چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند و نه ارادهی دوست نداشتن
و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن
و مدام شعر عاشقانه میخوانند

و تراژدی غمانگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد
و آنچه باید باشد، نیست و همه حرفها همین است وهمهی دردها همین جا است.
درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.»

دکتر شریعتی


نامه رو توی پاکت میذارم و به طرف دفتر انسان بالدار جیم میشم . ساعت 1 بعد از نصفه شبه . از کاخ بار عام ، صدای چشن میاد . پسرا هر شب جشن دارن ، حالا جشن چی ، خدا میدونه !
باد سردی توی محوطه می وزه . پالتوم رو محکم تر دور خودم میپیچونم . دفتر انسان بالدار به کاخ دروازه و مقبره ی کورش خیلی نزدیکه . اطراف مقبره ی کورش مشعل های زیبایی قرار گرفته و هر شب صد ها جن از سراسر دنیا به این جا میان . اونا حتی گاهی به ما کارت پستال میدن . دیشب یه جن سورمه ای رنگ که از اسکاندیناوی اومده بود رو دیدم . لباسای عجیبی پوشیده بود و با حیرت به کاخ های بنا شده توسط اجنه نگاه می کرد .
دفتر انسان بالدار ، پر رفت و آمد ترین جای مدرسه محسوب میشه . اولین باره که برای پست کردن نامه به این جا میام . سالن بزرگی مثل سالن بانک داره . بوی جوشونده ی بهار نارنج توی دماغم می پیچه . کف زمین حالت شیشه ای داره و وسط سالن، آخرین تکه سنگ به جا مونده از هنر دست آدما در حال خود نمائیه . به تکه سنگ نزدیک می شم . با شگفتی به تصویر حک شده روی دیواره ی کوتاه نگاه می کنم . چه مرموز و حیرت انگیز!
مردی قد بلند که لباس بلندی پوشیده و دستاش رو به حالت نیایش جلوی خودش گرفته . دو بال بزرگ و قدرتمند و چیزی شبیه ظرفی پر از اشیای عجیب و غریب که بر روی سرش بالا اومده .
کتیبه ی بالای سرش خودنمایی میکنه . معنی کتیبه ی سه زبانه در کنارش نوشته شده : من کورش، شاه هخامنشی
صدای برخورد ظرفی با زمین از آبدار خونه به گوش می رسه . سرم رو بر می گردونم و به اطراف نگاه می کنم . هر کدوم از کارکنان ، توی بوفه های مخصوصشون به کار دانش آموزا رسیدگی می کنن و از اون جایی که دفتر شلوغه ، کسی متوجه فضولی من نیست .
بروشوری رو از توی جعبه ی کنار نقش انسان بالدار بر میدارم . توی صفحه ی سوم بروشور با خط کلفت نوشته شده : نقش برجسته نشان دهنده ی مردی است با ریش انبوه و چهار بال . وی رو به سمت چپ یعنی به سوی مرکز بنا دارد . این مرد تاجی دارد که به یک کلاه شیار دار کاملا چسبیده به سر ، وصل است . تاج بر روی شاخ های بلند و تابدار یک قوچ حبشی بین دو مار کبری پشت به هم که هر یک گوی کوچکی را به نماد خورشید بر سر دارند ، قرار گرفته است .
سرم رو از روی بروشور بلند میکنم و یه بار دیگه با تعجب به مرد بالدار نگاه میکنم .
-به نظرم بهتره بی خیال اون بروشور بشین .
با ترس سرم رو بر می گردونم . خودشه ، همون پسره اس! همون که تو جشن نامزدیه ندا اومده بود و برای گزینش هم توی جزیره بود .
-اِم ...سلام، شما...!؟
-سلام خانوم...، انگار هر جایی که شما هستین منم باید مزحمتون بشم .
-بله...اوه نه!
خاک به سرم ! چی پروندم! نگاش کن تو رو خدا ! داره زیر لب بهم می خنده . کمی جلوتر میاد و با اشاره به انسان بالدار میگه : خودتون یه نگاه به نقاشی بندازین . چی می فهمین ؟
وای خدا چه سوالای سخت سختی ! حالا چی بگم ؟
-خب...یه آدم که بال داره...
-اولین اشتباه همینه ، اون اصلا یه انسان نیست .
کمی توی فکر می رم : درسته ! خب پس...اون چیه ؟
ژست جالبی میگیره که بعنی من الآن خودم تنهایی این موضوعو کشف کردم : اون یه جنه و این بالای بزرگ می خواد وجه تمایز ما با آدما رو نشون بده . درسته که ما در حالت عادی بال نداریم اما قادر به پرواز که هستیم !
با تکون دادن سرم حرفاشو تایید می کنم . کمی به چهره اش که حالا اونم داره به من و نامه ای که توی دستامه نگاه میکنه ، خیره میشم . همون رنگ خاکستری جالب. موهاش نسبت به جشن نامزدی کمی بلند تر شده . چشمای برّاق و جذّابی داره . هیکل پُر و چهار شونه ای داره . دماغ کشیده و باریکی داره . بهش میاد جن باهوش و زیرکی باشه .
کم کم لبخندش ، تبدیل به نیشخند میشه . سرمو با خجالت تکون میدم تا از خلسه بیرون بیام . با تعجب می پرسم : شما منو از کجا میشناسین ؟
-هه ...نکنه یادتون رفته برای گزینش پیش خودم اومدین ؟!
-او...بله ، اما شما تو جشن نامزدیه دوست من اومده بودین و الآن هم اینجا ، شما ...
-می تونید منو آرین صدا کنید . اون دیدارا کاملا اتفاقی بوده . منو می تونید توی کاخ تُل تخت پیدا کنید . دفتر شماره ی 590...
-اوم ...حتما اگه مشکلی پیش اومد مزاحمتون می شم ...
-از آشنایی باهاتون خوشحال شدم ، فعلا خداحافظ...
فورا جیم میشه و میره . با همون لبخند مکش مرگ ماش! توی آیینه ی روی دیوار یه نیگا به خودم میندازم . کجای من به دخترایی می خوره که چراغ سبز میدن ؟ هان؟ آرین راجب من چه فکری کرده ؟ ینی از من خوشش اومده ؟ نه بابا آخه ما چیمون به هم میاد ؟ من با این قیافه و اخلاق ساده ، اون با اون همه شخصیت و غرور . واقعا چقد با شخصیته جون تو! وای من چم شده دارم با خودم حرف می زنم ، برم این نامه رو پست کنم دیگه !

دو سال بعد ...توی کافه ی نیمه جون ، رو به روی آرش ، پشت میز ته کافه ،
دقایقی توی سکوت میگذره . زیر چشمی نگاهی به فرزاد میندازم که پشت پیشخون در حال صحبت با یه دختره . کاملا متوجه وضعیت میشه . اگه ماموریت امشبو انجام بدم ، دیگه با خیال راحت میرم تعطیلات ، البته اگه شانس بیارم .
نگاهی به چهره ی آرش میندازم . خیلی عصبانیه . بایدم باشه ...توی این مدت همش مورد بازجویی قرار گرفته ولی حاضر به همکاری نشده . الآنم حتما میدونه هر جا بره پیداش می کنن . خدایا ! حالا چجوری راضیش کنم ؟

فرزاد صدای موسیقی رو بلند میکنه :

من همینم بی تو ، سایه ای سردرگم
بی خیال دنیا ، نا امید از مردم
من همینم یادی، از نفس افتاده
با پری خون آلود ، در قفس افتاده
عطر آوازم را می تکانم در باد
خسته ام از دیوار ، خسته از فریاد

آرش سرش رو بالا میاره و میگه : شما جنا هم از این چیزا گوش میدین ؟
-چی ؟ ...آهان! خواننده های شما به مراتب از خواننده های ما خیلی بهترن ، اما میدونین ، فرهنگستانامون ، گرایش ما به آهنگهای پاپ آدما رو یه جور تهاجم فرهنگی می دونن .
میزنه زیر خنده . ینی من چیز خنده داری گفتم ؟

من همینم بی تو ، آرزویی ناچار
تکه ابری تنها ، سنگی از یک دیوار
ساده باشم یا نه ، وقتی آدم تنهاست
بی تو بودن دشوار ، با تو بودن رویاست
بی تو سرگردانم در مدار دنیا
میگریزم از خود ، عاشقی نا آرام

دهن قفل شدم رو باز می کنم و میگم : این که گفتم ما هفت سال تو ویلاتون زندگی کردیم واقعی بودا !
سری تکون میده و نیشخند می زنه .
آهنگ آرومی شروع میشه :

آن چشم ها هنوز ، رهایم نمی کنند
فکری به حال ....دغدغه هایم نمی کنند
آن چشم های آبیه دریائیت هنوز
از ساحل سکوت رهایم نمی کنن

سخت تو بحر آهنگه ، حرفمو ادامه میدم : ما نمی خوایم شما رو اذیت کنیم ، ما به مشکل بر خوردیم و شما تنها کسی هستید که می تونه به ما کمک کنه .
بازم سرشو با همون نیشخند حزن دار تکون میده ، حاضرم شرط ببندم که حتی یک کلمه از حرفام رو نمیفهمه و آهنگی که داره پخش میشه اونو یاد چیز ناراحت کننده ای انداخته که چشماش خیس شده .

من دفتری پر از غزلم ،...از ترانه ام
لب هایت عاشقانه هجایم نمی کنن
آواز گام های غزل ساز تو چرا
از انهنای کوچه صدایم نمی کنند

-خواهش می کنم به ما کمک کنین تا همایونو پیدا کنیم .

من زخمیه هزار زبان تغزلم
آن دست های گرم دوایم نمی کنن
آن خاطرات گم شده در ذهن باد ها
یک لحظه بی تو ، از تو جدایم نمی کنند
آن چشم ها که عامل ویرانیه مَنَد
یک قطره گریه نیز برایم نمی کنند
آن چشم ها هنوز ....رهایم نمی کنند
فکری به حال ......دغدغه هایم نمی کنند
آن چشم های آبیه دریائیت هنوز ، یک قطره گریه نیز برایم نمی کنند

سکوت سنگین و بدی برقرار میشه . سرش هنوز پایینه .
دستبندم رو به جلوش هُل میدم و میگم : به من اعتماد کنین ، بعد از این که همایونو پیدا کردیم ، دیگه کاری به کار شما نداریم .
سرش رو دوباره بلند میکنه و میکنه . چشماش ، خمار و غمگینه . ینی از دست من ناراحته ؟ اصلا حواسش به حرفای من بود ؟ چشماش که چیز دیگه ای میگه ...
با صدای آرومی به حرف میاد : من یاد برگردم ...تا بتونم کمکتون کنم .

دو سال قبل ، کاخ اختصاصی ، خوابگاه
عصر ، راس ساعت 6 از خواب بیدارمون می کنن . سهیلا در حال فحش دادنه و فرشته بُرِسی رو تند تند توی موهاش میکشه . لباس فُرمم رو از زیر تختم بیرون می کشم و فورا می پوشم .
زود تر از چهار قلو ها به راهرو می رم و به دخترای دیگه که با دلهره توی راهرو ریختن نگاه می کنم . یکی از اونا که لباساش ، تو همین دو روز حسابی چروک شده ، با هیکل چاقش ، مرتب می خنده و رفقاش رو مسخره می کنه .
جمله هایی مثل : وای! چه غلطی کردیما ! ...و وای ! دوباره شروع شد ، از اتاق ها شنیده میشه . سَرَم رو داخل اتاق خودمون می برم . چهار قلو ها مرتب این ور و اون ور اتاق می پرن . سهیلا مدام فحشای بد بد به شهرزاد میده . شهرزاد ، بنده خدا ، تو همین چن رو چقد دشمن پیدا کرده ...!ساعتی بعد ، همه توی محوطه ی اطراف مقبره صف گرفته ایم . خورشید در حال غروب کردنه . دخترا و پسرا تو ستون های مجزّا صف گرفتن . لباس فرم پسرا یه جور کت و شلوار انعطاف پذیر قهوه ایه . یه جور نارنجیه چرک ! خوش بحالشون ! از این کلاهای مسخره هم روی سرشون نیست . اما همه ی اون پسرایی که مو هاشون رو بلند کرده بودن رو مجبور کردن که کدل کوتاه و مردونه بزنن .
خدا میدونه موقع کوتاه کردن موهاشون چه وضعی بوده . سهیلا از داداشش شنیده بود که می گفت یکی از بچه ها با مرد گامبویی که اومده بود مو هاشون رو کوتاه کنه گلاویز شده . ولی بعدش دسته دسته مو های قیچی شده از کاخ پسرا بیرون میاوردن . اما حالا همه چی به نفع پسراس ! معلوم نیس چقد به تریپ بی ریخت ما می خندن .

مشعل های جن نمای اطراف مقبره یکی یکی روشن میشه . خشایث جلوی مقبره ، درست بالای پله ها ، قابل مشاهده اس. لباس خاصی نپوشیده و فقط یه عصای عجیب و غریب داره که بیشتر بهش یه حالت روحانی داده . شاید این حالتش مخصوص جنای خاکستری باشه و کلا تموم جنایی که تو کوه های آتشفشانی زندگی می کنن همینطوری عجیب و غریب باشن .
سکوت عجیبی برقراره و باد ، سوز دار تر از قبل می وزه و هر از چند گاهی ، صدای سرفه ی خش داری از گوشه و کنار صف ها ، سکوت صف شبانگاه رو میشکونه .
جن گیاه زی ای که تو صف کناریم قرار داره ، سعی میکنه با بالا کشیدن سرش ، اتفاقای جلوی صف رو ببینه . نگاهم رو دقیق تر میکنم . شهرزاد مشعلی رو روی پایه ی بلندی جا سازی میکنه و به طور ناگهانی تعداد زیادی جن طلایی رنگ در اطراف مقبره ظاهر میشن و با ریتم آهنگین و زیبایی ، شروع به خوندن سرود زیبایی می کنن . تمام اردوگاه شگفت زده به نظر میرسه .
با تموم شدن آهنگ ، از خلسه بیرون میایم و خشایث پشت تریبون میره تا سخنرانی کنه . صداش به طور واضح نمی رسه .
-آقایون و خانوم ها ، به پاسارگاد خوش اومدین . همون طور که اطلاع دارین ، کلاس هاتون از امشب شروع میشه . کلاسای ترم اول بر اساس رشته ی شما در دوره ی تحصیلات مقدماتی دسته بندی میشه . برای امشب از ساعت 8 تا 10 رشته های نجوم و ریاضی ، ساعت ده و نیم تا 12 و نیم رشته های فلسفه و فنی و ساعت 1 تا 3 صبح هم رشته های ادبیات و هنر...
صدای پچ پچ جمعیت بلند میشه . خشایث با آرامش ادامه میده : شماره ی کلاس ها توی تابلوی اعلانات تل تخت مشخصه .
و بعد با اشاره به شهرزاد میگه : شما حرفی ندارید ؟
شهرزاد هم از خدا خواسته جای خشایث رو پشت تریبون میگیره و با صدای نخراشیده اش شروع به حرف زدن میکنه : شما همتون مث بچه های خودم میمونین ، سعی کنین نظم اردوگاه رو حفظ کنین ...
دختری توی صف کناری میگه : اَه ...مگه ما بچه ایم !
صدای پچ پچ دوباره بلند میشه . ظاهرا بقیه هم ، داره حالشون مثل من از توصیه های بچه گانه ی شهرزاد به هم می خوره .
در نهایت خشایث میون حرف شهرزاد می پره و میگه : می تونید پراکنده شید.
در عرض 1 ثانیه محوطه خالی از جمعیت میشه و من که تا ساعت 1 کلاس ندارم ، به خوابگاه بر می گردم و آیینه جیبیم رو بیرون میارم تا یه زنگی بزنم .
ضحی با مو های دم اسبیش تو اتاق ظاهر میشه و با بی حوصلگی همیشگیش خودش رو روی تختش میندازه .
آیینه رو ، رو به روی صورتم میگیرم .
-سلام آنی ! خوبی ؟
-سلام سنا ، چطوری ؟ چه خبرا !
-وای آنی ! چقد تغییر کردی!
-خیلی بی ریخت شدم مگه نه ؟
-نه ، با اون کلاهت خیلی باحال شدی !
-داری مسخرم می کنی ؟
-نه به خدا ، اون جا باحاله ؟ ازتون کار می کشن ؟
-چی ! نه، برای چی ازمون کار بکشن ؟ نکنه چون اردوگاه فک کردی ازمون کار میکشن .
-آره دیگه ، مگه این طوری نیس ؟
-نه بابا! حالا بعدا برات تعریف می کنم . مامان اینا خوبن ؟
-آره.
-الآ« کیا خونه ان؟
-مامان و رامبد ، ....کی بر می گردی آنی ؟
-اوه ... تازه اولشه ، ببینم ، نکنه دلت برام تنگ شده ؟
-معلومه که نه ، ببین مامان داره صدام می زنه ، بعدا باهات تماس می گیرم باشه ؟
-باشه ، فعلا خدافظ.
سهیلا با سر و صدای زیاد ظاه میشه و با تعجب به من و ضحی نگاه میکنه .
-شما ها اینجائین ؟ ببینم دختر تو مقدماتی چی داری ؟
این الآن به من گفت دختر ؟
ضحی همون طور که رو به دیوار ، روی تخت دراز کشیده ، منزجرانه میگه : خجالت بکش سهیل ، اسمش آنیاس.
خنده ی الکی ای سر میدم و میگم : اشکال نداره . من ادبیات خوندم ، شما چی ؟
سهیلا خودش رو روی زمین میندازه و کلاهش رو گوشه ای پرتاب میکنه و میگه : راستش من هنز خوندم ، ضحی فلسفه خونده ، اسما غنی خونده ، فرشته هم ادبیات ، داشمون هم ریاضی خونده .
دهنم دو متر باز میشه . آخه اینا چیشون به پنج قلو می خوره ؟ چه تفاهمی!
ضحی بر می گرده و میگه : تعجب نکن عزیزم ، این تازه یکی از تشابهات ماست .
سهیلا شلیکی می خنده ، ولی من هنوز تو شوکّم .
-اون روز که توی ویزارد ایر دیدمتون ، پیش خودم گفتم چه خواهر و برادرای پایه ای هستین .
سهیلا چشماشو گرد میکنه و میگه : تو ما رو دیدی ؟
-آره ، حتی مامان و بابا تونم دیدم !
سهیلا دوباره می خنده . ادامه میدم : راستش مادرتون خیلی توجهمو جلب کرد .
هر دو تاشون با هم می گن : چرا ؟
به خودم صد تا لعنت و نفرین می فرستم که چرا این حرفو زدم . آب دهنمو قورت میدم و میگم : راستش نمی دونم ، ظاهرشون فرق می کرد ، مادرتون از چه نژادیه ؟
ضحی با ملایمتی که انتظار نداشتم میگه : مامانمون هم هوازیه فقط چون بیست سال از عمرش رو توی پالایشگاه زندگی کرده ، اینطوری هیکلی شده .
-واقعا جالبه ! من نمی دونستم .

دقیقه ای بعد فرشته و اسما هم به ما ملحق میشن . دو ساعت تموم ، یه ریز با هم تعریف می کنیم و از خاطراتمون میگیم .
نزدیکای ساعت ده و ربع اسما و ضحی میرن سر کلاسشون . فرشته و سهیلا هم میرن تا نامه شون رو پست کنن .
پاکت نخود بو داده ای که دیروز خریده بودم رو از توی کیفم در میارم و به راهروی خوابگاه می رم . از پله ها بالا میرم و وارد سالن میشم . دختر ها ، دسته دسته ، گوشه و کنار سالن یا پشت میز ها با هم حرف می زنن و چند دقیقه یکبار می زنن زیر خنده .
چن تا نخود بو داده تو دهنم میذارم و به پنجره ی انتهای سالن نزدیک میشم .
توی محوطه ی باز ، کمی دور تر از کاخ اختصاصی ، پسر ها در حال کشتی گرفتن هستن .
مرّبی شون خودش رو حسابی باد کرده و دو الف دو الف ،پسرا رو وسط میاره تا کشتی بگیرن . یکیشون گیاه زیه و یکی دیگه هوازی . اول رو به روی هم وا میستن و خودشونو باد میکنن . هوازیه حسابی گنده میشه و اندازه اش به سه ، چهار متر می رسه . گیاه زیه عین کوفته قلقلی میشه و به سختی سعی می کنه تعادل خودش رو حفظ کنه .
جهانگردای خارجی ، بالای تپه ، کشتی رو نگاه می کنن و با آیینه جیبی هاشون فیلم می گیرن .
اولین ولتاژ رو گیاه زیه روونه می کنه اما هوازیه فوراٌ جا خالی میده و رشته های طلائیه الکتریسیته به سنگی بر خورد میکنه و سنگ ، تکه تکه میشه .
گیاه زیه که با این ضربه پس میوفته ، تلو تلو خوران دوباره سعی می کنه خودش رو باد کنه اما هوازیه فورا خودش رو روی گیاه زیه میندازه و نور درخشانی از وسط میدون کشتی بلند میشه . صدای خوش حالی هوازیای اون اطراف بلند میشه و رفقای گیاه زیه ، کمکش می کنن تا بلند شه .
نگاهم به بوستان دخترانه که صد ها متر دور تر از میدون کشتی ، نزدیک کاخ اختصاصی قرار داره جلب میشه .
همه ی دخترا دور شهرزاد جمع شدن . ظاهراٌ شهرزاد داره با یه نفر دعوا میکنه . وا! ...اون که سهیلاس ! برم ببینم چی شده . با سرعت زیاد ، طوری که یه دور تو هوا ملّق خوردم ، خودم رو به جمعیت می رسونم و روی تپه ی خاکی فرود میام . صدای شهرزاد دوباره بلند میشه : دروغ نگو ! خودم شنیدم دوستت صدات کرد سهیل!
صدای سهیلا عاجزانه میگه : بابا به چه زبونی بگم ، من دخترم !
-گفتم دروغ نگو ! چرا خودتو شکل دخترا کردی ؟
وای خدا ! شهرزاد فک می کنه سهیلا پسره ! ...
به زور خودمو از لای جمعیت رد می کنم و کنار فرشته که با نگرانی به شهرزاد و سهیلا نگاه میکنه ، در میام .
شهرزاد دوباره فریاد می زنه : ببین ! هر چقدرم تلاش کنی نمی تونی اون صدای کلفتت رو پنهون کنی !
به خودم جرات می دم و بلند میگم : سهیلا دختره !
و محکم می زنم توی کمر سهیلا . سهیلا عصبانی میشه و حسابی به رنگ قرمز و آتشی در میاد تا بهم حمله کنه .
با ترس رو به شهرزاد ادامه میدم : خودتون دیدین که دختره ،
فرشته می زنه زیر گریه و بلند میگه : دلتون خنک شد آّبرومونو بردین ؟
سهیلا خاموش میشه و در حالی که با غضب به شهرزاد نگاه میکنه به طرف خواهرش میره تا اونو آروم کنه .
سهیلا با گستاخی میگه : چیه ؟ نکنه انتظار داشتی که مث یه بادکنک باد کنم ؟
شهرزاد همه رو پراکنده میکنه و رو به من میگه : تو اسمت چیه ؟
با شجاعت میگم : آنیا...
شهرزاد اصلا ابراز پشیمونی نمیکنه و فورا جیم میشه . همراه با سهیلا و فرشته به خوابگاه بر می گریدم .
یک ربع به یک ، به سمت تل تخت پرواز می کنم . محوطه پر رفت و آمد شده . وارد سالن میشم . لباسمو مرتب میکنم و به طرف تابلو اعلانات می رم .
مقدماتی ادبیات ، با معدل 100کلاس A
با معدل بیشتر از 70 ، کلاس B
بیشتر از 50 کلاس C
بیشتر از 30 ، کلاس D
بیشتر از 10 کلاس E
کثافطا ! بر اساس امتیاز دسته بندی شدیم ! واقعا افتضاحه ...
-من میوفتم کلاس A
سرم رو بر می گردونم ، فرشته انگشتش رو روی حرفA فشار میده و بر می گرده و به من و سهیلا که طرف دیگرش وایساده نگاه می کنه .
سهیلا که اخماش تو همه میگه : ای تو روحشون ! من میوفتم کلاس E
من و فرشته با حالت همدردی به سهیلا نگاه می کنیم . سهیلا به سر تا پای ما نگاهی میکنه و پقی می زنه زیر خنده .
من و فرشته با تعجب به همدیگه نگاه می کنیم و سهیلا میگه : فک کردین من برای این که امتیازم کمه ناراحتم ؟!
فرشته عصبانی میشه و میگه : از اولشم می دونستم بی بخاری .
و کلاسر توی دستش رو آروم توی کلّه ی سهیلا می کوبه!
سهیلا با خنده رو به من میگه: تو هم می ری کلاس A ؟
سرم رو پایین میندازم . حالا از خجالت نمی دونم چیکار کنم . سهیلا با خوشحالی میگه : تو هم میای کلاس E ؟
با کم رویی میگم : نه ، من میوفتم کلاس D.
سهیلا دوباره می زنه زیر خنده و میگه : ای بابا ...بچه خرخون ، این که ناراحتی نداره .
فرشته میگه : بچه ها ! بهتره زود تر بریم سر کلاسامون ، بعدا می بینمتون .
با استرس به دنبال کلاس D به راه میوفتم.

به دنبال کلاس D به راه می افتم . بالای در صورتی رنگی D قهوه ای رنگی با طرح های طلایی ، خود نمایی میکنه . از سهیلا که وارد کلاس بغلی میشه خداحافظی می کنم و وارد کلاس میشم .
اولین چیزی که توجهم رو جلب میکنه جمعیت کم کلاسه . فقط 6 نفر توی کلاسن . دو تا پسر هوازی ، یه دختر که حسابی تو لاک خودشه . یه پسر گیاه زی تپل و مپل و دو تا دختر هوازی که گوشه ی کلاس ، با هم پچ پچ می کنن . تمام کلاس ، صندلی های دسته دار چیده شده که به نسبت جمعیت 7 نفره مون خیلی زیاده . دور تز از بقیه ، روی صندلی زهوار در رفته ای میشینم . صدای داد و فریاد کلاس E از توی کانال بخاری به گوش می رسه . معلومه کلاس پر جمعیت و شرّی دارن . صدای جیغ دخترا و گاهی خنده های بلند . وای خدا! یه لحظه صدای داد بلند سهیلا رو میشنوم !
با باز شدن در کلاس ، از توی فکر و خیال بیرون میام . باورم نمیشه . این خود خشایثه ! چرا اومده به ما درس بده ؟ از ما باهوش تر پیدا نکرده ؟
همگی با تعجب ، به احترام خشایث از جامون بلند میشیم . دستی روی کلاهم میکشم که ببینم شاخ در آوردم یا نه!
شب ، توی خوابگاه ، همه دورم جمع میشن . فرشته میگه : زود باش بگو! چجوری بود ؟
سهیلا به مسخره می پرسه : جادوگره ؟...ها ؟ ..د بگو دیگه ...
یه دختری که مال یه اتاق دیگه اس میگه : آخه چرا اومده به شما درس بده ؟
سهیلا بلند میگه : حتما یه چیزی توشون دیده که اومده بهشون درس میده دیگه !
یه دختر گیاه زی که حسابی افاده ای و نچسبه ، دستی زیر موهاش میکشه و با غرور میگه : نیس که تو کلاس D نخبه ریخته...!
با این حرفش بقیه ی دخترای توی اتاق هم می زنن زیر خنده . دوباره خجالت میکشم و سرم رو پایین میندازم .
سهیلا عصبانی میشه و همه رو از اتاق میندازه بیرون و یه سری فحش بوق دار هم میگه !
روز بعد ، وضعیت بدتر میشه و علامت هایی که سطح کلاسمون رو نشون میده رو به لباسامون وصل می کنن . دیگه از بی آبرویی نمی تونم وقتای آزاد از توی خوابگاه بیرون بیام . آخه این چه کاریه ؟
ساعت 5 صبحه . صدای بچه ها از بیرون خوابگاه به گوش می رسه . کلاس امشب خیلی بیحال بود . خشایث درست مثل یه پیرمرد بیحال و اعصاب خورد کن میمونه و همش ما رو نصیحت میکنه . بچه ها همش سر کلاس چرت می زنن . تا بخواد دو صفحه درس بده ، دیگه کلاس تموم شده . یا میاد شعر حافظ میخونه یا تاریخ کورش کبیر میگه . آخرشم توقع داره ما یه افسر بشیم . این در حالیه که کلاسای دیگه هر شب توی محوطه ی کاخ تمرین می کنن و نمی دونم شاید آخرش با این وضعیت اضافه وزن بگیرم .
سهیلا با سر و صدای زیاد وارد اتاق میشه . خودمو به خواب می زنم . اصلا حال و حوصله ندارم . سر ساکش میره و با سر و صدای زیاد بازش میکنه .
-الو، سلام مامان
-...
-خوبم ، خوبم
-...
-چی ؟! مامان من نمی تونم!
-...
-باوشه باو
-...
-بای!
.
.
.
بپاش آنی ! الآن چه وقت خوابه ؟
با بی حوصلگی میگم : چیکارم داری؟
-پاشو شهرزاد کارت داره !
از جام می پرم و می گم : چیکارم داره ؟
-نمی دونم ! از همین الآن بهت تسلیت میگم ! امیدوارم جان سالم به در ببری!
دور روز بعد ، داخل اتاق شخصیم ، تو ویلامون!
ساکم رو گوشه ی اتاق میندازم . تعطیلات بدیه ، ...این دو روز مرخصی با حرفای شهرزاد زهر مارم میشه . خیر نبینی شهرزاد ! ترشی لیتتو بندازم شهرزاد !
آرم جدید کلاس A که از دو روز دیگه باید به لباسم وصل کنم رو توی دستام فشار میدم و برای خوردن عصرونه به طبقه ی پایین می رم .
تا خود صبح با بابا و مامان و سنا میگیم و می خندیم و از گذشته ها حرف می زنیم . تصمیم دارم امروز یه سری به آرش بزنم . اول یه چند ساعتی می خوابم و بعد می رم .

حدود ساعت 11 ظهر ، آیینه جیبیم به صدا در میاد و از خواب بیدار میشم . تو خماری و خواب ، جیم میشم و جلوی در خونشون ، وسط خیابون ظاهر میشم . حالا می ترسم برم داخل خونه ، این دختره هلیا بگه این موقع روز این جا چیکار داری!
خودمو شکل گربه می کنم و زیر درخت ، بین آشغالا میشینم . ظهر خنکیه و خواب خیلی می چسبه ، البته اگه صدای زشت گنجشکا که محله رو گذاشتن رو سرشون بذاره !
بی خیال خواب میشم و پشت کیسه زباله ها ، آیینه جیبیمو در میارم و با هلیا تماس میگیرم .
-سلام هلی ! منو میشناسی ؟ آنی ام! خواب بودی؟
-سلام آنی ...نه ، اومدم بیرون یه کم هوا بخورم . تو کجایی .
-همین دور و ورا ، تو کجایی الآن ؟
-من با بچه ها اومدم شمال! شرمنده نیومدم خونتون ، خونه ای الآن ؟سنا هستش؟
-من که می بینی بیرونم ولی سنا هس.
-پس امشب بیا خونه یه سر همدیگه رو ببینیم .
-باشه . کاری ! باری!
-آنی، کاری داشتی زنگ زدی ؟
-ام...نه ، می خواستم یه مصاحبه ای با مامان و بابات بکنم . برای یه تحقیق ...
-چه تحقیقی؟
-زندگی مسالمت آمیز با آدما ، برای درسم می خواستم .
-آهان...ببین ، بذار خیالتو راحت کنم ، هیشکی خونه نیست ، اگه می خوای مامانم اینا امشب میان ، یه سر برو خونمون ،باهاشون مصاحبه کن.
-باشه ، دستت درد نکنه .
-کاری نداری ؟
-نه حدافظ.
هوف ! ...چه نفس گیر ! چه ضایع !
به قیتفه ی اولم بر می گردم و وارد خونه میشم . صدای تلویزیون یه کم زیادی بلنده . بوی غذا هم از آشپز خونه به مشام می رسه ...پوف!...
یه سره وارد اتاق آرش میشم . اِ ...! ایناهاش! پشت کامپیوتر نشسته ! وای وای وای ! نکنه داره چت میکنه ! با کی داره چت میکنه ؟
نزدیک تر میشم . یه تیشرت طوسی پوشیده با شلوار راحتی خاکستری . موهاشم شونه نکرده ! موی بلند ، ناخن دراز ! واخ و واخ و واخ!
یه مارمولکه نزدیکای سقف داره چرت می زنه ! ای جانم!
لبه ی تختش میشینم و به در و دیوار زل می زنم . اتاقش زیادی دل بازه و اعصابم رو خرد می کنه . تازه از پنجره ی 50 متریش ، یه عالمه نور میاد که چشممو دیگه داره کور میکنه . آخه این چه وضع اتاق چیدنه ، دلم گرفت...
سکوت بدیه ، یه کم دلگیره . چرا اومدم این جا ؟ می خوام کی رو ببینم ؟ آرشو؟ کسی که کوچکترین شانسی برای رسیدن بهش ندارم ؟ کسی که از الآن تا همیشه آیینه ی حسرت من میشه ؟ یه آیینه ی دق؟!
-گریه نکن دختر خوب ، ...
دو متر از جام می پرم . وای خدا! شهرزاده ...
عین صف شبانگاه ، سیخ وا میستم و سرمو پایین میندازم و با شرمندگی می گم : سلام خانوم ! اومده بودم پیش دوستم ...
خدایا این از کجا فهمیده من این جام ؟ اصن این ، این جا چیکار میکنه ؟ چیکارم داره آخه ؟
تریپ مقبول تری داره و با روح خر خاکی کوچولویی که رو شونش این ور و اون ور میره ، بازی میکنه . لبخند مادرانه ای می زنه و میگه : بار آخرت باشه که به من دروغ می گی !
پناه بر خدا! اینو باش چطور تهدید میکنه ! اول لبخند می زنه ، بعد قاطع و صریح تهدیدشو میکنه ! بابا این دیگه نوبرشه !
ترجیح میدم سکوت کنم . به آرومی ، در حالی که کتش رو روی دستش گذاشته و دست دیگرش داره روح خر خاکی رو نوازش میکنه ، توی اتاق به راه میوفته . یه نیگا به آرش و یه نیگا به من میندازه .
-فک می کردم بزرگتر باشه .
برق از سرم می پره . با تعجب می پرسم : کی ؟!
دوباره راه میوفته و تخت رو دور می زنه و به من نزدیک میشه و به آرومی میگه : یور لاو
عین ماست به زمین می چسبم . یهو تو دلم خالی میشه . ببین شهرزاد چجوری داره منو تحقیر میکنه .
چهره ی سنگ شده ی منو که میبینه ، خنده ی افتضاحی سر میده و از اتاق بیرون می زنه . صدای کلفتش از مهمون خونه به گوش می رسه : بیا این جا آنی!
یه نیگا به خودم میندازم ، یه نیگا به آرش . با ترس و لرز به مهمون خونه میرم . شهرزاد هیکل غول تپه اش رو ، روی کاناپه ی کنار مبل بابای آرش انداخته و با بادبزن مسخره ای خودش رو باد می زنه . صدای تلویزیون هم یه نموره بلنده و حسابی رو اعصابه .
شهرزاد با بی حوصلگی ، در حالی که به بابای آرش زل زده میگه : بیا این جا !
با ترس و لرز نزدیک میشم و کنار بابای آرش که شبکه ها رو با بی حوصلگی عوض میکنه می ایستم . شهرزاد همراه بابا ی آرش به تلویزیون و برنامه های بی خودش نگاه می کنه . زیر چشمی نگاهی به تلویزیون میندازم .
یهو صدای شرقّه ای میاد و همراه با اون ، دسته ای حرارت داغ با رنگ نارنجی و قرمز از سمت چشمای شهرزاد به طرف تلویزیون فرستاده میشه و تلویزیون زبون بسته در جا می سوزه . به سرعت مامان آرش از آشپز خونه بیرون می پره .
-آخرش این قد این کانالا رو جا به جا کردی که سوخت !
بابای آرش که بیچاره فک کنم قلبش وایساد ، کلا کُپ کرده و هیچی نمی گه. آرشم از اتاق بیرون میاد و با تعجب میگه : چی شد ؟
شهرزاد همچنان با آرامش ، با نوازش روح خر خاکی ، وقت تلف میکنه . منم که کلا لال شدم !
-دختر خوب!...نمی خوای بپرسی چجوری پیدات کردم ؟
به خودم زحمت حرف زدن نمی دم و با تکون دادن سرم حرفش رو تایید می کنم .
-میدونم یه من ناراحت می شی ، اما شب نامزدیه دوستت ندا رو یادت میاد ؟
-اوهوم.
انگار دارن ته دلم رخت می شورن . ینی می خواد چی بگه ؟
-پسر جذابی بود ، مگه نه؟
پرسشناک نگاهش می کنم .
-منظورتون رو نمی فهمم .
-آرین یکی از قهرمانای تلقینه ! کسی اینو بهت گفته بود ؟
-آ...ینی...واقعا چرا شما با من این کارو کردین ؟
بابای آرش محکم می کوبه روی تلویزیون و این کارش باعث میشه یه لحظه من و شهرزاد حواسمون پرت بشه . شهرزاد با بی رحمیه تموم ادامه میده : شب نامزدی بود ، اما تو یهو احساس ناراحتی کردی ، طوری که دوست داشتی بشینی و تا صبح گریه کنی .
از عصبانیت به رنگ قرمز در میام . زنیکه ی وراج ادامه میده : اوه! دختره ی عاشق ! همینطورم شد و آرین زبر و زرمگ هم یه تنه ی نا جوون مردونه به تو زد و تو هم نقش زمین شده . آه... واقعا چه شاعرانه بود وقتی که دستتو گرفت و یه لیوان آب حامل رد یابو توی حلقت ریخت .
با نفرت تموم به چشمای همدیگه نگاه می کنیم . هیچ وقت توی عمرم تا این حد تحقیر نشده بودم .
با عصبانیت میگم : به چه حقی ؟ شما چی از من می خواین ؟
-این شد یه چیزی .....این آقا آرشو می بینی ؟
و با انگشت به آرش که در حال باز کردن تلویزیونه اشاره می کنه .
-این تنها راه رسیدن ما به غلام هجیه .
با حیرت میگم : آرش؟!
نیشخند شیطانی ای می زنه و میگه : آره ! آرش،
دندونام رو وری هم میسابم و با انگشتای مشت شده ، به چهره ی پست شهرزاد نگاه می کنم .
تای کت روی دستش رو باز میکنه و توی جیبش دنبال چیزی می گرده . بعد چند لحظه عکسی رو در میاره و رو به من میگره و میگه : اینو میشناسی دختر خوب ؟
اول با خودم فک می کنم که چرا این نامرد هی به من میگه دختر خوب . اما چشمای صاحب عکس منو به فکرای عمیق تری پرت میکنه . به خیلی روز پیش . یه بعد از ظهر گرفته ی پاییزی ، توی حیاط ویلای حشمت . زیر فشار پاهای یه عفریت.
.

با ترس ، طوری که صدام از حالت عادی کمی بلند تر میشه ، نا خود آگاه می گم : اون!...
شهرزاد نیشخند شیطانی ای می زنه و ترس و دلهره ی ظاهر شده توی صورتم رو مثل یه کمدی به نظاره میشینه .
-دختر خوب ! اسمش سلناست ! البته این اسمیه که برای خودش انتخاب کرده .
نگاه مسخره ای به عکس میندازه و می پرسه : به نظرت چه منافاتی با سلنا گومز معروف داره ؟
عصبی سری تکون میدم و لحظه ای چشمامو می بندم .
نگاه تحقیر آمیزی به آرش که کنار پدرش در حال بررسی تلویزیونن میندازه و میگه : حتما وقتی که اینم کشتیم ، اسم خودشو میذاره جاستین !
و خنده ی بی ریختی رو سر میده .
با عصبانیت میگم : وقتی کشتینش ؟!
-آره!
حدقه ی چشمای شهرزاد ، درست مثل یه بوفه کور ، گشاد میشه . با بی رحمیه تموم ادامه میده : ما اونو میکشیم و اون به ما کمک میکنه که خواهرش رو پیدا کنیم . چند لحظه این حرف رو توی ذهنم هضم می کنم . زنیکه ی رذل!
با فریاد جواب میدم : اون هیچ وقت این کارو نمیکنه ! اون به شما کمک نمیکنه !شما اونو چی فرض کردین ؟ یه احمق ؟ فک کردین اون نمی دونه شما دارین چه بلایی به سرش میارین .
-اوه ! چرا ، می فهمه ، اما وقتی که خیلی دیر شده .
با عصبانیت جواب میدم : مطمئن باش اونوقت ترجیح میده که سفر ابدیش رو شروع کنه تا این که با احمقایی مثل شما سر و کله بزنه !
از توی چشمای شهرزاد آتش خشم و عصبانیت زبونه میکشه . اما با فشار دادن روح خر خاکی ، خودش رو آروم می کنه . از جاش بلند میشه و در حالی که جیم میشه ، میگه : همه چیز وقتی که به اردوگاه برگشتی معلوم میشه دختر خوب!
کلمه ی دختر خوب رو با قاطعیت و تاکید میگه و جیم میشه .
به آرش که در حال برگشتن به اتاقشه نگاه می کنم و فورا جیم میشم و به خونه ی خودمون بر می گردم .
یاد ملاقات قبلیم با شهرزاد ، توی مدرسه می افتم . یهویی سهیلا خبر آورد که شهرزاد کارت داره . شهرزاد اون موقع می گفت : به خاطر استعدادی که توی تو کشف کردیم ، می خوایم که تو ، توی کلاس A درس بخونی . اما الآن می فهمم که هدفشون از این کار چیز دیگه ای بوده که هر طور شده باید ازش سر در بیارم .
دو سال بعد ، یک ساعت بعد از ملاقات آرش توی کافه ی نیمه جون
برای هزارمین بار ، یقه ی کت بی ریختم رو مرتب می کنم و کلاهم رو رو سرم جابه جا می کنم .
دستام رو پشت کمرم قفل می کنم و با نگاه خیره به نوک کفشای رنگ و رو رفتم ، سالن سرد و یخ زده ی سازمان مرکزی رو طی می کنم . گلدونای خشکیده ی کنار سالن ، انگار که عاجزانه دستاشونو برای یه قطره آب دراز کردن و در نهایت در همین حالت جون دادن . بار دیگه ، نگاه غضب ناکی به در آهنی اتاق خشایث میندازم و تموم دم و دستگاهش رو لعنت می کنم . ای کاش هیچ کدوم از اون اتقافات نمی افتاد . وقتی به این فکر می کنم که سازمان داره از من مثل یه موش آزمایشگاهی استفاده میکنه ، حالم از این زندگی بهم می خوره .
صدای اکو داری ، فضای خالی سالن رو پر میکنه : آنیا ...، بیا تو!
به سرعت به طرف اتاق به راه می افتم و با حرکتی از در رد میشم . اول احساس می کنم که اتاق چقدر کوچیکه . چون که خشایث درست دو متر جلوتر ، پشت میزی چوبی نشسته . پشت سرش دیواری از کتابخونه ای بزرگ و قدیمی وجود داره !
اما اتاق عریض تر از این حرفاس و از چپ و راست تا حد اقل 30 متر ادامه پیدا کرده . درست مثل یه تونل می مونه ! پر از تار عنکبوت و جوونورای ریز و درشت !
خشایث به پشتی صندلی تکیه داده و دستاش رو توی هم قفل کرده . یه لبخند مرموز هم روی لباشه که اعصابمو خیلی خورد میکنه . اون الآن همهی راز های منو میدونه ! این راز به زودی منو تباه میکنه ! حین طی کردن فاصله ی کوتاه بین در و میز فکستنی خشایث تما خونواده و خاطراتم از توی ذهنم رد میشه . سنای نانازی و تپلو ! مامان جونم ! بابای مهربونم ! داداش رامبدم ! همه ی دوستام و همکلاسی هام! تمام این دو سال رو درست مثل یه افسر آموزش دیدم ! آموزش های سخت و طاقت فرسا ...حالا درست مثل یه طعمه ، قراره تو دهن یه اژدها فرو برم !
بی اعتنا به شور و شعف خشایث از به نتیجه رسیدن نقشه ی احمقانش ، جلوی میزش می ایستم و به چشمای خاکستری رنگش نگاه می کنم !
چهره ی جدی تری به خودش میگیره و میگه : برای سخته که افسر با استعدادی مثل تو رو از دست بدم !
-هیچ کاری برای شما به آسونی تباه کردن زندگی نیرو هاتون نیست .
درست مثل یه شبح به روبه رو نگاه می کنم و منتظر حرف خشایث می مونم .
-هیچ وقت راجبه هم نوعات این طوری فک نکن ، تو داری برای نجات جون هم نوعات این کارو می کنی ، برای همهی اجنه !
پوزخندی می زنم و میگم : راه های دیگه ای هم بود آقا ! ولی شما ترجیح دادین از آسون ترین راه استفاده کنین .
-نه نه نه ! این طور نیست آنی ! برای ما خیلی سخت بود که تو رو به خطر بندازیم .
-پس چرا به من نمی گین که چرا می خواین منو برای همیشه از جامعه طرد کنین ؟
خشایث آهی میکشه و از سر جاش بلند میشه و در حالی که به آرومی ، میزش رو دور می زنه ، میگه : سرنوشت آنی ! سرنوشت ...
-میشه بیشتر توضیح بدین !
-دخترم! حرکت ستاره ها ! و سفر چند ساعته ی نیرو های به صخره های ممنوعه !
با وحشت واکنش نشون می دم و میگم : منظورتون همون جائیه که سونوشت همه رو ثبت کردن ؟
-درسته آنی ، دوست داری بدونی سرنوشت تو چی بوده ؟
-نه ! معلومه که نه! شما به چه حقی این کارو کردین ؟
-ما از روی حرکت ستاره ها ، چیز نا معقولی در سرنوشت تو پیدا کردیم ، برای همین نیرو هامون رو به صخره ها فرستادیم تا زیر و بم این قضیه رو بدست بیارن . تو دیر یا زود با یه انسان ازدواج می کنی .
فریاد تعجب و وحشت از اعماق وجودم بلند میشه . خشایث همونطور به چهره ی من زل زده و هیچ واکنشی جز افسوس نشون نمیده .
چنگی به موهام می زنم و با چشم هایی بر افروخته ، چند قدم به عقب می رم .
-این غیر ممکنه خشایث ! من این سرنوشتو نمی خوام .
-مگه خود تو نبودی که آرزوی رسیدن به یه آرش رو داشتی ؟
-آره ، ولی اون فقط یه رویا بود ، دوست داشتم ، اما نه به قیمت از دست دادن خونوادم !
-اما تو هر وقت که اراده کنی می تونی با اونا تماس بگیری !
-اما من می خوام کنار اونا باشم ! اونا خونواده ی منن ! شما چی از زندگی می فهمین ؟ هان؟!
خشایث آهی می کشه و با پشت کردن به من ، خواهان تمام شدن بحث میشه .
با جدیت میگه : طبق این سرنوشت ، تو در نهایت با یه آدم ازدواج می کنی و اون وقت از جامعه طرد میشی ، پس چه بهتر که بتونی قبل از اون ، خدمتی به جامعه ات کرده باشی ، متوجه منظورم می شی آنی ؟
-اما من...
-دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
بر میگرده و با خیره شدن توی چشمام حرفش رو ادامه میده : سعی کن عاقلانه فکر کنی ، شاید اون مرد سونوشت تو خود آرش باشه ، حالا هم به اتاق شهرزاد برو ، خانوادت اون جا منتظرتن.


بغض سنگینی گلوم رو میفشاره و دست های مشت کردم علاقه ی زیادی به کوبیده شدن توی سر و صورت خشایث دارن .
ترجیح میدم که سریع تر اون اتاق کذایی رو ترک کنم . با حرکتی ، جلوی اتاق شهرزاد ظاهر میشم .
نگاهی به اطراف میندازم . راهروی شلوغ مدرسه پر از اجنه ی رنگ و وا رنگه و انگار که دارن از من خداحافظی می کنن اما این فقط یه حسه . یه حس بد . کت و کلاه پیر پلاسیدمو مرتب می کنم و با ناراحتی و غم و غصه وارد اتاق میشم .
شهرزاد رأس میز مستطیل شکل و بلندی نشسته و سخنرانی میکنه : سازمان مرکزی ترتیب همه چیزو ...خود آنی اومد!
طی بهت و سکوت سنگینی ، مامان و بابا و سنا و رامبد از جاشون بلند میشن و به من نگاه می کنن .
سوال رو از چشمای تک تکشون میشه خوند . این که چرا تو این مدت طولانی به ما نگفتی که چه بلایی قراره به سرت بیاد .
سر جام میخکوب میشم . انگار که دیگه قدرت راه رفتن ندارم . سنا و مامان از همین الآن بغض کردن . بابا خیلی غمگین به نظر میرسه . رامبد خیلی عصبانیه و انگار که دوس داره کل مدرسه رو خراب کنه .
مادر منو در آغوش میکشه و گریه می کنه . سنا ، پای رامبد رو گرفته خیلی آروم گریه می کنه . رامبد و بابا و سنا ، انگار که خیلی دلگیرن .
صبح روز بعد ، هر چهارتاشون به خونه بر می گردن و تمام بعد از ظهر و شبی که با هم بودیم رو توی ویوی مدرسه به هم دیگه خیره موندیم و آه کشیدیم . لحظات بدی بود . امروز باید به آزمایشگاه برم و تغییر چهره ی نهاییم رو انجام بدم . ای کاش جنا می تونستن هر وقت که دلشون می خواد تبدیل به آدم بشن و دوباره به چهره ی اصلیشون برگردن .
وجود من در کنار آرش فقط برای اینه که نقشه به خوبی پیش بره و بعد از این که به هوش اومد ، نقشه رو از یاد نبره . البته بیشتر به خاطر آموزش هایی که دیدم هستش و شاید هم به قول خشایث ؛تقدیر .
البته این یه کشف علمی هم به حساب میاد موادی که برای تبدیل اجنه به آدم درست میشه خیلی کمیابن و دسترسی به اون ها خیلی سخته . تا قبل از این فقط سازمان های جاسوسی خلافکار این مواد رو داشتن ، اما حالا ما هم تونستیم این ماده رو بسازیم ، اونم با کیفیتی بهتر ! و من ، اولین الفی هستم که از این ماده استفاده می کنم.
من موش آزمایشگاهی خوش اقبالی نبودم . البته شاید یه روزم ماده ای ساخته بشه که من بتونم برگردم ، اما تا اون روز بیاد منتظر بمونم .
برای استراحت و جمع کردن وسایلم به خوابگاه بر می گردم . چهارقلو ها روی تختاشون استراحت می کنن . سهیلا مثل همیشه جوراباشو به دوربین عنکبوتی آویزون کرده . ضحی که ظاهرا سرما خورده ، مدام توی خواب سرفه می کنه . اسما غلتی می زنه و توی خواب لبخند می زنه . مو های بلند فرشته ، دور سرش پخش و پلا شده . خوش بحالشون ! اونا همیشه پیش هم می مونن ! هیچ چیز نمیتونه اونا رو از هم جدا کنه . پدر و مادرشون قدرتمندن .
من نباید گریه کنم ، باید قوی باشم ! این سرنوشت منه ، آره ! این سرنوشت منه و باید اونو قبول کنم ! باید باهاش کنار بیام!
با پولی که سازمان به پدر و مادرم میده ، حتما می تونن یه خونه ی خوب بخرن ! یه خونه که از سقف تا کفش تا عنکبوت باشه ! پر از خاک و خل باشه . جایی که حمومش بزرگ باشه و یه وان بزرگ داشته باشه . جایی که باغچه اش پر از خر خاکی باشه . اونا خوشبخت میشن و من ...، منم تنها می مونم . شاید مجبور شم مثل آدما کار کنم ، یا سر خیابونا گل بفروشم . شاید مجبور خدمتکار بشم ، آرش هیچ وقت منو نمی خواد ! اون از زمین تا آسمون با من فرق داره . آره ...من می دونم ... من آخرش مجبور میشم با صاب کار بدجنسم ازدواج کنم و اونم تمام حقوقمو به زور ازم میگیره و باهاش مواد می خره . بعدشم باید تا آخر عمر کلفتیشو بکنم . آخر سرم فشار خون و مرض قند میگرم و می میرم . شایدم سکته کنم!...
با صدای خر خر سهیلا توی خواب ، از فکر و خیال بیرون میام . نگاهی به ساعت میندازم . زیاد وقت ندارم . ساکم رو از زیر تختم بیرون می کشم. بهتره به دفتر بدمشون تا برای خونوادم پستش کنن! اما نه ، حتما از دیدن وسایلم ناراحت میشن ! بهتره بسوزونمشون .
دستم به چیزی سخت و صیقلی برخورد میکنه . از ته ساک بیرونش می کشم . گوش ماهیم ! شاید بتونم اینو با خودم ببرم ! آره! می تونم باهاش با مامان اینا تماس بگیرم .
دیگه کارم این جا تمومه . وقت ندارم که از چهار قلو ها خداحافظی کنم . بهتره براشون یه نامه بذارم . آره این طوری بهتره . لباس مشکی و سورمه ای رنگی رو می پوشم . قراره قبل از رفتنم آخرین درجه ی افسری رو به لباسم آویزون کنن . لباسا کت و دامن شیکی با کلاهی شبیه کلاه مسخره ی قبلیم هستن . منتها صاف تر و زیبا تر .
بعد از نوشتن نامه به طرف آزمایشگاه به راه می افتم . آزمایشگاه جایی توی تل تخت قرار داره .
آسمون داره میره که تاریکی رو بغل کنه . شب سردیه . باد یه کم سوز داره . دو متری از زمین فاصله میگیرم و به طرف تل تخت می رم .
*
*
*
نه امشب ، که هر شب ، که خالم خرابه
یه جزیره ام که دورم ، یه دریا سرابه
من عادت نکردم ، به شبهای سردم
به این که نباشی ، نه عادت نکردم
قسم خورده بودم ، اگه از تو جدا شم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم
ولی دیدم نمیشه ، نمیشه ، نمیشه
که فکرت نباشم ، نه دیروز و نه امروز و نه فردا ، همیشه.....
قسم خورده بودم اگه از تو جدا شم
دیگه حتی یه لحظه تو فکرت نباشم
ولی دیم نمیشه ...نمیشه ....نمیشه
که فکرت نباشم ، نه دیروز و نه امروز و نه فردا ...همیشه.....نمیشه
*

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٠ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin