چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

سلام دوستان

از امروز می تونید از ما بهترون 2 ، ورژن جدیدشو توی وب بخونید

برای خوندن پست اولبه ادامه ی مطلب برید ....

موفق باشید


پست اول از ما بهترون 2

از تاکسی پیاده میشم و چمدون مشکی رنگمو کشون کشون تا جلوی در میله ای ویلای اطلسی می برم .
بارون نسبت به موقعی که راه افتادم شدید تر شده . با این که بعد از ظهره ، اما هوا تا حدودی تاریک به نظر میرسه . این ویلا منو یاد ویلای حشمت میندازه . اما این جا ساعت ها دور تر از اون مکانه .
زنگ کهنه ی ویلا رو با تردید فشار میدم . انتظار دارم که مستخدم پیر و از کار افتاده ای در رو باز کنه . اگه به خاطر ماموریت نبود ، هرگز حاضر نبودم پا به همچین جای مرموزی بذارم .
قبل از این که بارون تمام لباسمو خیس کنه ، در باز میشه . خدا رو شکر که این در برقیه !
چمدونمو بر میدارم و تلو تلو خوران از وسط خیاط خاکستری میگذرم . برگای درخت انگو همه جا ریخته و شاخه های خشکیده ی اون ، اصلن حال و حوصله ی زندگی کردن نداره .
جلوی در می ایستم . یه در قهوه ای با حاشیه های لاجوردی .....جلوی در چن تا گلدون خشکیده اس .....فک کنم یه زمانی توی این گلدونا گل شمعدونی بود .....
چن لحظه صبر میکنم . کسی در رو باز نمیکنه . آرش گفته بود که این جا یه پیرزن تنها زندگی میکنه .
دستگیره رو میگیرم و به آرومی در رو باز میکنم . امیدوارم مادر بزرگه یه جن یا روح سرگردون از آب در نیاد !
در با صدای غیژ بلندی باز میشه . راهروی تاریک خونه به من نیشخند میزنه . بوی نم و رطوبت به مشام میرسه . خونه ی مادر بزرگه اصلا صفا نداره .
کف راهرو با فرش پوشیده شده . کفشای پاشنه بلند مشکیمو توی جا کفشی میذارم و با دلهره وارد میشم . مواظبم که چمدونم با دیوار برخورد نکنه .
به انتهای راهرو که میرسم ، متوجه هال خونه میشم که پر از عتیقه و گلدونای قدیمیه . چن تا حشره ی مسخره اطراف لامپ پرواز میکنن .
چمدونمو زمین میذارم . صاحب خونه اگه پیداش نشه ، منم بر میگردم . دلیلی نمی بینم که توی یه همچین جای مرموزی زندگی کنم .
کنار کمدی که توی اون بشقابای قدیمی چیده شده می ایستم و به نقش و نگار روی ظروف نگاه میکنم .
صدای راه افتادن آب بارون توی ناودون خونه ، به گوش میرسه و بعد از اون رعد و برق ملایمی ، سکوت خونه رو میشکونه . اگه میزبان خواسته با این طرز خیر مقدم گفتن منو بترسونه باید بگم کور خونده ! این جا پر از جاذبه های مرموزه !

-خیلی وقته که اومدی؟
پیرزنی که روی ویلچره رو از توی شیشه ی ویترین میبینم . پشت سرم ، از اتاقی که کنار راهروئه بیرون اومده .
بر میگردم و به چهره ی بی انعطافش نگاه میکنم و میگم : چن دقیقه ای میشه .
مادر بزرگه که انتظار داره بترسم ، لحظه ای به چهره ام خیره میمونه و میگه : فک نمی کردم یه بچه رو بفرستم !
پوزخندی میزنم . پیرزن همینطور که به راه پله ای که به طبقه ی بالا میرسه ، اشاره میکنه ، میگه : اتاقت اون بالاست ، تنها چیزی که باید بهت بگم اینه که بعد از تاریک شدن هوا حق سر و صدا رو نداری ، سعی نکن توی کارای منم دخالت کنی .
لحظه ای با لحن قاطع اطلسی سر جام خشک میشم . پس واجب شد که حتما توی کاراش یه سرکی بکشم .
بلافاصله به طرف اتاقم به راه میوفتم .
همین که وارد اتاقم میشم ، در رو قفل میکنم و گوشیمو از توی ساک بیرون میکشم . همین طور که منتظر جواب آرشم ، شالمو که حسابی خیس شده ، روی صندلی پرت میکنم .
توی آیینه نگاهی به چشمای آبیم میندازم که توی روزای بارونی براق تر از هر زمان دیگه ای به نظر میرسه .
صدای آرش جواب میده : چی شده آنی ؟
-سلام آرش .....من الان پیش اطلسی ام ! تازه رسیدم این جا ....
-چجور آدمیه ؟ ...مشکلی نیس؟
-نه ، ....فقط انگار خوشش میاد منو بترسونه ، یکم ناسازگاره ولی باهاش کنار میام .
-نگران نباش ، اگه مشکلی پیش اومد با خودم تماس بگیر .
-ممنونم ازت ....
چن لحظه مکث میکنیم . لحظه ای بعد خداحافظی میکنم .
نگاهی به اتاق میندازم که چیدمان قهوه ای و خاکستری داره . میز مطالعه خاک گرفته . توی کتابخونه فقط چن تا کتاب کمونیستیه . زیر تابلوی گوزنی که روی دیواره ، یه کمد بدون در وجود داره ، که توی اون یه مجسمه ی کچی از یه الهه گذاشته شده .
گوشه ی اتاق یه لونه ی موش وجود داره . حاشیه ی دیوار های هم محل رفت و آمد عنکبوت هاست .
نور کمی از پشت پرده به داخل میاد . برده ها رو میشکم . پنجره به یه محوطه ی کوچیک گود باز میه . یه گودی که حدود پنج متری میتونه باشه . و اون پایین یه در کهنه ی زنگ زده وجود داره . یه در کوچیک که نمی دونم به چه جور جایی باز میشه .

پرده رو دوباره میکشم . چمدونمو روی تخت میذارم . صدای جیغ فنرای تخت بلند میشه . دستی روی ملافه ی پلاسیده ی تخت میکشم . روی زمین زانو میزنم و به زیر تخت نگاهی میندازم .
بوی عجیبی که خبر از کهنگی میده توی دماغم میپیچه . چن تا جعبه و کارتن دیده میشه . با یه سری روزنامه باطله و مجله ی جدول!
تکه شیء براقی که کنار مجله هاست توجه منو جلب میکنه . دستمو از میون تار عنکبوتا به طرف اون شی ء براق می برم . وقتی که به صورتم نزدیکش میکنم می فهمم که یه تاس رمله ....چن لحظه با دقت بهش نگاه میکنم . از این پیرزن نبود که توی خونه اش از این چیزا پیدا بشه .
تاس رو روی تخت میذارم و دوباره به زیر تخت نگاهی میندازم . جعبه ای برنجی رو بیرون میارم . درش قفل نیست ....در جعبه رو باز میکنم . به یاد مرحوم پدربزرگم میوفتم . توی این جعبه چن تا جدول اعداد و قرعه ی رمله . یه اسطرلاب نسبتا بدرد نخور که خیلی ناشیانه ساخته شده هم دیده میشه .
به نظر میاد این وسایل مال یه رمال تازه کار مسخره باشه . بیشتر به درد بچه بازی میخوره تا فال گیری .
یکی از قرعه ها رو بر میدارم. مثل چن تا تاس میمونه که به هم چسبونده باشن . با دقت به نقطه هاش نگاه میکنم . یه تاس برنجیه که جدیدا ساخته شده . چیزی منو وسوسه میکنه که صفحه رو بذارم وسط و نقطه بریزم !
همه ی وسایل رو به داخل جعبه بر میگردونم . اگه بتونم با رمل ، نقطه های کور رو پیدا کنم خیلی عالی میشه . اما برای این کار الان وقت مناسبی نیست .
بعد از عوض کردن لباسام برای گذروندن وقت یکی از کتابای کمونیستی رو از توی کتابخونه بیرون میارم و مشغول مطالعه اش میشم . این کتابارو توی کارگاهای فنگ شویی به کار آموزا میدن تا غایت رو خود انسان معرفی کنن .
نمونه ی این کتابا توی دنیای ما هم وجود داره . وقتی که 16 ساله بودم ، یکی از دوستام ، یکی از این کتابارو به من داد . از قضا یه رمان کت و کلفت بود و نویسنده اش خیلی روی زبونا افتاده بود .
یادمه درست یک فصل تا آخر اون کتاب مونده بود که پدرم مچمو گرفت و بعد از خوابوندن یه سیلی تر و تمیز پای گوش من ، کتاب رو نابود کرد .
الان که این کتابو توی دست دارم احساس میکنم صدای زنگ اون سیلی توی گوشامه . اما الان من بزرگ شدم و دیگه بابا این جا نیست!

جلوی آیینه نشستم وفصل پایانی کتاب رو میخونم. صفحه ی گوشیم داره روشن و خاموش میشه . این خود آرشه !
اما با به یاد آوردن اطلسی خوشحالیم فروکش میکنه . احساس میکنم که کوچکترین صدایی رو از هر گوشه ی خونه میشنوه .
تماس آرش رو رد میکنم و با پیامک میگم : من نمی تونم صحبت کنم ، کاری پیش اومده ؟
آرش بعد از چند لحظه جواب میده : یکی از خال مشکی ها رو پیدا کردین ....اگه امشب باشی ، یه سر میریم پیشش ....
مطمئنم که خال مشکی ها به این راحتی پیدا نمیشن . توی این چن روز هم خود سازمان و هم دور و وری های آرش ، نزدیک ده تا خال مشکی به ما معرفی کردن ...اما همگی یه مشت رمال بی سر و پا از آب در اومدن .
جواب میدم : تا ده دقیقه ی دیگه آماده ام !
بلند میشم و بعد از پوشیدن لباسام ، یه سری خرت و پرت رو توی کیف دستیم میریزم . یه دسته چک پول پنجاهی رو هم از توی ساک بر میدارم . امیدوارم این بار به چیز به درد بخوری برسیم !
برق اتاقو خاموش میکم و وارد راه پله میشم . طبقه ی پایین رو از بالای پله ها دید میزنم . خبری از پیرزنه نیست . به آرومی از پله ها پایین میرم . اما هنوز پامو روی پله ها نذاشتم که صدای جیغ چوبای فرسوده اش بلند میشه .
نگاهی به در اتاق پیرزنه میندازم که نیمه بازه . چن لحظه میگذره و چون خبری ازش نمیشه ، بقیه ی پله ها رو هم طی میکنم . میام از جلوی در اتاق پیرزنه رد بشم که صدای نکره اش میگه : داری کجا میری؟
لحظه ای مکث میکنم . چرا باید برای این ننه توضیح بدم که دارم کجا میرم ؟
اطلسی که انگار فکر منو خونده ، میگه : فقط محض این که اگه سر به نیست شدی ، دستم جلوی کسایی که سراغتو میگیرن خالی نباشه ....
کمی فکر میکنم و میگم : با آرش داریم میریم شام بخوریم .
جوابی ازش نمیشنوم . بلافاصله کفشامو می پوشم و میرم .
توی حیاط تقریبا چیزی معلوم نیست . اما میشه حس کرد که بارون به آرومی در حال باریدنه . حفظی تا جلوی دروازه میرم . احساس میکنم زیر کفشام جونورای ریزی رد میشن . چیزایی مث موش مار عقرب یا شلبر!

برای پیدا کردن چفت دروازه گوشیمو بیرون میارم . به محض باز کردن در با دیدن شبحی که از توی تاریکی به من خیره شده ، دو متر از جام می پرم .
-خیلی وقته منتظرم ، چرا دیر اومدی آنی؟
با نگاهی شگفت زده ، به آرش که کاپشن مشکی با خزای قهوه ای تیره پوشیده نگاه میکنم . بارون از توی موهاش ، روی صورتش لیز میخوره.
آرش که متوجه نگاه خیره ی من شده ، میگه : ترسوندمت ؟
هوفی میکشم و میگم : یه لحظه فک کردم یه روح داره بهم حمله میکنه .
آرش سری به نشانه ی تاسف تکون میده و میگه : ماشن سر کوچه اس ، زود تر بیا تا خیس نشدی .
به دنبال آرش به راه میوفتم . به سختی با این کفشای پاشنه دار توی سنگلاخ راه میرم ، در حالی که ارش با کمال آرامش و قاطعیت راه میره .
تا رسیدن به ماشین ، آرش چن باری بر میگرده و چک میکنه تا ببینه من هنوز دنبالشم یا نه .
آرش در ماشینو باز میکنه و به من نگاه میکنه .
فورا داخل ماشین میپرم . خودشم سوار میشه .
به محض راه افتادن قطعه ای از بتهوون از ضبط ماشین پخش میشه .
زیر نور چراغ به حلقه ی روی دستم نگاه میکنم .
به برف پاک کن ماشین که در رفت و آمده خیره میشم و میگم : این خال سیاهو کی بهت معرفی کرد ؟
آرش میگه : ماریا و صالح ....
-همون دختر پسره که آموزشگاه یوگا دارن ؟
-آره ....و مطمئنم با مشخصاتی که اونا دادن ، این حتما یکی از خال سیاه هاست .
کمی فک میکنم و میگم : تازه خال دومو پیدا میکنیم ....کو تا هر پنج تاشونو .
رعد و برقی میزنه . آرش کنار یه کارواش قدیمی نگه میداره . خیابون شلوغ و پلوغ و بهم ریخته است ، اما این کارواش متروکه تنها افتاده .
آرش میگه : یه لحظه صب کن ، الان بر میگردم .....
و با این حرف از ماشین پیاده میشه و زیر بارون به طرف مرد لبو فروشی که کمی بالاتر ایستاده ، می دوه .

توی فکر فرو میرم . ینی آرش با این لبو فروشه چیکار داره ؟
به آرش که داره با مرد غریبه حرف میزنه خیره میمونم . احتمالا آرش داره ازش آدرس جایی رو میپرسه .
بعد از چند لحظه بر میگرده داخل ماشین و همین طور که ماشینو روشن میکنه ، میگه : دو تا خیابون بالاتره .....یه مرد تقریبا 45 ساله اس....تا مطمئن نشدی یه خال سیاهه ، بهش چیزی نده .....
-میدونم باید چیکار کنم ، توی این چن روز زیاد باهاشون سر و کله زدم .
آرش نگاهی به من میندازه و میگه : میدونی با چه بهونه ای باید بری پیشش؟
پوزخندی میزنم و میگم : هزارتا بهونه اس....بگم بختم وا نمیشه ، بگم می خوام دانشگاه قبول شم....
آرش میگه : مطمئنی کمک نمی خوای؟
-فقط منتظر باش ، اگه مشکلی پیش اومد خودم بهت خبر میدم.
وارد خیابون دوم میشیم . آب از کانال وسط کوچه راه افتاده . دیوارای کوچه شکم اورده . چشمای گربه ای که زیر جعبه خودشو جمع کرده ، میدرخشه .
لحظه ای پلک میزنم و با خودم فکر میکنم که شاید یکی از هم نوعامو دیدم .
ماشین متوقف میشه و آرش رو به من میگه : اسمش شمله ....اگه ازت پرسیدن با کی کار داری بگو با شمل کار دارم ....فقط مطمئن شو که از این فال گیرای مفت نیست وگر نه خودتو معطل نکن .
سری به نشونه ی تایید تکون میدم . از ماشین پیاده میشم . دری که دو پله فرو رفته رو با تردید نگاه میکنم . زنگ خونه رو فشار میدم . بر میگردم و به آرش که با احتیاط به من خیره شده نگاه میکنم .
از این که اونو به خطر انداختم شرمنده ام. اما خدا میدونه که این خواسته ی قلبی من نیست .
در خیلی غیر منتظرانه باز میشه . برمیگردم و به دختر جوونی که جلوی در ایستاده نگاه میکنم .
فک میکردم یه پیرزن زشت با دندونای زرد درو باز کنه . نگاه دقیقی به دختره میندازم که بلوز و شلوار کهنه ای پوشیده و گرم کنی رو روی سرش کشیده .
دختره نگاه بدی به من و آرش که توی ماشینه میندازه و میگه : با کی کار داری ؟
نگاهی به دمپایی دختره میندازم و میگم : با شمل کار دارم !
دختره میگه : چیکارش داری ؟
-دنبال یه رمال با عرضه بودم ، بهم شملو معرفی کردن ...می خوام ببینم واقعا می ارزه تا این جا اومدنم یا نه !
دختره پوزخندی میزنه و میگه : چرت نگو ، بیا داخل !

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢۳ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin