چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....



Since Meeting you

since Meeting you

I know that love

is the most important feeling

One can have

I used to think

that love was only real in the movies



and that I enjoyed being alone



از لحظه دیدار تو!!!

از لحظه دیدار تو

دریافته ام که باارزشترین احساسی

که انسان می تواند داشته باشد

((عشق است))

در گذشته میپنداشتم

که عشق را تنها در فیلم های سینمایی میتوان یافت

و به همین دلیل از اینکه تنها بمانم لذت می بردم....!!!

ne


لبخند پیروزمندانه ای مینم و دنبال دختره ، وارد حیاط میشم . دختره به اتاق ته حیاط اشاره میکنه و میگه : شمل اونجاست .....
و خودش بی اعتنا به طرف انباری کنار در میره . بگو آخه نامرد ! لا اقل تا دم در تاق شمل خانت منو میبردی !
با دست ، صورت خیسمو پاک میکنم . لحظه ای آسمون روشن میشه و تا رسیدن من تا دم در اتاق شمل ، رعد و برق محکمی میزنه .
سعی میکنم از پنجره ی غبارگرفته به داخل اتاق نگاه کنم . چیز خاصی به جز یه بخاری نفتی قابل دیدن نیست . سوسوی نور لامپی که از پنجره و زیر در به بیرون میاد اصلا دلگرم کننده نیست .
به آرومی به در میکوبم . چن لحظه میگذره . اما کسی در رو باز نمیکنه . انگار این بار هم باید خودم دور باز کنم .
از اون جایی که در فاقد دستگیره اس ، با دست به در فشاری میارم ، اما به نظر میاد در قفل باشه . دوباره چند ضربه ی آروم به در میزنم .
بعد از چند ثانیه که دیگه دارم از باز شدن در نا امید میشم ، با صدای غیژ آرومی باز میشه و این در حالیه که هیچ کس توی چهارچوب در نیست . منتظرم که میزبان از پشت در بیرون بیاد و خودشو نشون بده ، اما میزبان ، درست اون طرف اتاق در حال زمزمه ی اورادیه !
ظاهرا شمل خان هم مثل اطلسی سر بازی داره که می خواد با این کارای به ظاهر مرموز ، به خودش ابهت بده !
صدایی مث خس خس گربه ، وقتی که می خواد حمله کنه رو از طرف دیگه ی اتاق میشنوم و واقعا احساس میکنم دو تا چشم طلایی و براق از توی تاریکی به من خیره شده . شمل همچنان به کار خودش مشغوله و وردا رو از بر میخونه . ....می خونه و میخونه تا اجنه رو به خودش نزدیک تر کنه .
صدای خس خس ها بلند تر میشه و شک ندارم که تا چند ثانیه ی دیگه ، چن تا پنجه ی تیز روی بدنم فرود میاد تا این که صدای شمل قطع میشه و همین که دستشو بالا میاره اون صدا هم قطع میشه .
سایه ای که موهای بلند و مجعد شمل روی صورتش انداخته ، مانع از تشخیص قیافه اش میشه . اون لباس کهنه ی مشکی رنگی پوشیده و کت سورمه ای کک زده ای رو روی شونه اش انداخته .
-بیا جلو خواهرم ....شما میدونی که شمل دلش به حال آدما به رحم اومد که بی گدار به آب زد ....خواهرم ! اگه به بدبختی من شک داری بهت توصیه میکنم از اون جایی که هستی جلو تر نیای!
چند قدمی به جلو میرم . با فاصله ای از شمل میشینم و به اون خیره میشم .
شمل تسبیحشو لای انگشتاش میچرخونه .

دهن باز میکنم میگم : خیلی به این در و اون در زدم ، هر جایی که فکرشو کنید رفتم ....
شمل سرشو بالا میاره و با حالت عجیبی به من خیره میشه ...از گفتن دست بر میدارم چون شمل میگه : کسی نمی تونه به شمل دروغ بگه ...راه و چاره مهره ی ماره ...میدونی مهره ی مار چیه؟
یه لحظه بق میکنم ! اما اون بلافاصله نگاهشو میگیره و با حالت متفکرانه ای دستشو به ریشاش میکشه .
با حالت خاصی میگه : دخترم ....بدون و دیکته کن که حقیری اگه عالم غیر رو حقیر بدونی!
.
.
ساعتی بعد با دلی گرفته و فکری بن بست شده از خونه بیرون می زنم . دوون دوون به طرف در می رم . شاید که دارم فرار میکنم . به سرعت در ماشینو باز میکنم . دسته ی کیفمو محکم فشار میدم . آرش میگه : چرا اینقد طول کشید ؟
نگاهی به آرش میندازم و میگم : فقط راه بیفت !
آرش بلافاصله ماشینشو روشن میکنه و توی کوچه های فرعی به راه میوفتیم.
رو به آرش میگم : راستش مطمئن نیستم که یه رمال الکی باشه ..اما نمی تونم بگم که یکی از سر شاخه هاست !
آرش میگه : از کجا باید مطمئن شد که یه خال سیاهه ؟
-سر این حساب که برای طلسم نباید از لغت دعا نویسی استفاده کرد ..اونی که با دعا کار میکنه نه یه رماله نه یه جنگیر ...علاوه بر اون لغت دعا نمی تونه به شر کشیده بشه !...
چشمای آرش میدرخشه و انگار چیزی رو زیر لب زمزمه میکنه .
آرش میگه : پس دوباره بر میگردیم !
-باید برگردیم ....من مطمئنم اگه شمل یه خال سیاه نباشه ، ...حتما میتونه ما رو به یکی از سرشاخه ها برسونه .
در همین موقع گوشی آرش زنگ میخوره . آرش چند لحظه به صفحه ی گوشی خیره میمونه و بعد اونو بدون این که جواب بده قطع میکنه .
آرش نگاهی به من میندازه و با مهربونی میگه : میای بریم یه چیزی بخوریم ؟
زیر لب میگم : عجب تاثیری !
-چیزی گفتی ؟
لبخندی میزنم و میگم : نه !
-حالا میای بریم یه چیزی بخوریم ؟
چشمام از شادی میدرخشه و میگم : چرا که نه .
از شادی توی پوست خودم نمی گنجم!

خیابونای بارونی شهر رو رد میکنیم . به جای نسبتا آرومی میرسیم . با ورود به رستوران نور زیادی به چشمام میخوره . چن بار پلک می زنم و می بعد آرش میگه : این جا پاتوقمه ! هر چن وقت یه بار با بچه های میایم این جا !
زیر لب تکرار میکنم : با بچه ها ؟ !
آرش سری تکون میده و منو به طرف میزی که گوشه ی رستورانه می بره .
آرش صندلی رو برام عقب میکشه . یه لحظه با تعجب بهش نگاه میکنم و میشینم .
اون میگه : سلیقه ام چطوره ؟ خوشت میاد ؟
نگاهی به دور و اطراف میندازم . دکور شکلاتی داره و روی همه ی میز ها گل قرمز وجود داره . رو میزی ها کرمی رنگن . قاب عکسا هم همه از گل و بلبل و لیلی و مجنونن....پاتوق خوبیه با بچه ها !
نگاهی شیطنت امیز به آرش میندازم . دوس دارم بهش بگم : داداش تو جنتلمن تر از این حرفایی!
ولی میگم : خوش یلیقه ای ، البته تو و بچه !
آرش بلند میشه و کاپشنشو روی پشتی صندلی میندازه . رو به من میگه : تو چرا لباس گرم نپوشیدی ؟ تو این بارون ، با این مانتوی نازک اومدی بیرون ؟
نگاهی به مانتوم میندازم و میگم : هوا که سرد نیست !
گارسونی رو میبینم که به طرف میزی میره که خانوم و آقای جوونی پشت اون نشستن . اقاهه خیلی شیک و مجلسی غذا رو سفارش میده . خانومه سرشو بالا گرفته و نقطه ای از میز نگاه میکنه . دماغش به طرز عجیبی کوچیکه . شاید از اون گارسون بدش میاد ، چون به شدت از نگاه کردن به اون اجتناب میکنه . ....شایدم ...
-آنی ! داری به چی نگاه میکنی ؟
رو به آرش میگم : هیچی !
آرش میگه : اینطوری به کسی خیره نشو !
لبخندی می زنم و میگم : این چیزا برام تازگی داره ...فقط کنجکاو شدم ...
سری تکون میده و میگه : می فهمم....
گارسون بالاخره سر میز ما هم میاد و میگه : شبتون بخیر ...
آرش در مواجهه با گارسون 180 درجه تغییر میکنه و مثل اون مردی میشه که همراه اون خانوم مغروره . رو به من میگه : شما چی میل دارید ؟
لحظه ای فکر می کنم و مرددانه میگم : جوجه ؟!
آرش که متوجه سرگردانی من میشه ، میگه : دو تا جوجه لطفا !
به محض رفتن گارسون نفس راحتی میکشم .
آرش میگه : ببخشید حواسم نبود !
-دفه ی بعد حتما باهام هماهنگی کن !

آرش سرشو جلو میاره و میگه : ببین آنی یه چیزی!
منتظرانه به آرش نگه میکنم .
اون که سکوت منو میبینه ، ادامه میده : خونواده ی من ، به خاطر تموم شدن دانشگاه من ، آخر همین هفته ، یه مهمونی ترتیب دادن . ..می خواستم اگه موافق باشی توی همین مهمونی تو رو بهشون معرفی کنم .
ابروهام از تعجب دو متر بالا میپره و میگم : اما اونا که منو نمیشناسن !
-اینطوری هم نیست ، من درباره ی تو به پدر و مادرم گفتم ، اونا خیلی دوس دارن زود تر تو رو ببینن . مخصوصا مادرم !
لحظه ای با شک به آرش نگاه میکنم و بعد از چند ثانیه میگم : مادر تو همه چیزو درباره ی من میدونه ؟
-معلومه که نه ، اما مشکلی نیست ، اصن به اون فک نکن ، ...فقط بگو میای یا نه ؟
لحظه ای فکر میکنم . چقدر سخته بدون پدر و مادر تصمیم گرفتن . اگه الان مامان اینجا بود حتما کلی ایراد از آرش میگرفت ! با مثلا بابا در مورد موقعیتش توی محل کارش میپرسید !
اما حالا من باید تک و تنها تصمیم بگیرم . نگاهی به آرش میندازم و میگم : آره ...حتما میام!
یه نقطه ی درخشان توی چشمای آرش تکون میخوره . موقع خوردن غذا اصلا نمی فهمم چی میخورم . فقط دوس دارم زود تر غذامو تموم کنم . باید توی این چن روز به خیلی چیزا فک کنم . از یه طرف مهمونی آخر هفته و از طرف دیگه اون خال سیاه ....

کفشامو در میارم و پاورچین پاورچین به طرف راه پله به راه میوفتم .
-دیر اومدی دختر ! دیگه داشتم نگرانت میشدم !
سر جام خشک میشم . به اطلسی که زیر نور ضعیف چراغ خواب به من نیشخند میزنه نگاه میکنم . نوری که روی صورتش افتاده چشمای عسلیشو خیلی خیلی روشن نشون میده .
ویلچرشو با تخت سلطنتی اشتباه گرفته و دستاشو به حالت فخر فروشانه ای روی دسته های ویلچرش گذاشته .
نیشخندی میزنم و میگم : نگران نباشید ...اگه من سر به نیست میشدم ، بازم دست شما جلوی مامورا خالی نبود !
اطلسی چرخشو به جلو میرونه و میگه : من حتی شک دارم آرش با میل خودش تو رو توی این ماموریت همراهی کنه ، چه برسه به این که باور کنم اون پسر تو رو برای شام دعوت کرده باشه .
-عذر میخوام ، ولی آرش نامزد منه !
اطلسی نگاه شکنجه گری به من میندازه و میگه : ارد نده آنی ! اون پسر به خاطر حرف خشایث یه همچین کار احمقانه ای رو انجام داده !
-منظورت چیه ؟
اطلسی سری به نشونه ی افسوس تکون میده و همین طور که بی اعتنا به من به طرف اتاقش میره ، میگه : ای کاش خودت بفهمی ...نه این که خودتو به نفهمی بزنی .
لحظه ای به فکر فرو میرم . منظور اطلسی اینه که آرش به خاطر خشایث و از روی دلرحمی به من پیشنهاد نامزدی داره . اگه حقیقت این باشه و بعد از ماموریت همه چیز به هم بریزه .....
واقعا نامردیه محضه!
با ناراحتی به طرف اتاقم به راه میوفتم . اونم حتما دلش به حال من سوخته و پیش خودش گفته اگه این دختر به هوای من اومده ...حتما تنها انگیزه اش برای تموم کردن ماموریت منم ...
تازه آرش از خداشه که هر چه زود تر از دست ما خلاص بشه ....
و اون خشایث احمق ! حتی عرضه ی اینو نداشت که خصوصی ترین راز منو پیش خودش نگه داره ...واقعا که !
متوجه چن تا کاغذ میشم که جلوی آیینه گذاشته شده . فک نکنم اینا قبلا این جا بودن !
به طرف آیینه میرم . اینا کارتای تاروتن ! آره کارتای تاروت!
کارتای تاروتو توی دستم میگیرم و از توی آیینه به خودم لبخندی میزنم .
میدونم که این کارتای کهنه که حاشیه هاشون به زردی میزنه مال کی میتونه باشه .
این کارتا رو خشایث برای دانشجوهاش میفرستاد تا اونا رو به صورت رمزی از ماموریتاشون با خبر کنه . این طوری فقط خود دانشجو ها می فهمیدن که الان با توجه به شرایطی که توی اون قرار دارن ، چیکار کنن.
اگر خشایث توی زندگیش تنها یه کار مفید انجام داده باشه همینه .

فورا کارتا رو میشمارم . فقط چهار تا ! خشایث فقط چهار تا کارت برای من فرستاده ؟ واقعا که!
با دقت به کارتا نگاه میکنم . خورشید ، عشاق!....قدرت نهایی! انتقال....
خشایث با این کارتا بی رحمانه داره به من حقیقتو میگه . عشاق و انتقال یعن تموم شدن یه رابطه ی عاشقانه ! حشایث حد اقل 100 بار این ترکیب ضد حال رو برای دانشجو ها ارسال کرده و همیشه هم این جمله ی کلیشه ای رو برای تسکین میگفت : بن بست ها همیشه به ضرر ما نیست!
کارتا رو روی میز پرت میکنم و به رخت خوابم بر میگردم .
بارون کم کم داره قطع میشه و صدای دیوارا و چوبای فرسوده ی خونه روی مخم رژه میره .
دوس دارم گریه کنم . شاید هنوز امیدی باشه . کارتای خورشید و قدرت نهایی هم معنای خوبی میتونه داشته باشه ، موفقیت به خاطر صبر و بردباری ! ....
احساس میکنم فقط نیم ساعته که به خواب رفتم . با احساس قطه های بارون که روی از آسمون که روی سرم میریزه از خواب بیدار میشم .
چشمامو باز میکنم . همه جا تاریکه و خودمو روی سطح سفت و سختی میبینم .
مطمئنم که خواب نیستم . واقعا بیدارم !
اما من کی اومدم اینجا ؟
احساس سبکی خاصی میکنم . با حرکتی مثل پری سبک روی هوا بلند میشم . متوجه انگشتای کشیده ی دستم میشم که به رنگ آبی فیروزه ای دراومده .
چند بار توی هوا غوطه میخورم . به نظر میاد روی پشت بوم باشم .
به طرف پایین میرم . سرمو از از سقف داخل میبرم . بدنم مثل یه جنازه روی تخت افتاده . به طرف بدنم به راه میوفتم . قبل از این که کامل از سقف رد بشم ، کسی موهامو از پشت میکشه . جیغی میکشم و به عقب نگاه میکنم .
دختری که فک کنم یه روح سرگردون باشه با چشمای گود افتاده و لب و دهن وحشی داره منو به عقب میکشه .
جیغ دیگه ای میشکم که توی خلا ایجاد شده خفه میشه .
به دستاش چنگ میزنم اما اون نیشخند میزنه .
لحظه ای با دقت به چهره اش نگاه میکنم . ابرویی بالا میندازم و میگم : تو خواهر آرشی !
روح سرگردون چهره شو توی هم میکشه و با صدای کلفتش میگه : منو میشناسی؟
رو به دختره می ایستم اونم به آرومی دستای کریه شو از توی مو های من بیرون میکشه . با هیجان میگم : خود تو دو سال پیش منو توی خونه مون احضار کردی ، همون موقع که تو باند جن گیرای ماریا بودی .

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۳ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin