چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....


موقع سوار شدن به ماشین گوشیم زنگ میخوره .
-بفرمایید !
صدای بمی میگه : خانوم آنیا ؟!
-خودم هستم .
صدا لحظه ای مکث میکنه و میگه : من برادر زاده ی اطلسم ، میدونید که....
-بله....
-...درباره ی ماموریتتون خبرایی دارم که بدردتون میخوره . ...
-ماموریت ؟
-ببینید ، اصلا اصراری ندارم که به من اعتماد کنید ، ما توی سازمان عادت داریم که روی سایه ی خودمون هم چاقو بکشیم ، اینو خودتون بهتر از من میدونید ....
-منظورتونو متوجه میشم ....
-خیلی هم عالی ، ...اگر میخواید بدونید من یه دفتر کوچیک دارم ، خوشحال میشم ببینمتون ، حوالی میدون....
لحظه ای سکوت بینمون برقرار میشه . آرشو میبینم که سرعتشو کم کرده و مکالمه رو یه تهدید میدونه .
صدای بم دوباره میگه : ولی بازم میگم ، حتی به خود منم اعتماد نکنید .
بعد از خداحافظی آرش میگه : اون کی بود که موقع حرف زدن باهاش رنگت مث گچ شده بود ؟
لحظه ای با منگی به صفحه ی گوشی نگاه میکنم و میگم : چیزی که منتظرش بودم ....
آرش میگه : خب ...منتظر کی بودی ؟
-خب من مطمئن نیستم اما این آدمی که الان زنگ زد یکی از کارکنای سازمانه ...
آرش میگه : اون یه آدمه چجوری مال سازمان شماست ؟
-خب خود تو هم الان برای سازمانی!
آرش لحظه ای مکث میکنه و با ناباوری میگه : جدا ! ...خب اون یارو کی بود ؟ و باهات چیکار داشت ؟
-میگف خبرایی براتون دارم ....
آرش میگه : چرا یه ادم غریبه باید برامون خبرایی داشته باشه ، اصلا میشه بهش اعتماد کرد ؟
سری به نشانه ی ندونستن تکون میدم و میگم : مطمئنا نمیشه بهش اعتماد کرد ، ولی سیستم سازمان ما مافیائیه ، ینی با این که همه برای یه جا کار میکنیم اما هر کارآگاهی برای خودش کار میکنه . شاید اونم روی یه پرونده ای کار میکنه که بخشیش به ما مربوط میشه .
صدایی که از گوشیم بلند میشه آدرس دفترشو برام میاره .
با آرش به کیوسک برقی تکیه زدیم . آرش روزنامه ای رو ورق میزنه . بوی بارون خیابونو پر کرده . نگاه سنگینی به دفتر برادرزاده ی اطلسی که اونور خیابونه میندازم .
آرش میگه : میشه اینقد پاتو تکون ندی!

نگاهی به روزنامه ی توی دستش میندازم و میگم : اگه تا نیم ساعت دیگه نیومد ، برمیگردیم .
آرش صفحه ی دیگه ای رو ورق میزنه و میگه : تا هر وقت خواستی میمونیم .
نگاهی به ساعتم میندازم . دیگه هشت شبه .
رعد و برقی میزنه . خودمو به آرش نزدیک تر میکنم .
آرش میگه : آخی گنجشکا !
نوری از مغازه ی پشت سرمون به خیابون میتابه . سرمو از کنار کیوسک میکشم و به مغازه نگاه میکنم . یه کتاب فروشی کوچیکه . رو به آرش میگم : من الان برمیگردم ....
به محض ورود به مغازه ، بوی کاغذ و کهنگی توی دماغم میپیچه . ته مغازه کمی تاریکه اما سر دختر جوونی قابل دیدنه که داره توی فلاکس چایی میریزه .
چند لحظه مکث میکنم و مشغول تماشای قفسه ی کتاب ها میشم .
هنوز چند ثانیه نگذشته که سر و کله ی آرش هم توی مغازه پیدا میشه و با صدای بلند و سرزنده ای سلام میده !
دختره که تازه متوجه ما شده سرشو بلند میکنه . اول چند لحظه به من و آرش که نیشش تا بناگوش بازه نگاه میکنه و بعد میگه : سلام ، خوش اومدین !
آرش گوشه ی مغازه روی نیمکتی میشینه و دوباره مشغول روزنامه خوندن میشه .
کمی از نگاه های فروشنده خجالت میکشم اما سرکشانه کتابا رو وارسی میکنم .
کتابی قدیمی درباره ی همنوعای خودمو بیرون میکشم . این کتابا از نظر آدما علوم غریبه اس ! هه!
صفحه ی اولشو سرپا میخونم . واقعا خنده داره . واقعا خنده داره که بشر امروز ما رو همون موجودات هزاران سال پیش میدونه ...واقعا مسخره اس!
دختر فروشنده رو کنار خودم احساس میکنم . با صدای کلفتش میگه : فقط همین یه جلدو ازش دارم ، همین روزا از قفسه برش میدارم ، یه جورایی جزء کتابای مورد علاقه مه .
لبخندی میزنم و میگم : نگران نباش ! هیچ وقت راجب این موجودات کنجکاو نبودم .
دختر لیوان چایی رو به طرفم میگیره . لبخندی میزنم و میگم : مرسی ، چایی خور نیستم .
دختر میگه : شوهرت چی ؟ اون اهلش هست ؟
زیر لب میگم : شوهرم ؟
آرش سرشو بلند میکنه و نگاهی به ما میندازه . دختر فروشنده لیوان چایی رو براش میبره و آرش هم از خدا خواسته ....
دختره خطاب به آرش میگه : خانومت خیلی خجالتیه
آرش خنده ای سر میده و میگه : مال این جا نست !
دختر فروشنده با لحن پیروز مندانه ای میگه : حدس میزدم خارجی باشه ، رنگ چشاش مث زنای روسه !
با تعجب به آرش نگاه میکنم . اونم چشمکی میزنه .
جلوی ویترین به دفتر برادر زاده ی اطلسی خیره میمونم . یه لامبور گینی قهوه ای جلوی ساختمون توقف میکنه و مردی که بارونی قهوه ای با کلاه لبه دار مشکی پوشیده ازش پیاده میشه و به سرعت وارد ساختمون میشه .


آرش میگه : یه لحظه بیا اینجا آنی.
آرش صفحه ی روزنامه رو جلوی من میگیره و میگه : اینجا رو بخون !
زیر لب میگم : فروش ویژه ی محصولات مای بی بی؟!
آرش یه لحظه کپ میکنه و بعد هوفی میکشه و میگه : این پایینو میگم !
-اوه!
مزایده ای که آرش بهش اشاره میکنه رو می خونم :
مزایده ی واگذاری ماشین آلات شهرداری منطقه ی 5
شهرداری منظقه ی5 در نظر دارد باستناد 158/س/....
آرش میگه : اینا رو بی خیال ....آدرسو بخون ....آدرس همون انباره !
-جدا؟
-آره ...حتما این ماشینا هم مال همون انباره که قراره تو مزایده فروش بره .
کمی فکر میکنم و میگم : چجور ممکنه ....
آرش میگه : معلوم نیس ...باید سر این مزایده حاضر شیم ، حتما یه چیز بدرد بخور پیدا میشه ، بالاخره می فهمیم اون شب تو انبار چه خبر بوده .
...........
آخرین پله های ساختمون رو هم طی میکنیم . دفتر برادر زاده ی اطلسی تو یه ساختمون دو طبقه ی تاریک و تنگه .
آرش جلوی در می ایسته و میگه : فک کنم برق رفته .
زنگ در رو فشار میدم .
-آره ، برق رفته .
آرش چند ضربه ی آروم به در میزنه .
از لرزش چشمای براق آرش می فهمم که اونم به اندازه ی من تردید داره . من دلهره دارم ولی آرش بدبینه .
چند لحظه میگذره . در پشت بوم که بالای پله ها قرار داره باز میشه و هیکلی تیره از پله ها پایین میاد . کم کم که نزدیک میاد ، میشه فهمید که یه دختر نوجوونه که یه شلوار شیش جیب و یه سوی شرت گشاد پوشیده و کلاهشو روی سرش کشیده . یکی از هنزفری هاش روی سوی شرت آویزونه .
نگاهی به ما میندازه . چشمای شیطون و تیزی داره و بهمون لبخند میزنه .
ظاهرا کمی از بارون خیس شده . درکت میکنم دختر کوچولو . منم این حال قشنگو تجربه کردم .......
به آرومی پله ها رو پایین میره . صدای آهنگ گنگی که گوش میده قابل شنیدنه .
آرش بهم پوزخندی میزنه . به معنی اینکه چه غیر منتظره بود!
در دفتر با صدای آرومی باز میشه و چشمای سبز و خاکستری کم فروغی که مربوط به یه مرد میانساله از میونش معلوم میشه .
...........

خیره به ساعت آونگی قهوه ای رنگ گوشه ی اتاق به مهمونی اخر هفته فکر میکنم . صدای نفس کشیدن ارش تنها تم محیطه . دستی به زیر ابروهام میکشم و حرارت توی سرم رو اندازه میگیرم .
صدایی که از تهویه ی طبقه ی پایین میاد حالت بمی پیدا کرده ....بارون کم کم داره قطع میشه .
برادر زاده ی اطلسی با ژاکت بافت خاکستری و شلوار نخی گشادی که با دو بند سیاه نگه داشته شده از آشپزخونه ای که توی پستوی خونه اس بیرون میاد و پیش دستی پذیرایی رو که شامل سه استکان قهوه اس رو روی میز میذاره .
لحظه ای به چشمای کم فروغش خیره میمونم . موهای سفید و کم پشتش زیر نور چراغ برق خاصی داره .
آرش که معمولا از سکوت فراریه میگه : فک نمی کردم اینقد زود هوا سرد شه .
برادر زاده هه نگاهی به آرش میندازه ...آرش از حرفی که زده پشیمون میشه .
لبخندی میزنم و به ویترین کنار کاناپه نگاه میکنم . سری به نشانه ی تحسین تکون میدم و میگم : خیلی کم پیش میاد توی سازمان از کاراگاهی تقدیر بشه . .....
و رو به خودش اداممه میدم : اسم اتاق فکر آذرتاش رو زیاد میشنیدم ؛ فک نمی کردم یه روز شما رو از نزدیک ببینم .
آذرتاش لبخندی میزنه که منو یاد پدرم میندازه . یعنی پدر منم موقعی که برای سازمان کار میکرد، تا همین اندازه با سیاست بوده ؟
انگشتای لاغر و کشیده اش رو توی هم قفل میکنه و میگه : توی این دو سال پرونده ای توی سازمان پیدا نمی شد که اسمی از شما توی اون نباشه .....وقتی که ذز نهایی رو توی سازمان رو نمایی کرددن ، اولین پیشنهاد رو خشایث داد ...اون وقت ما منتظر یه مرد هوازی فابریک سازمان بودیم که شما رو معرفی شدید . ...البته خشایث عادت داره با کاراش اجنه رو شگفت زده کنه .ولی این کار از اون که پاسارگادو اداره میکرد بعید بود .
زیر نگاه آذرتاش و یادآوری روز های گذشته ذره ذره آب میشم . نگاه های آرش بدتر منو شکنجه میده .
آذرتاش اداممه میدده : قبول کردنش سخت بود . خشایث ساعت های توی یه سالن بزرگ که عکس چهره ی شما روی پرده اش افتاده بود ، تمام پرسنل رو راضی کرد که کسی پرفکت تر از این پاندت 18 ساله برای فرستتادن همیشگی به دنیای ادما وجود نداره .
آذرتاش دکمه ی یقه شو که براش غذاب آور شده باز میکنه و میگه : من آخرین جنی بودم که با این انتخاب موافقت کردم . اون چشمای آبی و درخشان که تمام پرسنل رو مسخ کردده بود ، حماقت خاصی داشت که واقعا می خواست پا رو از دنیای خودش فراتر بذاره .
قطره ای از گوشه ی صورتم لیز میخوره . عرق شرم یا عرق حماقت ؟
سرمو بالا میارم و میگم : تا قبل از اومدنم به این جا فکر نمی کردم هیچ کدوم از اجنه ی سازمان در جریان دز نهایی باشن .
آذرتاش میگه : البته نمی دونستیم که دقیقا کی قراره از اون دز استفاده بشه ، فقط اتاق فکر اصلی که قرار بود تمرکز خودشو روی پیدا کردن غلام هجی بذاره از این موضوع اطلاع داشتن.
آرش میگه : اطلاع داشتن ؟
آذرتاش حلقه ی توی دستشو جا به جا میکنه و میگه : جاسوس جناب ! جاسوس!.....عملکرد اتاق فکرای سازمان منحل شده .....الان هر کاراگاهی جدای از سازمان فعالیت میکنه . من از خشایث خواستم که شما رو به اطلسی بفرسته .


به بخاری که از قهوه بلند میشه خیره میمونم . آرش به حالت متفکرانه ای با انگشتاش بازی میکنه و میگه : پس اینطوری قضیه ی ماموریت منتفیه ؟
آذرتاش میگه : ماموریت از نظر سازمان منتفیه اما خشایث داره ترتیبی میده که تا چن روز آینده اسناد پرونده رو به سازمان منتقل کنیم . حداقل دور و وری های خشایث ، هنوز از برق غلام کور نشدن .
میون حرفش میپرم و میگم : خالای اصلی چی ؟ فعلا برای پیدا کردنشون باید دس نگه داریم ؟
آذرتاش میگه : عجوول نباشید ، خبرای خوب توی راهه .....
آرش میگه : ینی ما باید فعلا دس روی دس بذاریم تا ببینیم چه سر سازمان میاد ؟
آذرتاش پووزخندی میزنه و میگه : تمام تجربه ی من از زندگی تو دنیای اجنه رو بهت میگم ، چیزی که اگه موجودات دنیای تو بهش اعتقاد داشتن هیچ وقت حس میان تهی بودن بهشون دست نمی داد .
نگاه برنده ای به آرش میندازه و میگه : فقط با سیستم خودت کار کن ......
آرش نگاه داغش رو بین من و آذرتاش جا به جا میکنه .....
دستمو روی پای آرش میذارم و میگم : سازمانو منحل شده بدون .....
آذرتاش در ادامه ی حرفم میگه : بهتون توصیه میکنم حتی روی کمک خشایث هم سرمایه نذارین ، چون الان درگیر فصل آخر تحصیلی توی پاسارگاده .....
رو به آذرتاش میگم : کاراگاهای سازمان تو چه وضعیتی ان ؟
آذرتاش خنده ی تاسف باری سر میده و میگه : یادتون هست سه مماه قبل از رفتنتون اعلام شد که حقوق کارآگاهای سازمان قطع میشه ؟
سری به نشانه ی تایید تکون میدم و میگم : برای این بود که تمام سازمان روی پرونده ی غلام متمرکز بود ......باعث شد همه ی کارآگاها دفتر خصوصی بزنن و برای به دست آوردن پول اطلاعاتشونو با هم معامله کنن.
آذرتاش میگه : زیاد هم به ضرر سازمان نبود . چون تونست بیشتر اطلاعاتو از خود کارآگاها بخره .
-چطور ممکنه ؟
آذرتاش رو به آرش میکنه و میگه : قهوه تونو میل کنین !
نگاهی به آرش میندازم که قفل روی چهره ی آذرتاش در حال بازی با حلقه ی نقره ی وسط دستشه .
قهوه ها مونو از روی میز بر میدارم و استکان آرش رو به طرفش میگیرم .
آذرتاش هم همراه با ما مشغول نوش قهوه ی تلخ میشه .
آذرتاش میگه : تو جریان درست کردن دز نهایی سازمان پر شده بود از جیره خورای غلام .....جوری به نظر میرسید که دز نهایی داره برای خود غلام طراحی میشه و نه کسی دیگه .....مرخص کردن پرسنل باعث شد توی اون مدت چیزی از سازمان بیرون نره بلکه خیلی از جیره خورا رو لو داد .....ما اطلاعاتو از خود جاسوسا می خریدیم .....اونایی که یه زمانی برای سازمان کار میکردن .
آرش میگه : چطور شد که اتاق فکر اصلی از هم پاشید ....با این سیاستی که شما داشتین ؟
آذرتاش استکان خالیشو روی میز میذاره و میگه : بد شانسی این بود که خیانت کار از بین خودمون بود وهنوزم هست ....

-آنی!
-هوم!
-میشه پاتو تکون ندی؟
چشمامو باز میکنم و به دیوار سفیدی که پشت شیشه های مترو رد میشه نگاه میکنم ..
مجله ی پزشکی توی دست آرش برق خاصی داره . نگاهی به آرش میندازم که با یقه ی پیرهن چهارخونه ی قرمزش بازی میکنه .
-آرش!
-هوم!
-من از این که تو یه مدت طولانی هیچی نمیگی برداشت عذاب آوری میکنم .
آرش یه لحظه مکث میکنه و بعد نگاهشو از مجله به من میدوزه . لباشو غنچه ممیکنه و مچجله رو میبند ه . دستشو پشت صندلیم میذاره و میگه : حساس نشو آنی ! من وظیفه امم این نیست که برای تو تصمیم بگیرم ......الان تردید داری که میشه به آذرتاش اعتماد کرد یا نه ....از من می پرسی چرا ساکتی ؟ در حالی که من تمام مدت که داشتیم به ایستگاه میومدیم حرف می زدم . تو فهمیدی من چی گفتم ؟ ...بعد این ایستگاه هم راه من و تو از هم جدا میشه .....
چند لحظه به چشمای براقش خیره می مونم . حرفامو تک به تک می خورم و به گفتن یک جمله اکتفا میکنم : چه زود جا زدی !
آرش میگه : درستش همینه .
و دوباره مجله رو باز میکنه و پاشو روی پاش میذاره و مشغول خوندنش میشه .
.
.
.
-آنیا!
چشمامو با بی میلی باز میکنم . چهره ی آرش توی تاریک و روشن ماشین دیده میشه . صورتش بیست سانتی صورتمه به برای اولین بار متوجه خال مات قهوه ای رنگ گوشه ی صورتش میشم . نگرانی خاصی توی نگاهش موج میزنه .
با کینه ای وصف نشدنی بهش خیره میشم و میگم : ایستگاه!؟
آرش میگه: خواب دیدی ؟......رسیدیم .
چند بار پلک میزنم . کابوس روانی ناجوری بود .
از پنجره به بیرون نگاه میکنم . جلوی اطلسی هستیم .
دستمو روی دستگیره میذارم .
آرش میگه : امشب خوب استراحت کن ، فردا برای مزایده باید کلی دونگی کنیم!
-باشه ...تو هم مواظب خودت باش ! خدافظ!
لبخندی زورکی میزنم و از ماشین پیاده میشم .
آرش میگه : صب میکنم تا بری تو .
به طرف در ویلا میرم . بارون یخ زده ای روی صورتم میریزه .
نگاهی به زنجیرایی که روی در بسته شده میندازم . نگاهی به آرش که توی ماشین به دروازه ی زنجیر شده خیره شده و متعجب تر از منه ، میندازم .
زنگ قدیمی کنار دروازه رو چن بار فشار میدم .
دقایقی میگذره و همچنان بیت بارون ، صدای شیشه پاک کن ماشین آرشه .
آرش از توی ماشین بهم اشاره میکنه که برگردم .
قبل از این که موش آبکشیده شم ، در ماشینو باز میکنم .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۳۱ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin