چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....


آرش میگه : اشکالش چیه ؟ میریم خونه ی ما.
-نه مزاحم پدر و مادرت نمیشم .
-چرا اینطوری شدی ؟ چیزی شده آنیا ؟
چند لحظه مکث میکنم و میگم : نگران اطلسی ام ، چطور آذرتاش چیزی درباره اش نگفت ؟
آرش لحظه ای متفکرانه به ساختمون ویلا نگاه میکنه و میگه : مطمئن باش فردا برمیگردیم ، الان این جا موندن ریسک تره .
خیابونا رو فتح میکنیم . بارون ریتم سنگینی داره .
به شبحی که پشت پنجره ی ساختمون به خیابون نگاه میکنه خیره میشم . به نظر میاد یه زن باشه . آرش میگه : آنیتا امروز صبح برگشت . اون خواهر بزرگمه .
آنیتا خیلی کم پیش میومد که با خونوادش به ویلا بیاد . برای ادامه ی تحصیل به آلمان رفته بود و حالا میبینم که برگشته .
دست آرش رو روی دستم احساس میکنم .
-چرا دستات ین قدر سرده آنی؟
لحظه ای مکث میکنم و میگم : آرش من نمی خوام که....
چند ضربه ی آروم به پنجره ی ماشین میخونه رو مانع تموم شدن جمله ی من میشه .
از توی تاریک و روشن چهره ی زنی متین و خنده رو رو میشه پشت پنجره ی بخار گرفته ی ماشین دید که با کنجکاوی و شوق زیاد به ما خیره شده .
آرش شیشه ی ماشینو پایین میکشه . خانومی که صورتی گرد و براق داره با شعف به من خیره میشه و لبخند خوش ذوقی میزنه که دندونای سفیدشو به نمایش میذاره .
-سلام مامان!
مامانش همینطور که به من خیره اس ، سری به نشونه ی سلام برای آرش تکون میده و میگه : سلام به روی ماهتون ،...میبینم آنی جونم ما رو قبل دونستن !
حفظ آبرو میکنم و میگم : این چه حرفیه ، اختیار دارید!
آرش پوزخندی میزنه و میگه : حالا مامان جان ، نمی خوای ما رو بدعوتی؟
مامان آرش دستشو روی پیشونیش میذاره و میگه : به روی چشم ! ...اتفاقا آنیتا جونم اومده ، .....خلاصه خیلی خوش اومدی آنیا خانوم!
.
.
.
چشمای عسلی روشن آنیتا داغ تز از آتیش شومینه ی پشت سرش به نظر میرسه . یعنی باور کنم که این همون آنیتائیه که دو سال پیش با رفقا میمومدن ویلا و تا صبح از برنامه های آخر هفته شون حرف میزدن ؟
آنیتا چشم از من برمیداره و نزدیک شومینه پاهاشو بغل میکنه . یه لبخند کج به راست میزنه و میگه : از اون شباست که دوس دارم تا صبح سیگار بکشم .

صدای راه افتادن بارون توی ناودون ها به گوش میرسه . آنیتا برمیگرده و چند لحظه به من خیره میشه . ینی عکس شعله های آتیش مثل چشمای آنیتا توی چشمای منم هست ؟
آنیتا میگه : خیلی دوس دارم آرشو خفه کنم !
خنده ی کوتاهی میرم و میگم : چرا ؟
-اخه همیشه فکر میکردم .....هیچی ولش کن !
دوباره به آتیش خیره میشه . به من چه که اون راجب داداشش چه فکری میکرده . اصن می خوام صد سال سیاه نگه !
صدای غیز و غیژی از راه پله به گوش میرسه و بعد از اون سر و کله ی آرش با حوله ی روی سرش پیدا میشه .
آنیتا فورا خودشو به من نزدیک میکنه و کنار کاناپه دستشو روی پام میذاره و خطاب به آرش میگه : ببینم آرش ، تو چیزی به آنیا گفتی ؟
آرش کنار شومینه می ایسته و در حالی که آخرین قطه های موهاشو خشک میکنه ، با تعجب میگه : نه والا...انی من چیزی بت گفتم ؟
شونه ای بالا میندازم و میگم : نه....چیزی نگفتی!
آنیتا میگه : د اخه یه چیزی گفتی که الان گربه زبونشو خورده ، از وقتی اومده تا الان یه کلمه هم حرف نزده .
آرش همینطور که دستشو بالای شومینه میگیره ، میگه : نه امروز یکم خسته اس ، زیاد اینور و اونور رفتیم .
حال و حوصله ی کل کلای داداشی و آبجی مهربونو ندارم . آنیتا واقعا جذابه ، البته کمی فحاشه .....ولی مغرور و دوس داشتنیه . از دیدن محبتی که بینشونه بیزارم . متنفرم....چند بار من اینطور لحظهها رو با رامبد داشتم ؟ هان ؟
یه حسی بهم میگه واقع بین باشم ، حتی اگر اون چیزی که الان میبینم و وجود داره به آرزوهای دیروزم ربطی نداره .
.
.
.
-صبر کن تا نزدیک تر بره .....میترسم گمش کنیم .
صدای دکمه های ماشین تایپ از بالای راه پله .....
-یکی دیگه هم انداخت.....حواست باشه پسر .....
صدای سوختن آخرین ذرات چوب ...هنوز همینجائیم ....جلوی شومینه ، و این موهای انیتاست که با بوی خاص شکلات و عود روی صورتمه .
صدای محکم دکمه های ماشین تایپ از بالای راه پله ها ...کی اون بالاست ؟...کیا اون بالان ؟
همون صدای خش دارو کلفت دوباره میگه : یکی دیگگه هم بالای برج انداخت .....
دستمو از زیر کمر انیتا بیرون میکشم ....امشب از بس از دانشگاه پوکیده شون حرف زد مغزم منفجر شد!...حس میکنم خون توی دستام بند اومده .

نگاهم به آرش میوفته که روی کاناپه ی دیگه ای دراز کشیده و حوله رو همونطور بالای سرش گذاشته .
اون صدای خش دار روی صدای ماشین تایپ میگه : داره لوس میشه ، با این یکی میشه هشتمیش ،...جالبه نه ؟ هه هه !
ریتم بارون کمی تند تر میشه .
دست بدون حسمو روی کاناپه میذارم و بلند میشم . تلو تلو خوران به طرف راه پله میرم .
صدای تایپ کند تر میشه . کیه که داره این موقع شب با ماشین ور میره ؟
بوی دود خاصی داره تیز میشه . از اون دودای از ما بهترون که بابا اصلا دوس نداره .......
صددای سرفه ی آنیتا لحظه ای منو به مکث وادار میکنه ، اما صدای خش دار که بار دیگه جمله ای رو زیر لب تکرار میکنه منو به راه پله ی نیمه تاریک میکشونه . اون به کسی فحش داد ....
سوسوی خفیف نوری که از شعله ی یه شمع کوچیک هم کمتره از اتاق بالای پله ها به بیرون میتابه .
-پسر ، ...تا صبح شهرو به فنا میده ....تف به این سیستم ....
روی پله ی دوم ، صدای غیز چوب بلند میشه . منتظر میمونم تا شبح توی اتاق واکنشی به این صدا نشون بده .....اشباح توی اتاق....
لحظه ای سکوت مطلق برقرار میشه اما دوباره ماشین تایپ تک به تک تایپ میکنه .
-تو آب نمیخوری؟
این جمله رو همون صدای خش دار میگه و بعد صدای ابی که از پارچ تخلیه میشه توی لیوان به گوش میرسه .

 

به ارومی راه پله رو به اتمام میرسونم . از میون در هیکل جنی هوازی که گردنبند بزرگی روی گردنش به چپ و راست میره رو میبینم . لیوان بزرگ ابی رو توی دست داره و سیگار خرزهره ی بزرگشو پشت گوشش گذاشته .
-سعی کن محدودیتای این روزا رو جدی نگیری ، ما همیشه برای سازمان یه دلقک بودیم . حتی آنیا هم آخر قصه خودش باید برای شغلش تصمیم بگیره . گروه های مافیایی برامون بهترینن، غریبی نکن آنیا ، بیا تو !....
در رو به آرومی باز میکنم و سرمو داخل میبرم .
صدای تایپ متوقف میشه . شبح کنار پنجره همینطور که سیگارشو از کنار گوشش برمیداره ، میگه : اوستا سیستمش اینه ؛ وقتی سرو کله شو پیدا میکنه که بدرد بخور باشه ، نخاله هایی مث اذرتاش همه جا هستن .....این چیزا رو از نقل قول اوستا به اذرتاش نمیگی آنی ؟ میگی؟
و با این جمله میچرخه و با چشمای لجنی و بزرگش به من خیره میشه .
به ارومی وارد اتاق میشم . دستامو توی هم قفل میکنم . درخشش چشمای اوستا مرز شکن دنیای من و ادماست . حالا قضاوت میکنم که مال کدوم دنیام ؟ شاید طرد شده از هر دو ......دلیلی برای تعلق داشتن به هیچ کدوم نیست .
اوستا بعد از نگاه مو شکافانه ای که به سر تا پای من میندازه ، نگاهی به لیوان آبش میندازه و میگه : مزایده ی انبار تا صبح برگزار میشه ....آذرتاش باید بهتون گفته باشه .
و برمیگرده و مثل دکل دیدبانی کنار پنجره چفت میشه .
ماشین تایپ دوباره تک به تک مینویسه . شبح تایپیست گوشه ی اتاق توی تاریکی نشسته و از نور بیزاره .....بیزار تر از من ....
اوستا پک عمیقی از سیگارش میگیره و میگه : یک درصد تصور کن که اذرتاش مزایده رو ببره .....
-مزایده ی شهرداری فرددا صبح برگزار میشه .
دوباره ماشین تایپ سایلنت میشه . اوستا ابرویی بالا میندازه و میگه : آذرتاش بابت خبرایی که بتون داد چقدر ازتون گرفت ؟
یه لحظه با تعجب سر جام خشک میشم .
اوستا از بین دود سر میچرخونه و با چشمای نیمه بازش ، تهدید گرانه میپرسه : جدا چقدر ازتون گرفت ؟ چی ازتون خواست ؟
از اون نقطه های طلایی وروشن چشممای اوستا توی چشمای خشایث هم بود ، یادمه ....
چشمامو میبندم و میگم : اون چیزی از ما نخواسته....
با باز شدن چشمام ضرب اهنگ تایپ هم ادامه پیدا میکنه .
اوستا دوباره بر میگرده .. با مکثی طولانی به عمق شهر خیره میشه . اون امشب دنبال چیه ؟

 

نزدیک تر میرم به امید این که این مرز لعنتی رو رد کنم و به دنیای خودم پرت شم . الان اوستا و اون شبح توی تاریکی رو به اندازه ی همه ی دنیای خودم دوست دارم .
به اندازه ی همه ی لحظه های خوبی که کنار خونوادم داشتم . به اندازه ی همه ی خنده هایی که با دوستام داشتم . به اندازه ی همه ی شبایی که توی اتاقم ، روی روزنامه باطله ها قفل میشدم.....
صدای اوستا منو از خلسه نجات میده ...
-نوچه های آذرتاش دارن برگه های مزایده رو پخش میکنن....اون اذرتاش ابله کودن !
به آرومی به طرف پنجره میرم . دستمو روی پنجره ی بخار گرفته میذارم و سرمو نزدیک میبرم . حس میکنم سرد تر از پنجره یا حتی هوای اون بیرونم . می تونم برای گرم شدن ، کل شهرو بغل کنم ، امشب......
کومولوس سبزآبی بزرگی به آرومی بالای سیلوی بزرگی حرکت میکنه . کومولوس الان تا شعاع 40 متریشو زیر نظر داره . میتونه حرکت هر موجود ماورائی رو کنترل و انرژی یابی کنه .
اوستا هوفی میکشه و میگه : یک درصد فکر کن که اون برگه های مزایده امشب بکار آذرتاش بیاد .....
همین طور اجنه ای که از کومولوس خارج و پراکنده میشن رو زیر نظر میگیرم ، خطاب به اوستا میگم : از کجا اینقدر مطمئنید ؟ آذرتاش یکی از بهترین کارآگاهای سازمانه .
اوستا خنده ی آروم و کلفتی میره . ..
-هه هه ...هه هه ....
صدای خنده اش ناخودآگاه قطع میشه و میگه : معلومه خیلی به اعضای سازمان شناخت داشتین .
جن سبز و قرمز لجنی هیکلی به آرومی تو یه فرعی حرکت میکنه . خیلی سر به زیر و محتاط ...
دستمو از روی پنجره ورمیدارم و دست به سینه می ایستم . جن هیکل لجنی کنار یه سوپر مارکت متوقف میشه .
سری به نشونه ی تایید تکون میدم و میگم : خودشون خواستن که من بشناسمشون .....مخصوصا بعد از کنفرانس انتخاب مامور دز نهایی.....میدونید کدوم کنفرانسو میگم ....
اوستا دود سیگارشو از جلوی صورتش به آرومی و ریلکسی کنار میزنه و میگه : اون کنفرانس عجیب ..خیلی خوب یادمه ....
-خب تا امشب که با آذرتاش ملاقات داشتم ، از این کنفرانس خبری نداشتم ....
اوستا زیر لب فحشی میده و خطاب به شبح توی تاریکی میگه : مزایده ساعت 3 برگزار میشه ، درسته ؟ ...ساعت برگزاری همونه؟
ماشین از تایپ فارغ میشه و صدای زیر و رو شدن چند کاغذ و روزنامه و کشیده شدن نوک مداد روی اون ها به گوش میرسه .
هنوز چشمم روی همون شبح هیکل لجنی قفله که حالا به آرومی از سوپری فاصله میگیره . موهای بلندش منو یاد جوونی های رامبد میندازه .
خطاب به اوستا میگم : راستی خبری از پاتوق رامبد ندارید ؟ اونم یه کارآگاهی کوچیک داشت ....الان چیکار میکنه ؟
اوستا پوزخندی میزنه و میگه : سر قضیه ی پخش شدن کارآگاهای سازمان ، به مرور پاتوق هم از هم پاشید ....فقط یکی دو تا پاتوق فنچ مونده ...گوشه و کنار سازمان....آره...یه مشت جوجه دونی.....خبری از خود برادرتون ندارم ، اما شنیدم پاتوقشون تو یکی از اتاقای پاسارگاد کارشو ادامه میده .

اوستا به چشمام خیره میشه . دوس دارم به جای بابا و رامبد بغلش کنم . همون محبت پدرانه و برادرانه رو میشه توی چشماش دید . نگاه اوستا روی حلقه ی توی دستم سر میخوره . به دود غلیظی که از سیگار خرزهره اش بلند میشه ، خیره میشم .
اوستا به طرف میز وسط اتاق میره . از پنجره، کومولوس سبز آبی رو میبینم که به آرومی جلو میره و از ما دور تر میشه . یه جن گیاه زی کم سن و سال رو روی پشت بوم یه آپارتمان کوچیک میبینم ....به نظر میاد مثل ما دیدبانی میکنه .
بوی سیگار خرزهره ی اوستا کله مو پر میکنه .
اوستا میگه: آذرتاش درباره ی برگه های مزایده هم چیزی بهتون گفت ؟
-نه ....آرش آگهی مزایده رو توی روزنامه نشونم داد .
بارش بارون شدید تر میشه . اون جن کوچیک گیاه زی پشت کولر کمین کرده و با چیزی ور میره .
باد سردی از پنجره ی باز انتهای اتاق میاد .....
دو جن خاک زی کنار کومولوس ، چپ و راست میرن .
صدای شکسته شدن دو تا قرص از طرف اوستا به گوش میرسه و بعد از اون صدای تخلیه شدن آب پارچ ....
صدایی مثل در رفتن فنر از نقطه ی نامعلومی به گوش میرسه .
-امیدی به اومدنت نبود فرزاد خان !
با این جمله ی اوستا بر میگردم . تا حالا از دیدن پسر عموی خودت توی یه گروه مافیایی تعجب کردی ؟
بی اختیار پوزخند تمسخر آمیزی میزنم . وای که من الان چقدر رو دارم!
فرزاد ، جلوتر میاد و دسته ی برگه های مزایده رو که مثل یه دسته روزنامه اس ، روی میز میذاره . موهاش کمی بلند تر شده و چشمای همیشه شادش ، الان سرد و عصبی به نظر میرسه .
نگاه بی معنا و خشکی به من میندازه . نمی تونم دست از پوزخند زدن بکشم . باورم نمیشه این همون فرزاد دو سال پیشه که برای راضی کردن آرش به انجام ماموریت به من پوزخند زد !
اوستا دود سیگارشو توی صورت فرزاد میفرسته و میگه : آذرتاش بابت برگه های مزایده چقدر ازت گرفت ؟
همینطور که فرزاد داره جواب سوالشو توی ذهنش سبک سنگین میکنه ؛ اوستا هم میز رو دور میزنه و رو به روی فرزاد می ایسته . اوستا یه سر و گردن از فرزاد بلند تره .....
فرزاد با اخم به من خیره میشه . لبخند کجی که روی لبامه به مرور محو میشه . به نظر میاد فرزاد دنبال یه راه فراره .
اوستا انگشتاشو توی شونه ی فرزاد فرو میبره و اونو بلند میکنه . لحظه ای هر دو به هم خیره ........اوستا هیکل فرزادو به طرف دیوار پرت میکنه .
فرزاد به میز شبح گوشه ی اتاق میخوره و وسایل روی میز با سر و صدای زیاد روی زمین میوفتن . ...
فرزاد هیچ حرفی نمیزنه و فقط دستشو روی شونه ی وارفته اش میذاره و سرشو کج میکنه . اوستا با خونسردی میگه : این واسه اون برگه های مزایده ای که بین اون لاشخورا پخش کردین . ....حالا فک بجنبون .....مزایده کجاس ؟
اوستا فحش میده ....
شبه توی تاریکی بدون توجه به هیکل فرزاد که کنار میزش افتاده به تایپ کردن ادامه میده .
فرزاد چشماشو میبنده . .....هدفش حروم کردن وقته . توی چهارچوب پنجره ، کومولوس رو میبینم که نزدیکی های سیلو ، بالا و پایین میره .

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin