بازه . چشماشم همچی سیاه کرده که بیا و ببین! یکی ندونه فک می کنه گیاه زیه،... با اون آرایشش .
اَه!... بازم من نژاد پرستی فک کردم ...خب چیکار کنم ، خیلی بدم از گیاه زیا میاد ....
فک نکنم سر و صداهاشون تمومی داشته باشه . کلا فراموش کردم که چند دقیقه پیش چقدر دپرس بودم . دم اسبیه کنارم میشینه و کنار دستش مو پسرونه هه . رو به روم مو بلنده و کنارش مو مصریه .
این طور که همدیگه رو صدا می زنن ، میشنوم که اسم مو پسرونه هه سهیل هستش ! با تعجب یهویی می پرسم : سهیل؟!
سهیل با قیافه ای عادی بهم نگاه میکنه . خواهراش می زنن زیر خنده . دم اسبیه میگه : اسم اصلیش سهیلاس ، ولی ما صداش می زنیم سهیل.
به نظرم این از اون دحتراس که دوس داره پسر باشه . خدا به دادمون برسه . اصن نمیشه بهش بگی بالا چشمت ابروئه .
مو بلنده که خیلی نانازی و معصومه میگه : اسم من فرشته اس. اسم این خواهرم (در حالی که به مو مصریه اشاره میکنه ) ءاسماس و ایشونم (دم اسبیه رو میگه ) ضحی خانومن .
با هیجان میگم : منم آنی هستم . از آشنایی باهاتون خوشحالم .
به جز فرشته ، بقیشون اشتیاقی نشون نمیدن . مُردِشوریا!

صدای آیینه جیبی سهیلا در میاد . همه ی سر ها به طرفش می چرخه . لحظه ای مکث میکنه و بعد شلیکی می زنه زیر خنده .
اسما : بگو ما هم بخندیم .
سهیلا : خخ، باشه باشه ، صب کن....
ضحی : دِ بخون دیگه ، الآن از پنجره پرتت می کنم بیرونا !
سهیلا میگه : آغا یه روز به گیاه زیه میگن صد هزار تومن بهت بدن به خودت فحش میدی؟! گیاه زیه میگه : 10 هزار تومن بذار روش ، مرده و زنده برا خودم نمی ذارم .
خنده ی یواشی میام . خداییش همچی هم خنده دار نبود که سهیلا و خواهراش این طوری می خندن .
اسما ، دست تو جیبش میکنه و آیینه جیبی خودشو در میاره و میگه : حالا مال منو گوش کنین؛ باغ وحش آب زیا؛ لطفا به حیوانات غذا ندهید . باغ وحش خاک زیا؛ لطفا غذای حیوانات را نخورید . باغ وحش گیاه زیا : لطفا حیوانات را نخورید!!
هر هر هر هر ، مثلا این کجاش خنده داشت ؟ یه لبخند الکی می زنم که دلش نسوزه . ولی این سهیلا دیگه داره کف کمپو گاز می زنه . با خنده میگم : یکی اینو بگیره خودشو کشت!
ضحی میگه : مثلا همین چند دقیقه پیش اعصایش به خاطر بوی وایتکس داخل کمپ خراب بود ، ببین حالا چجوری می خنده .
با تعجب می پرسم : بوی وایتکس؟!
اسما دستی زیر موهای مصریش میکشه و میگه : آره عزیزم ، ما یه کمپ توپ تو طبقه ی سوم داشتیم که به خاطر سهل انگاری این جنای بی مغز بوی گندو ، بوی وایتکس گرفته .
فرشته ادامه میده : طوری که اصن نمی شد توش نفس کشید .
صدای آیینه ی جیبی ضحی هم در میاد . آیینه شو درمیاره و در حالی که می خواد من و سهیلا صفحه شو نبینیم پیامشو می خونه و لبخند ملیحی می زنه . سهیلا با انزجار میگه : بخون ببینم !
ضحی میگه : وللش ؛ زیاد جالب نبود .
سهیلا دوباره تکرار میکنه : گفتم بخون!
ضحی میگه : آخه من زیاد باحال لطیفه نمی خونم !
سهیلا میگه : خو بده من بخونم .
سهیلا به زور آیینه رو از دست ضحی بیرون میکشه و بلند می خونه : گیاه زیه غواص میشه ، میره زیر دریا ، کوسه بهش میگه : تو گیاه زی ای؟ گیاه زیه میگه : از کجا فهمیدی ؟ کوسه هه میگه : کپسول پشتت مال آتش نشانیه!!
از بس می خندیم کمپ دیگه در حال انفجاره !
یهو ، کمپ تکون محکمی می خوره و صدای بوقش تا تو مخمون رژه می ره . خداییش دیگه رنگ از رومون میره با این بوق!


سهیلا چشماش گرد میشه و صندلیشو محکم می گیره تا پرت نشه رو خواهراش! بالاخره تانکر حرکت میکنه و حسی مثل حس معلق بودن بهمون دست میده . البته بیشتر شبی حرکت ماشین روی سطح جاده میمونه .
***************
دو سال بعد ....
جلوی در سازمان مرکزی ، تلو تلو خوران ظاهر میشم . کلاهمو روی سرم مرتب میکنم و یقه ی کج و کوله ی کُتَمو صاف میکنم . نگاهی به اطراف میندازم . پیاده رو ، بی اندازه شلوغه و هیچ خبری از آرش نیست ! لعنتی! از دستم فرار کرد...
ترس و دلهره تموم تَنَمو پُر میکنه ، اما هنوز چند ثانیه نگذشته که مانیتور آیینه ی مُچیم به صدا در میاد و تصویر شباهنگ هم ظاهر میشه . امید وارم شباهنگ ، امشب اعصاب داشته باشه .
چهره ی جن هوازی ای که زن هیکلی و چهارشونه ای به نظر میرسه ، صفحه ی کوچیک مانیتورم رو که بی شباهت به یک ساعت مچی نیست رو پر میکنه . لباسی شبیه لباس من پوشیده که فقط رنگش سورمه ای و مشکیه .
با صدای زنونه ، اما کلفتی میگه : امیدوارم خودت قبل از ما متوجه فرارش شده باشی !
با تته پته میگم : بله فرمانده ، بعد از جیم شدنمون توی بیمارستان دیگه تو محل قرار ظاهر نشد .
-مگه بهش دستبند نزده بودی؟
چشمای مشکی و درشتش گشاد میشه . صدا دار آب دهانمو قورت میدم و میگم : حقیقتش ، من...، من...پرونده شو که مطالعه کردم...راستش...ظاهرا توی شیش ماه گذشته بیشتر از پنج بار ازش بازجویی شده و هر بار همکاری لازمو به عمل آورده .
شباهنگ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و میگه : توی کافه ی نیمه جون ...تا طلوع خورشید برش گردون.


شباهنگ ، نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و میگه : توی کافه ی نیمه جون ...تا قبل از طلوع خورشید برش گردون !
و بدون هیچ حرف اضافه ای ، مانیتور خاموش میشه . نگاهی به آسمون میندازم .
پسر بچه ی گیاه زی ای که با مادرش از کنارم رد میشه ، بهم احترام نظامی میذاره . لبخند بی جونی میزنم و به طرف کافه به راه می افتم .
از پشت شیشه ی بخار گرفته ، داخل قهوه خونه رو دید می زنم . قهوه خونه ی سنتیِ آدما ، جوّ جالبی داره . چن تا نیمکت باریک چیده شده و مردم میان و پشتشون میشینن و قلیون و چای سفارش میدن . بعضی هاشون سیبیلای کلفت و قیافه ای خشن دارن . یه عدع ایشون لباسای کثیف دارن . مردی که کلاه مردای لات قدیم رو سرشه با ژست خاصی قلیون میکشه که بیا و ببین!

مرد شکم گنده ای که پشت سماوره ، مرتب استکان نعلبکی میشوره و چایی میریزه . اما این جا فقط یه قهوه خونه ی معمولی نیست . نگاهی به راه پله ای که به زیر زمین ختم میشه میندازم . از پله ها پایین میرم . چن تا خانوم جوون از کافه بیرون میان و با تعجب به من نگاه میکنن . بی اعتنا از کنارشون رد میشم . جلوی در می ایستم . تابلوی جن نما و چشمک زنِ کافه ی نیمه جون رو نگاه می کنم . لباس نظامیم رو در میارم و تا میکنم . بافت موهام رو باز میکنم و از در کافه رد میشم .

*************************
دو سال قبل...

با افتادن تانکر توی یه دست اندازی کوچیک از خواب بیدار میشم . اول از همه نگاهم به فرشته میوفته که رو به رومه و به خواب عمیقی فرو رفته . اسما ، سرش رو گذاشته رو شونه ی فرشته و خوابیده . نگاهی به ضحی و سهیلا میندازم که اونا هم خوابیدن . سهیلا دهنش دو متر بازه و به عقب تکیه داده . ضحی هم که به کوله پشتیش تکیه داده ، همچنان نگرانی توی چهره اش پیداست و این در حالیه که خوابیده !
کش و قوسی به بدنم میدم از پنجره به بیرون نگاه میکنم . تانکر بزرگ سیاه رنگی تو لاین بغلی در حرکته . لبخندی می زنم . نگاهی به ساعتم میندازم . ساعت 3 عصره . مطمئنا الآن مامان و بابا و رامبد و سنا خوابیدن .
وای خدا! چقد دلم برای سنا تنگ میشه...
کوله پشتیم رو باز میکنم و پاکت نخود بو داده رو طوری که زیاد صدا تولید نکنه ، به آرومی بیرون میارم .
توی حین بیرون آوردنش ، دندونام رو رو هم فشار میدم و با چشمای قلمبه حواسم به این چهار تاس که از خواب بیدار نشن .
به آرومی در مچاله ی پاکت رو باز میکنم ، دستمو یواش میبرم توش و یه مشت نخود بوداده بر میدارم . یکی نیس بگه آخه تو مجبوری تو این وضعیت بلومبونی شکمو!
نخودها رو تو دهنم میریزم . حالا تو فکر اینم که چجوری بجوم که صدا نده .
خرت،...یهو هر چهارتاشون از خواب می پرن و ......

خرت ، ...یهو هر چهارتاشون از خواب میپرن و با تعجب به من نگاه می کنن .
ینی از خجالت آب میشم . سر پاکتو تو دستم مچوله میکنم و با لبخند احمقانه ای به چهارتاشون نگاه می کنم . یهو هر چهارتاشون می زنن زیر خنده . سرمو پایین میندازم و بقیه ی نخودا رو باهاشون شریک میشم . سهیلا از جاش بلند میشه و میگه : من تشنم شد برم یه چیزی بخرم ، ...
با اشاره به اسما میگه : تو که مثل همیشه نوشابه ی مشکی ....فرشته تو چی میخوره ؟
-دوغ!
سهیلا که از سلیقه ی فرشته حالش به هم می خوره میگه : وه! ...
و صورتشو جمع میکنه و میگه : تو چی می خوری ؟
به من اشاره کرد ؟ اول تعجب می کنم و میگم : من؟!
هر چهارتاشون سرشون رو به علامت تایید تکون میدن .
دستپاچه میشم و میگم : من چی ؟...
سهیلا با بی حوصلگی میگه : چی می خوری ؟
کمی فکر می کنم و میگم : دلستر ، ...دلستر انگوری!
سهیلا جیغی از خوشحالی میکشه و میگه : ایول ! سلیقت مثل خودمه .
اول یه حس بدی بهم دست میده . درست مثل یه پسر عاشق میمونه که به یه شباهت خاص ، بین خودش و معشوقه اش پی برده باشه ...ایش...
ضحی هم در آخر با کلی افاده میگه : من فقط یه بطری آب معدنی می خوام .
سهیلا : باشه ، باشه ...دیگه چیزی نمی خواین ؟
همه با سر میگیم نه .
وقتی که هر کدوم نوشیدنی هامون رو می خوریم اسما رو میکنه به سهیلا و میگه : سهیل ! بخون...
-چی بخونم ؟
با تعجب میگم : بخونه ؟ !
دوباره هر چهارتاشون بهم زل می زنن .
سهیلا چشماشو می بنده و یه ژست خوانندگی میگره . وای خدا ! عینهو پسرا می مونه . حتی صداش!
چطور دلت اومد بری
بعد هزار تا خاطره
تاوان چی رو من میدم
این جا کنار پنجره
چطور دلت اومد بری
چطور تونستی بد بشی
تو اوج بی کسیم چطور
تونستی ساده رد بشی
چطور دلت میاد با من
این جوری بی مهری کنی
شاید همین الان تو هم
داری به من فک می کنی
چطور دلت اومد که من
این جوری تنها بمونم
رفتی سراغ زندگیت
نگفتی شاید نتونم
دلم سبک نشد ازت
دلم هنوز می خواد بیای
حتی با این که میدونم
شاید دیگه منو نخوای
بذار که راحتت کنم
از توی رویات نمیرم
می خوام کنار پنجره
به یادت آروم بمیرم
.
.
.

ساعت هشت شبه که به اردوگاه می رسیم . مسافرا با قیافه هایی خواب آلوده و چشمایی پف کرده از تانکرا پیاده میشن . تعدادی کومولوس بزرگ ، آماده ی حرکت به سمت زمین هستن . با چهارقلو ها به طرق یکی از کومولوس ها میریم . بالاخره جا گیرم نمیاد و کف کومولوس میشینم . من بدبخت هیچ وقت جا گیرم نمیاد . آیینه جیبی ها دونه دونه زنگ می خوره و بچه ها مشغول صحبت با والدینشون میشن . مسئول کومولوس که یه جن لجنی رنگه و خانم جوونی به نظر میرسه ، جلوی همه می ایسته و با تعجب به من بخت برگشته ی آسمون جل نگاه میکنه و بعد سخنرانی تاریخیش رو آغاز میکنه : سلام بچه ها! ...به پاسارگاد خوش اومدین ، امیدوارم که پروازتون راحت بوده باشه . بروشورایی که الآن بهتون میدیم رو خوب مطالعه کنید . قوانین اردوگاه رو رعایت کنین . لباسای فرم رو از فردا بپوشین . وسایل خطرناک رو جلوی در تحویل بدین . در ضمن ، رنگ مو ، لباس جیغ و آرایش هم ممنوعه!
صدای اعتراض افراد داخل کومولوس بلند میشه . من که اعتراضی ندارم . نمی دونم چجوری جلوی خنده مو بگیرم . وای خدا ! چه باحاله این جا!
کومولوس با تکون زیادی حرکت میکنه و مثل آسانسور به پایین میره . جن گیاه زی ای همین اول راهی اوق میزنه و هر چی که خورده بالا میاره . بیچاره ...
روی سطح صافی به آرومی فرود میایم . تلوتلو خوران به سمت در خروجی کومولوس میریم .
اول از همه متوجه تور ماه میشم که تمام محوطه رو روشن کرده . چه جای زیبایی ! چه ابهتی ! چه شکوهی!
فضای بسیار بزرگی که پر از رفت و آمد اجنه است . چند برج بزرگ و کاخ های مرمت شده ی کورش کبیر . آدما حتی فکرشم نمی کنن که ما یه همچین چیزایی رو روی اضافه ی کاخ های تخریب شده ساخته باشیم . از تپه پایین میایم و با راهنمایی خانومه که برامون سخنرانی کرد به طرف یکی از کاخ ها میریم .
وارد طبقه ی هم کف کاخ میشیم . پنج نفر ، پنج نفر به طرف اتاق ها میریم . من و چهارقلو ها هم توی یه اتاق می ریم . اتاق بزرگیه و دو تا تخت دو طبقه و یه تخت تکی داره . پوشیده از علف خشکه و دیوارا با گل رس پوشیده شده . سه تا کمد دیواری شیک و زنگ زده وجود داره و میشه گفت یه اتاق همه چیز تکمیله .
عنکبوت سیاه و پشمالویی که از سقف آویزونه با لبخند به ما خوشامد میگه . سهیلا که نمی دونم این زبون دومتریشو از کجا آورده به عنکبوته نزدیک میشه و میگه : به جای این چرت و پرتا به ما کمک کن پشمالو!
ضحی نزدیکش میره و میگه : نه سهیل! این الکیه ! درواقه یه دوربینه !
سهیلا رنگ از روش می پره و ما هم گرچه از شنیدن این خبر ناراحت میشیم اما به حالت سهیلا می خندیم .
ساعت از ده شب گذشته که برای شام خوردن به طبقه ی بالا میریم . جایی که بقایای ستون ها و کف سنگی هنوز قابل مشاهده اس . روی سنگ های باقی مونده ، ستون های جن نما ، با ظرافت خاصی ساخته شده و همه جا با تابلو های جن نما تزئین شده . میز های دایره ای درست مثل تالار عروسیه آدما در همه جای سالن چیده شده . با چهار قلو ها سر یکی از میز ها میشینیم . ضحی رو به ما میگه : خشایث دو رگه اس ، مامانش گیاه زیه و باباش هوازی .
صدای تعجب ما چهار نقر توی سر و صدای داخل سالن گم میشه . لحظه ای بعد با روشن شدن ویدئو کنفرانس بزرگ انتهای سالن ، سکوت برقرار میشه . چهره ی زن میانسالی که به نظرم یه جن خاکستری باشه ، با ابرو های تراشیده ظاهر میشه .
تشخیص جنای خاکستری از جن های دو رگه ی گیاه زی و هوازی کمی سخته . جنای خاکستری اصیل کمی تیره تر هستن و نصف عمرشون رو توی کوه های آتش فشانی زندگی کردن .

-به پاسارگاد خوش اومدین ....امیدوارم سفرتون تا این جای کار بی دغدغه بوده باشه . من شهرزادم ، مدیر کاخ اختصاصی . نکته ی مهمی که دوس دارم همین الآن بهتون بگم اینه که این ، اولین و آخرین وعده ی غذایی ایه که ما در اختیار شما میذاریم و از این به بعد وظیفه ی پخت غذا به عهده ی خودتونه .
صدای اعتراض از سالن بلند میشه .
برای غذا پوره ی سیب زمینی می خوریم و سریع به اتاقای خودمون بر می گردیم .
رو به دیوار ، روی تخت دراز می کشم و پاهام رو توی شکمم جمع می کنم . چهارقلو ها این قدر خسته هستن که خیلی زود خوابشون می بره .
*********************

دو سال بعد ....
پشت پیشخوان کافه ی نیمه جون ، فرزاد قابل مشاهده اس . لباس هام رو روی پیشخون می ذارم و فرزاد هم روزنامه ای دورشون میپیچونه و میگه : میز ته سالن رو میبینی ؟ اون جا نشسته ، ...
-هوم...
در حال رفتن هستم که دوباره میگه : آنیا!
-بله ؟
-سعی کن راضیش کنی با سازمان همکاری کنه . به روش خودت ...
و با نیشخند ادامه میده : به روش دخترا که مخصوص خودشونه .
از نیشخند تنفر آمیزش حالم به هم می خوره . بی شرفا راجب من چی فک کردن ؟
فک کردن من یه هرزه ی بی سر و پام که کارم مخ زنیه ؟
آرش که کاملا ناراضی به نظر میرسه ، پشت میزی نشسته . نزدیک میز میشم و میگم : اجازه هس ؟
پوزخند تحقیر آمیزی می زنه و نگاهش رو به سقف خیره میکنه .
هنوزم به این فک می کنم که همین الآن جیم شم و ماموریت رو بی خیال شم .
دستبندم رو در میارم و روی میز میذارم و میگم : من دستبندمو آورده بودم .
باز هم پوزخند می زنه و سعی میکنه بیشتر منو ریز کنه .
-ببین آرش ، میدونم خیلی عصبانی هستی ، ولی من می خوام یه حقیقتو بهت بگم .

بالاخره دهن باز میکنه و میگه : اصلا حال و حوصله ی حرف مفت رو ندارم . ببین خانوم پلیسه ، قبل تو هم چن تا دختر دیگه اومدن ، فک نکنی با شیرین زبونی خامتون میشم . واقعا که شما جنا از دخترایی که آدمن بدترین! کل هوشتون برای حرف کشیدن از زیر زبون مجرماتون همینه ؟ !
عین ماست به صندلی می چسبم . حالا چی بگم ؟
عین بدبختا میگم : من که نیومدم مُختو بزنم ، تو اصلا میدونی من کیم ؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میگه : از تو بچه تر نبود بفرستن ؟
الآنه که اشکم در بیاد .
-اگه بهتون نگفتن باید بگم که ما هفت سال تو ویلای شمالتون زندگی می کردیم .
یه لحظه میره تو فکر ، بعد با یه طعنه از فکر بیرون میاد : خونه ی مُفت ! باید بهتون خوش گذشته باشه !
با صدای نه چندان بلندی میگم : اصلا هم بهمون خوش نگذشت با اون خونه ی زشت و بی ریختتون !
-خیلی حاضر جوابی!
-نیستم!
-تو این زبونو نداشتی چیکار می کردی !؟
-هیچکار!

نگاهمون سمت جنای دیگه میره که از سر میزاشون با تعجب به ما نگاه می کنن . از خجالت در حال بخار شدنم .
*******************

دو سال قبل...
چند روز اول ، توی پاسارگاد زیاد دلچسب و جذاب نبود . لباسای بی ریختی بهمون دادن که واقعا افتضاحه . یه رنگ قهوه ای زشت داره . یه کت و دامن و یه کلاه که مثل کلاه مهماندارای هواپیما میمونه . ما توی کاخ اختصاصی اقامت داریم . شهرزاد روی مو های کسایی که رنگ مو زده بودن یه ماده ی عجیب و غریب ریخت که باعث شد همه ی رنگ موهاشون بره . البته موهای یکی از دخترا که اونو شرابی کرده بود به رنگ قرمز فسفری افتضاحی در اومد که مجبور شد توی زیر زمین دوباره اونا رو رنگ کنه .
توی جوی های بوستان که فاصله ی زیادی با تُل تخت نداشت ، پر از رنگای عجیب و غریب شده بود و اون جا بود که برای اولین بار خدا رو شکر کردم که موهامو رنگ نکردم .
خشایث دیشب همه رو توی تل تخت جمع کرد و برامون سخنرانی کرد . آدم جالبی نبود . بیشتر منو یاد گورکنا مینداخت . پسرا توی کاخ بار عام سکونت دارن . کاخ بار عم زیاد از ما فاصله نداره . واقعیت افتضاحی که این جا وجود داره اینه که دخترا مجبورن خودشون غذاشون رو آماده کنن و پسرا مجبور به این کار نیستن . البته برادر چهارقلو ها هر شب براشون یواشکی غذا میاره . خوش به حالشون ! البته برادر بعضی از دخترای دیگه هم همین کارو براشون انجام میدن . البته چن نفرم این طور که سهیلا میگه اصلا برادرشون نیست. بگذریم!
پسرا هر شب از ساعت 10 تا 12 فاصله ی بین کاخ بار عام تا مقبره ی کورش رو پیاده روی می کنن ولی ما می تونیم سریع تر به اون جا منتقل بشیم . فکرشو کنید! در حالی که پسرا با چهره هایی عصبانی به ما خیره شدن ، از بالای سر اونا پرواز کنیم و خودمون رو به صف شبانگاه برسونیم .
این جا خیلی جذابه ! کلاسای ما از فردا شروع میشه و من کمی استرس دارم . چن تا از معلما رو هم دیدم . به نظر میرسه جنای خوبی باشن . علاوه بر نامه ، منتظر ایمیل ها و تماس های من باشین . خیلی دوستون دارم !
آنی!
نامه رو توی پاکت میذارم و به طرف دفتر انسان بالدار جیم میشم .


 


 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٩ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin