چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

پست جدید ادامه ی مطلب:)



دختره ابروهاشو توی هم میکشه و سعی میکنه که گذشته رو به یاد بیاره . وقتی که اخم میکنه ، بخیه های کنار چشمش از هم باز میشه ....از شکاف گوشه ی لبش هوفی میکشه و میگه : تو آرشو از کجا میشناسی؟
-آرش ؟...اون خیلی پسر خوبیه ...اون به ما کمک کرد تا اجنه ی پلیدی رو که این بلا رو سرتو آوردن پیدا کنیم .
دختره دهانشو باز میکنه و از میون دندونای پوسیده و کرم خورده اش صدایی مثل غرش گربه بیرون میاد .
همون طور که انگشتای زشتشو به طرف گردنم میاره و میگه : دهنتو ببند !
با وحشت سرمو عقب میکشم و میگم : ببخشید ! نمی خواستم ناراحتت کنم ! من ....
دختره مکثی میکنه و میگه : تو اینجا چیکار میکردی؟
-من ؟ من یه ماموریت مهم دارم . من میدونم که تو دختر خوبی هستی ....
با این حرف خنده ی زشتی سر میده و همین طور که ازمن دور میشه و به طرف لبه ی پشت بوم میره ، میگه : حرف مفت زیاد میزنی ، هع هع هع ....
با تعجب به این واکنشش نگاه میکنم . به طرفش پرواز میکنم و میگم : صبر کن ، من میدونم که اسم واقعی تو آیناز بوده ، من میدونم که وقتی نه ساله بودی از جسمت جدا شدی و الان سال هاست که سرگردونی ...میدونم که مدتی توی باند جن گیرای غرب تهران بودی ... و اینو هم میدونم که الان دیگه کار بدی انجام نمیدی....خواهش میکنم آیناز ! تو میتونی به ما کمک کنی غلامو پیدا کنیم .
ایناز لبه ی پشت بوم میشینه . تکه ای از پوست گردنش ، با وزش باد تکون میخوره . با افسوس به چراغای شهر خیره میمونه .
با ناراحتی خاصی که از میون صدای نکره و کلفتش هویداست ، زمزمه میکنه: آرش ....شما چی از جونش می خواین ؟
دستمو روی شونه ی آیناز میذارم و میگم : اینطور نیست عزیزم . ارش داره به ما کمک میکنه که غلامو پیدا کنیم .
آیناز برمیگرده و با خشم به من خیره میشه . لباشو با غضب جمع میکنه طوری که احساس میکنم شکاف گوشه ی لبش بازتر میشه .
برای قانع کردنش میگم : باور کن که من قصد آزار رسوندن به تو رو ندارم . اگه بتونیم غلامو پیدا کنیم تو هم از این وضعیت نجات پیدا میکنی !
حالت چشمای آیناز تغییر میکنه و مردمک چشماش گشاد میشه . چشماش توی تاریکی شب به میشی میزنه . صورتش حالت افسرده ای پیدا میکنه و میگه : باید بهش بگم ! دارن اونو میکشن.
با تعجب میگم : کی رو دارن میکشن ؟
آیناز که دیگه میشه ترس و دلهره رو از توی چشماش دید میگه : مازیارو دارن میکشن!
-مازیار کیه آیناز ؟ منو میبری پیشش ؟
آیناز به آرومی سرشو میچرخونه و به شهر نگاه میکنه . با دماغش بو میکشه . با صدای لرزونی میگه : مازیار !
و بی اعتنا به من بند میشه و به سمت شمال پرواز میکنه . به سرعت خودمو بهش میرسونم .
-صب کن آیناز ! یه کم آروم تر برو!
اما آیناز بی توجه به من راهشو ادامه میده . به نظر میاد اصلا تو حال خودش نیست و همه اش داره زیر لب چیزایی رو زمزمه میکنه . خیلی از ویلای اطلسی دور میشیم . به نظر میاد داریم به پایین شهر میریم .
آیناز کم کم فاصله شو از زمین کم میکنه و منم به تبعیت از اون به زمین نزدیک میشم .
کنار انباری قدیمی ای فرود میایم . بارون از ناودونی های انباری با شدت بیرون میزنه .
آیناز دستی به دیوار میکشه و وارد انباری میشه .
با تردید وارد انباری میشم .

پسری حول و حوش 24 ، 25 سال سن ، لبه ی تختی نشسته و سیگار میکشه . هیکل ورزیده ای داره . خیلی دپرس و سرخورده به نظر میرسه . آیناز کننارش نشسته و با ناراحتی به اون نگاه میکنه . به نظر میاد مازیار با وجود این که یه ادم زنده اس اما وجود آیناز رو احساس میکنه .
مازیار میگه : چرا برگشتی آیناز ؟
و پکی از سیگارش میگیره . با ناراحتی دستی به چشمای ریز و خیسش میکشه و میگه : کلافه ام آیناز ، ای کاش زود تر همه چیز تموم شه .....
آیناز دستشو روی شونه ی مازیار میذاره و اونو دلداری میده . چهره ی نکره ی آینناز در کنار چهره ی جذاب و برنزه ی مازیار مانع درک احساس پاکی که بینشون وجود داره ، نمیشه .
مازیار با انگشت شست لرزونش ، اشکی که از گوشه ی چشمش بیرون اومده رو پاک میکنه .
مازیار میگه : آیناز ، میدونم که اینجایی دختر ، ....وجودتو حس میکنم .
ناله ی ضعیفی از گلوی آیناز شنیده میشه و دستشو به طرف دستای مازیار میبره .
مازیار که به نظر میاد دستای اونو حس کرده ، دستشو میگیره و میگه : چرا اینقد سردی ؟
آینناز با صدای گوش خراشش میگه : یه وخ فک نکن که تنهایی .....اونا دنبال منم هستن ....من دوس ندارم که تنهات بذارم .
مازیار سرشو بلند میکنه و به گوشه ای که من ایستادم خیره میشه . مطمئن نیستم که منو میبینه ، چون واکنش خاصی نشون نمیده .
اما اون خطاب به آیناز میگه : اون دوست توئه آیناز ؟
آیناز سری به نشانه ی تایید تکون میده .
مازیار با این قدرتی که تو دیدن دنیای ما داره ، بد جوری توی خطر افتاده ....
مازیار دوباره بر میگرده و به من نگاه میکنه . با حیرت به اون دو نگاه میکنم . مازیار چطور میتونه چهره ی نکره ی آیناز رو تحمل کنه ؟
صدای قدم هایی از بیرون به گوش میرسه .
مازیار دود غلیظی از پک سیگارش رو پخش میکنه و میگه : آیناز ، دیگه وقت رفتنه .
صدای گریه ی آیناز ریز ریز بلند میشه .
صدای وزوزی رو میشنوم .
-آنیا ! کجایی ؟ آنیا ! آنیا ............
به نظر میاد این صدا از یه جای دوره . صدای اطلسی رو به وضوح میشنوم .
مازیار میگه : میدونم که می خوای بهم کمک کنی ....اما آیناز این تاوان اشتباهات خودمه .....
از دیدن حال آیناز بغض به گلوم هجوم میاره . از طرفی صدای اطلسی که در حال تکون دادن جسممه روی مخم رژه میره .
صدای نکره ی آیناز میگه : من نمیذارم اونا تو رو بکشن .....
قبل از این که اطلسی منو به جسمم برگردونه ، چند قدم به طرف مازیار میرم. سرشو میون دستاش گرفته . کلافه تر از این حرفاس اما وقت سوزوندن برام پشیمونی میاره .
با دلهره میگم :چجوری این قدرتو پیدا کردی ؟ تو کی هستی مازیار ؟ تو چیکار کردی با خودت ؟
مازیار سرشو بلند میکنه . آیناز هنوز هم با صدای نخراشیده اش به آرومی گریه میکنه . مازیار با ناراحتی میگه : شما با ما آدما بد تا میکنین . کافیه ازتون چیزی بخوایم ، دیگه اون وقت دست از سرمون برنمیدارین ......
سرمو پایین میندازم . حیف.....
رو به مازیار میگم : اونا از تو چی می خوان ؟ چرا میان سراغت ؟
مازیار لحظه ای مکث میکنه و با حالت غریبی به رو به رو خیره میشه . نقطه ای توی چشمای مشکی رنگش شروع به لرزش میکنه . توی گونه ها و لب هاش خون میدوه . دستاش شروع به لرزش میکنه .
توی یه لحظه کنترل خودشو از دست میده و گریه میکنه .
درد داره ...گریه کردن یه مرد درد داره .....گریه کردن یه مرد کلی حرفه .....چون یه مرد به راحتی گریه نمیکنه .....بهونه ی سنگینی می خواد .....دردای ناجوری می خواد ......
بازم صدای اطلسی توی مخم میپیچه : آنیا !.......
قبل از این که بتونم از قضیه ی مازیار سر در بیارم مجبور به جسمم کشیده میشم . صدای مازیار میگه : کثیف تر از اونی ام که بخوام برگردم ..........
آیناز و مازیارو تنها میذارم و به ویلا برمیگردم . ....لعنتی ....این اطلسی چی از جون من می خواد ؟

توی ویلا از خواب بیدار میشم . فشار سنگینی رو روی قلبم احساس میکنم . نگاهی به دور و اطراف میندازم . اتاق به طرز عجیبی خالی و ساکته ....
ای کاش میتونستم کاری برای مازیار انجام بدم .
گوشیمو از توی کیفم بیرون میکشم . برای احتیاط گوشیمو توی ساک نگه میدارم .
آرش بعد از سی ثانیه جواب میده : آنی؟!
-آرش یه چیزی شده ....خواهرتو دیدم آرش ...الان من خواهرتو دیدم !
آرش لحظه ای مکث میکنه . منم ادامه میدم : اون منو برد پیش یه پسره که انگار داشت از چیزی رنج میکشید . ...آرش من میدونم داره یه اتفاقی میوفته ...باید زود تر به شهین خبر بدیم .
آرش بالاخره میگه : یه لحظه صب کن آنی ...این موقع شب ...تو به من زنگ زدی و میگی که خواهرمو دیدی و میگی که اون تو رو برده پیش یه پسره ....چطور ممکنه آنی؟
با عجله میگم : چطور ممکن نباشه ....مطمئنم آرش ! مطمئنم اون چیزی که دیدم واقعی بوده .
آرش میگه : تو با اون حرفم زدی ؟
-البته آرش ! اون به نظر میومد که برای اون پسر نگرانه ..از من می خواست که بهشون کمک کنم ....الان هر دوشون توی خطرن !
آرش لحظه ای مکث میکنه و بعد میگه : اون چیزی هم درباره ی من گفت ؟
لحظه ای به آیناز فک میکنم . با ناراحتی میگم : نه !
آرش میگه : بهتره فعلا به سازمان خبر ندیم تا بفهمیم اون پسره چیکاره اس ، ...آدرسشونو میدونی؟
-آره ، میدونم !
من الان راه میوفتم ...یه نیم دیگه جلو در منتظرتم .
-باشه ...هر چی تو بگی ...
-فقط اون پیرزنه چیزی نفهمه ...
-باشه !
بعد از خداحافظی بلند میشم و پنجره ی اتاقو باز میکنم . صدای زوزه ی باد میاد . به حیاط گود رفته ی پشت خونه خیره میشم . دیگه خورشید داره طلوع میکنه . لبه ی تختم میشینم . امروز حتما شهین بهم زنگ میزنه . احتمالا امروز از شهر خارج میشن . این طور که خودش میگفت برای پیدا کردن یکی از خالای سیاه میرن شهرستان .
اه ...بدم میاد تنها بمونم . آرش که اصلا سرش تو کار خودشه ....اطلسی رو هم نمیشه روش حساب کرد ....
هوفی میکشم . چمدونمو روی تخت میذارم . نگاهی به چن تا دسته پولی که برام مونده میندازم . ینی برای خریدن یه دست لباس خوب برای مهمونی آخر هفته چقد پول لازمه ؟
درسته برای خرجی خودمه ولی دارم ازش برای پیدا کردن سرشاخه ها هم استفاده میکنم . دوس ندارم مدام دستمو جلو این و اون دراز کنم یا یه فاکتور از ریز مخارجمون بسازم . علاوه بر لباس باید یه هدیه ی خوب هم برای آرش بگیرم .
مانتو و شالمو میپوشم . توی آیینه نگاهی به خودم میندازم . راستی باید برای آخر هفته آرایشگاه هم برم . آره باید برم....
گوشیم یه میس کال میندازه و آرش پیام میده : جلو در منتظرم خانوم !
خانم از کجا در اومد ؟

به آرومی به طرف راه پله میرم . وقتی میبینم خبری از اطلسی نیست نفس راحتی میکشم . از پله ها پایین میرم . آفتابی که از بالای پاسیون روی اشیا افتاده این جا رو مثل یه موزه کرده .
از روی چاله های آب توی حیاط می پرم . آرش به ماشینش تکیه داده . ماشینش نقره ایه و صندوق عقبش پف داره . مونده تا من اسم این جور چیزا رو یاد بگیرم .
آرش دستشو زیر چونه اش گذاشته و با ریلکسی به من نگاه میکنه . در رو که میبندم یه سلام کوچولو میکنم . آرشم فقط سری تکون میده .
فورا میپرم توی ماشین .
اونم سوار میشه و توی خیابون خلوت راه میوفتیم .
آرش میگه : دیشب که بهم زنگ زدی بیدار بودم . صدات یه جوری بود .
-چجوری بود ؟
-یه جوری ...ترسیده بودی ..صدات میلرزید ...اولش حرفتو باور نکردم ...آخه میدونی چیه آنی ..آیناز خیلی ساله که مرده .
-حق داری .
شیشه ی ماشینو پایین میکشم . سایلنت به خیابون نگاه میکنم . برگای زردو دوس دارم .
آرش میگه : ناراحتت کردم ؟
دستمو زیر چونه ام میذارم و میگم : نه آرش ....سر چهارراه بپیچ غرب.
بعد نیم ساعت خیابون گردی به یه محله ی قدیمی تو پایین شهر میرسیم . آرش میگه : فک نکنم بعد این خیابون محله ای باشه .
نگاهی دقیق به دور و اطراف میندازم . سعی میکنم شب قبل رو به یاد بیارم .
از ماشین پیاده میشم . چند قدم کنار جدول راه میرم . نگاهی به درخت بید میندازم . امکان داره من دیشب این جا اومده باشم . دستامو توی جیب مانتوم فرو میبرم .
نفسای آرشو پشت سرم حس میکنم .
-یادت نیومد ؟
هوفی میکشم و سری به علامت نه تکون میدم .
آرش میگه : آنی مطمئنی همین محله اس ؟
-نمی دونم....من چشمی یادمه ....خیابونی که رفتیمو یادمه ....ولی الان نمی دونم کدوم یکی از این کوچه هاس ....باید بگردم .
آرش میگه : باشه ....پس من ماشینو یه جا پارک کنم .نمی تونیم سواره تو کوچه ها بریم .
تا آرش ماشینو پارک کنه پشت ویترین یه چوب فروشی می ایستم . پشت ویترین یه عالمه تخته با اندازه و رنگای مختلف چیده شده . مجسمه های چوبی تو گوشه و کنار مغازه به چشم میخوره . چقد این جا شیکه .
صدای کلاغی از بالای درخت به گوش میرسه . توی نخ یه مجسمه ی گوزنم که ....
-آنی داری به چی نگاه میکنی ؟
رو به آرش میگم : ببین اون وزن چقد خوش تراش و قشنگه ...درس مثل این میمونه که می خواد همین الان زنده بشه و با شاخاش ویترینو بشکونه و بیاد بیرون .
آرش لحظه ای به گوزن خیره میمونه و میگه : واقعا ؟!

بر میگردم و به پیاده رو نگاه میکنم . رو به آرش میگم : حالا که فکرشو میکنم یه کمی از این خیابون بالاتر بود ....
آرش میگه : از کدوم ور بالاتر بود ؟
-ببین ، حس میکنم پشت یه ساختمون یا پاتوق دو طبقه ی قدیمی بود . یه انبار بود .
توی پیاده رو به راه میوفتیم . تو کمتر از رب ساعت انبارو پیدا میکنیم .
انبار پشت یه سیلوب قدیمیه . آرش قفل روی در رو تکون میده و میگه : 20 سال هم هست که کسی این جا نیومده .
رو به آرش میگم : ینی فک میکنی من خواب زده شدم ؟
آرش میگه : حتی اگه یه نفر دیشب اینجا بوده ، این قفل الان روی دره ..از پنجره ها هم چیزی معلوم نیست ...شاید از اول هیچی این تو نبوده ... یا شایدم ما اشتباه اومدیم ....
هوفی میکشم و مایوسانه گوشه ی دیوار میشینم .
آرش لبخندی میزنه و میگه : ناراحت نشو آنی ....پیداشون میکنیم ....مطمئن باش
-من مطمئنم آرش....من مطمئنم دیشب این جا یه پسره بود....باور کن دروغ نمیگم...
آرش یه زانو شو روی زمین میذاره و میگه : میدونم آنی ....اینقد خودتو ناراحت نکن ....
به چهره ی آرش که حالا مهربون به نظر میرسه نگاه میکنم . ته ریش خیلی بهش میاد .
آرش زانومو تکون میده و میگه : بلند شو آنی ....یه کم خودت باش ! ما هنوز اون یارو شملو داریم...

یه چیزایی هس که اول یه رویاس ، بعد میشه یه آرزو ..اونوقت کم کم میشه یه عقده ....
همراه با آرش به طرف خونه ی شخصی شهین و مهین میریم .
باز دوباره هوا ابری میشه . سرمو تکیه میدم و سعی میکنم به جای دیشب استراحت کنم. نم نم بارون میباره . شیشه پاک کن هم بالاخره روشن میشه . گرمای بخاری ماشین دور پاهام حلقه میزنه . گاهی میشه حس کرد که از یه فرعی پیچ میخوریم . حس میشه که پشت یه چراغ می ایستیم و دوباره حرکت میکنیم . حس میشه که یه موتوری جلوی ماشین میپیچه و آرشو عصبانی میکنه . همه ی اینا با چشمای بسته قابل حس کردنه . حتی لحظه ای که پیچ آخرو میخوریم و وارد خیابون آخر میشیم .
-آنیا ! رسیدیم عزیز ! بیدار شو !
چشمامو باز میکنم . آرش یه دستشو روی فرمون گذاشته و به من نگاه میکنه .
-آرش می خواستم یه چیزی بهت بگم ....
-خب بگو !
-آیناز به خاطر این که من تو رو وارد این ماجرا کردم از دستم عصبانی بود ...اون عاشقته ...
آرش لبخندی میزنه و سری به نشانه ی تایید تکون میده و میگه : دیگه نمی خواد بهش فک کنی.

روی کاناپه میشینیم و به به ماهی های توی آکواریوم زیر میز نگاه میکنیم .
یکی از ماهیا خیلی چاق و نرم و گوشتی به نظر میرسه . تصور توی دست گرفتنش تنمو مور مور میکنه . یا این که فشارش بدم و دل و روده اش از دهنش بیرون بزنه .
آرش مجله ی ماشین رو از روی میز برمیداره و ورق میزنه .
نگاهی به ساعت میندازم . تازه نه و نیم صبحه ولی اون قدر حلق آسمون از ابر پر شد که دیگه نمیشه نور خورشیدو حس کرد .
آرش مجله رو روبه روی من میگیره و میگه : نظرت چیه ؟
نگاهی به عکس ماشین توی مجله میندازم .
-قشنگه ولی یه جوریه !
-هه...چه جوریه ؟
-مث این میمونه که کوبیدن تو کاپوتش و بعد دل و روده اش از بغلاش زده باشه بیرون !
ابرو های آرش از تعجب بالا میپره و میگه : اینطور فک میکنی ؟
یه لحظه به ماشین خیره میشیم . آرش میگه : رنگش چی ؟ رنگش چجوره ؟
-مشکیه دیگه ، رنگ خاصی نداره .
آرش میگه : مشکی فوق العاده اس ، چطور میگی رنگ خاصی نداره ...خوبه خودت همیشه مشکی میپوشی ...
-من ؟!
-آره ...لباسات همیشه مشکیه ...
نگاهی به خودم میندازم و میگم : خب ، این یه دلیل خاص داره ...یه جورایی هم استایل منه !
آرش میگه : او...چه دلیل خاصی ؟
کمی فک میکنم و میگم : خب ببین ، من تو دنیای خودم هر ماه 200 تا برای خرجی خودم میگرفتم .
ارش میگه : خب ، ربطش به مشکی چیه ؟
-خب معمولا پولی برای خریدن لباس نمی موند ...زیاد برامون اولویت نداشت و برای من آنچنان مهم نبود ، فقط همیشه یه دست مشکی داشتم که بشه تو هر موقعیتی پوشیدش ....
آرش میگه : ینی اون پول خیلی کم بود ؟
-نه ، اتفاقا کافی بود ، اما نه برای من...
-مگه با پولت چیکار میکردی ؟
-باهاش کتاب میخریدم و کتابای زیر زمینی رو بازنویسی و یه جورایی از نو میساختم ....یه کار غیر قانونی بود ...منظورمو میفهمی؟
آرش چن لحظه فکر میکنه و میگه : نه دقیقا ...اما ....اون کتاب درباره ی چی بود ؟
-کتابایی بود که در انتقاد به کمپانی نوشته می شد . اکثرا واقعا بدون بازنویسی قابل استفاده نبود.
آرش ابرویی بالا میندازه و میگه : فک نمی کردم یه این جور کارا علاقه داشته باشی ! اما الان که اینجایی می تونی رنگای دیگه رو هم امتحان کنی....مثلا آبی که با رنگ چشمت ست هم هست !

شهین با سینی چای وارد هال میشه .
-مرسی شهین ، زحمت نکش...
شهین میگه : زحمتی نیست ....داشتم چایی میریختم،... خیلی به طور ناخواسته حرفاتونو شنیدم ....
آرش در حالیکه چاییشو مزه میکنه ، خنده ای ریز سر میده .
لبخندی میزنم و میگم : خب حرفای من خنده دار بود ؟
شهین ابرو های قهوه ایشو بالا میندازه و میگه : نه اتفاقا خیلی هم نگران کننده اس ، مهین شنیده که توی سازمان دهن به دهن پیچیده ، مامور پرونده یه ناشر زیر زمینی بوده .
آرش میگه : شهین خانوم ، به نظر شما اگه آنی استعداد این طور کارا رو نداشت میتونست وارد این پرونده بشه ؟
شهین پوزخندی میزنه و میگه : بر منکرش لعنت ، اما از شما بعید بود که تو این مورد طرف آنیا رو بگیرید .
مشتی به بازوی آرش میزنم و میگم : استعداد چه جور کارایی ؟ مگه من خلاف کارم ؟
آرش میگه : خلاف سنگینه دیگه .
شهین میگه : آنیا ، ما دوس داریم تا پیدا کردن آخرین خال سیاه یه جو آرومی توی سازمان باشه ، مواظب باش بی هوا کاری نکنی که ازت آتو بگیرن !
با لبخند میگم : اون کارا فقط تو دنیای خودم خلاف بود ، من الان دیگه اون جا نیستم .
آرش استکانو سر جاش برمیگردونه و میگه : از اینا بگذر ، از این یارو شمل بگید ، تونستید سر از کارش دربیارید ؟
شهین میگه : راستش هیچ نشونی از اون توی سازمان نیست ، نمی دونم چرا آنیا همیشه روی یه چیزای بی اهمیتی قفل میشه . میدونی منظروم چیه آنی ؟ ...خالای سیاه خیلی دست نیافتنی ترن ، حتی من شک دارم یکی مث شمل بتونه ما رو به یکی از سرشاخه ها برسونه .
آرش لحظه ای توی فکر فرو میره .
رو به شهین میگم : بذارید فقط چند روز دیگه بگذره ، من احساس میکنم اون یه چیزایی میدونه ...قراره برام یه چیزی پیدا کنه که اگه بتونه .....
آرش و شهین نگاه خاصی بهم میندازن .
شهین میگه : خب ، قراره چیکار کنه ؟
-خب اون قراره برای من یه مهره ی مار خاص پیدا کنه ....یه نوع کم یاب ، میدونید منظورم چیه ؟
آرش میگه : خب اونوقت چه کمک به ما میکنه ؟
شهین حرف منو کامل میکنه و میگه : اگه بتونه یعنی یه عده اونو ساپورت میکنن....آنیا تو چجور یه همچین چیزی به ذهنت رسید ؟
سری تکون میدم و میگم : خیلی اتفاقی توی خونه ی اطلسی یه مشت خرت و پرت پیدا کردم .....تو اون بین یه مهره ی مار قدیمی بود که دیگه قدرت خودشو از دست داده بود ، اون جرقه شو توی ذهنم زد .
آرش میگه : مهره ی مار که خیلی راحت به دست میاد ، حتی سایتای اینترنتی هم این جور چیزا رو مث نقل و نبات میفروشن .
شهین میگه : البته اگه به جای مهره ی مار آشغال دیگه ای رو قالب نکنن.
شهین ادامه میده : در هر حال وقت خودتونو زیاد تلف نکنین چون من و مهین همین فردا باید بریم . هنوز معلوم نیست کجا بفرستنمون . احتمالا شما رو هم بخوان بفرستن .
آرش میگه : کجا ؟
-معلوم نیست ....فقط گفتم که اطلاع داشته باشید.
ساعتی بعد از شهین خداحافظی میکنیم .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱٧ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin