چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

 

برای خوندن پست به ادامه ی مطلب مراجعه کنین :)


دستمو روی پنجره یخ زده میکشم . ....حالا اون جن کوچیک سبز رنگ غیبش زده ...نور ضعیفی از یکی از پنجره های همون ساختمون به بیرون میاد ....
از طرفی اون جن هیکل لجنی هنوز توی فرعی ها پرسه میزنه . الانم رو به روی یه کافه ی از ما بهترونی وایساده و با چن تا هوازی حرف میزنه .
صدای عقب کشیده شدن صندلی ....اوستا بسته ی برگه های مزایده رو پاره میکنه و مشغول زیر و رو کردنشون میشه .
از پنجره فاصله میگیرم . از جلوی میز اوستا رد میشم . جلوی در لحظه ای مکث میکنم و به لاشه ی فرزاد نگاه میکنم . اوستا توجهی نداره و دوباره سیگار خرزهره رو پشت گوشش گذاشته .
کنار فرزاد زانو میزنم . دستشو که روی زمین افتاده توی دستم میگیرم . فرزاد از لای پلکای بی حالش به من نگاه میکنه .
صدای ماشین تایپ قطع میشه . شاید اونم از توی تاریکی به ما خیره شده . حتی اوستا ....
دستای سرد فرزادو توی دستم فشار میدم ....بغض دارم ....نقطه ی درخشانی پشت پلکای فرزاد چپ و راست میشه .....دوس دارم سرشو روی شونه ام بذارم و با هم به خاطر گذشته های خوبی که الان محو و ناپدید شده اشک بریزیم .
قبل از لو رفتن احساسم ، دست فرزادو روی پاش میذارم و از اتاق خارج میشم .
پله ها رو توی تاریکی دو تا یکی میکنم . از جلوی اتاقی که آرش و آنیتا جلوی شومینه اش تو خواب غوطه میخورن رد میشم .
جلوی ویترین آشپزخونه یه چراغ خیلی کوچیک روشنه . توی ویترین یه مجسمه ی خوش تراش اسب و چن تا بشقاب خوش نقش قدیمی گذاشته شده . توی طبقه ی دومش یه سبد حصیری کوچیک گذاشته شده . لابه لای کائوچو و عروسکای کوچیکی که توش ریخته شده میشه چند بسته قرص رو هم دید .
به آرومی شیشه ی ویترینو کنار میکشم .....
سرمو روی کوسن جا به جا میکنم . نور چراغای قرمز و بنفش کوچیک بالای زیر تلویزیونی لای پلکای ریزم چشمک میزنه .
صدای اوستا با زیر و بم خاصش ، هر چند لحظه یه بار شنیده میشه اما نه به وضوح......
.
.
.
سرمو به طرف آسمون میگیرم و خودمو بغل میکنم . باد سرد توی خیابون با من میلاسه و قطره های بارون با حجم بی محدودیتم سر و کله میزنن.
توی پیاده رو به طرف کافه حرکت میکنم . شال گردن بزرگی رو که از توی بسته ی خرید یه خونواده ی خاک زی کش رفتم رو روی صورتم فشار میدم . خونواده ی مایه داری به نظر میرسیدن ....
بی اعتنا به نگاه های کنجکاو پسرای هوازی جلوی کافه ، وارد میشم و دستی روی تابلوی معرق زیبای جلوی در میکشم.
موهامو از روی صورتم کنار میزنم و روی میزای داخل کافه اون پسر هیکل لجنی رو سرچ میکنم .
بالاخره توی کنج کافه میبینمش . رو به روی دو تا مرد هوازی نشسته . صورت لاغر و داغونی داره . یه گوشوار بزرگ توی گوشش داره . میزی که بالاتر از اوناست اشغاله یه دخترو پسر جوون خاک زی و هوازیه.
نزدیک پیشخون میرم . پشت پیشخون یه مرد میانسال خاک زی با شکم گنده ، لیواناشو تمیز میکنه . کمی شال گردنو از صورتم جدا میکنم و دستمو روی میز میذارم تا فروشنده رو متوجه خودم کنم .
فروشنده ی شکم گنده نگاهی به من میندازه . خب البته یه دختر تنها با یه شال گردن گرون و بزرگ توی یه کافه ، میتونه تعجب برانگیز باشه .
-میشه اون میزو برای من خالی کنید ؟
با اشاره نگاهشو متوجه میز دختر و پسر جوون میکنم .
فروشنده سرشو میکشه و با اخم میگه : نه آبجی ، اونجا رزرو شده ....
دوباره شال گردنو به صورتم فشار میدم و توی فکر فرو میرم .
یاد فرزاد می افتم ...ینی اون هنوز به پایه ی همون صندلی تکیه زده ؟
انتهای پیشخون میشینم . جایی که بتونم میز اون مافیای کاغذای مزایده رو زیر نظر بگیرم .
فروشنده چند لحظه با اخم بهم نگاه میکنه . بی اعتنا به دیدبانی خودم ادامه میدم .
بعد چند دقیقه انگار خود فروشنده حوصله اش سر میره چون دو لیوان لیموناد روی پیشخون میذاره و با من مشغول صحبت کردن میشه .
-داری زاغ سیاشو چوب میزنی؟
دستمو دور کمر لیموناد حلقه میکنم و میگم : اوهوم...
فروشنده قلپی از لیموناد میخوره و میگه : اون دختر و پسر از مشتریای ثابتمن ، وگرنه حتما کمکت میکردم .
بی توجه به فروشنده ، حواسم دنبال اون پاکتیه که پسر هیکل لجنی زیر کتش پنهوون کرده .
جمله ی اوستا رو زیر لب تکرار میکنم : یک درصد فکر کن که آذرتاش مزایده رو ببره . ...هه!...
از گوشه ی چشم نگاهی به فروشنده میندازم و میگم: از اونایی که رک حرفشونو میزنم خوشم میاد ....من اگه میخواستم با ناز و ادای مشتریا راه بیام تا الان به گدایی افتاده بودم ....
سرمو کنار گوش فروشنده میبرم . ...
بعد از خوردن لیموناد ، با اشاره ای به فروشنده بلند میشم و به طرف در خروجی به راه میوفتم .
جلوی در نرسیده ، صدای بالا اومدن محتویات اون شکم گنده کافه رو پر میکنه .
به سرعت بر میگردم و به میز مافیای کاغذای مزایده که از استفراغ بنفش اون شکم گنده رنگی منگی شده نگاه میکنم .
ولوله ای بین مشتریا میوفته . دیدن همچین منظره ای برای یه عده جن عاشق چندشه .
خنده ی مضحکمو پشت شالگردن مخفی میکنم .
دوتا مافیای هوازی بلند میشن و همین طور که به فروشنده ی شکم گنده فحش میدن ، از میز دور میشن .
چن تا خاک زی دور میز جمع میشن .
هیکل لجنی کت به نجاست کشیده شده شو از تنش در میاره و داد و هواری دهاتی راه میندازه . یکی از مافیای هوازی مشتی زیر شکم فروشنده میزنه . دختر و پسر جوونی که پشت میز کنارشون بودن ، مثل تئاتر یا یه چیزی جالب تر از اون ، کتک خوردن شکم گنده رو نگاه میکنن .
کثافتا خیر سرشون عاشقن! .....خودمو پشت سر تماشاچیا پنهوون میکنم .
فروشنده سرشو بلند میکنه و نفس عمیقی میکشه و بار دیگه به اندازه ی یه پارچ بنفش بالا میاره !
خودمو از لای جمعیت جلو میکشم . بسته ی کاغذای مزایده رو توی یه لحظه از جیب کت هیکل لجنی بیرون میکشم و موقعی که جیغ مونثا از چاقو کشیدن مافیای هوازی بالا میره خودمو جلوی در خروجی میرسونم .
هنوز پامو از کافه بیرون نذاشتم که شال گردن ، دور صورت و گردنم حلقه ی محکمی میزنه . چرخی میزنم و دم شالمو توی دست پسر هیکل لجنی میبینم . چشمام گرد میشه و بسته رو محکم به خودم میچسبونم و با تمام توان خودمو به خیابون می رسونم .....
لحظه ای مکث میکنم. سعی میکنم جیم شم .....اما پسره مثل یه گشنه مرده ی وحشی ، از اون سر خیابون خیز ورمیداره ...چشمای تنگش حالا مثل دهانه ی کوه آتشفشان گشاد شده.
بسته رو محکم تر به خودم فشار میدم و قبل از این که با چاقوی فسفریش جرم بده به طرف یه فرعی پرواز میکنم .
پسر جوون ، فریادی از ته دل میکشه و به دنبالم راه میوفته . برق چاقوی توی دستش حساب کارو دستم میاره .
تو یه فرعی بنبست ، دیوارو بالا میرم و روی پشت بوم ، کنار یه اتاقک آهنی کز میکنم . صدای فحشای ناموس پسره فضای پشت بومو پر میکنه .
توی یه لحظه دستی از داخل اتاقک بازومو میگیره و منو از دیواره ی آهنیش رد میکنه . سرم توی بغل یه جن که بوی پوره ی سیب زمینی میده جابه جا میشه .
چشمامو باز میکنم .
-هیس!....
باورم نمیشه که یه پسر پونزده شونزده ساله ی گیاه زی فرشته ی نجاتم شده .
پسر گیاه زی به آرومی سرشو خم میکنه تا از پنجره ی اتاقک دیده نشیم . نگاهی به صورتش میندازم . بی اختیار از بوی پوره ی سیب زمینی ای که توی دماغم میپیچه پوزخند میزنم . خیلی فنچ به نظر میرسه ، اما خیلی جدی و زیرکانه داره از خودمون مراقبت میکنه . اگه ماهیت بدی نداشت حتما بغلش میکردم و میگفتم : داداش فدات!
چند لحظه میگذره و صدای جیم شدن هیکل لجنی به گوش میرسه .
-رفت ؟
پسره سرکی میکشه و سری به نشونه ی تایید تکون میده . هوفی میکشم و با خیال راحت بلند میشم و همین طور که خودمو جمع و جور میکنم ، میگم : ایکبیری شالمو دزدید .
پسره همون طور که نشسته با تعجب به من خیره شده . انگار که یه دیوونه دیده .
لبخندی میزنم و میگم : نگران نباش ، شال دزدی بود ......
پسره زیر لب و با همون حالت خونسرد میگه : چی میگی تو !؟
همین طور که بسته رو پشت موهام قایم میکنم ، میگم : مرسی که نجاتم دادی ...
و از اتاقک خارج میشم . چند قدم از اتاقک دور نشدم که صدای پسره رو می فهمم.
-کجا میری سرکار ، نکنه می خوای در ری !؟
پوزخندی میزنم و بی اعتنا به طرف لبه ی پشت بوم راهمو ادامه میدم .
-هی با تو ام ضعیفه ، برگه ها رو کجا میبری ؟
و با حرکتی بازومو میگیره و به طرف خودش برمیگردونه . چند لحظه به چشمای معصومش خیره میمونم . هرچقدر بد دهن و عصبی و پر رو باشه ولی بازم از نظر من دوس داشتنیه .
-ببینم بچه جون ، تو واسه کی کار میکنی؟
پسره بازومو محکم تر میکشه و میگه : به تو دخلی نداره .....
یه فحش ناموسی میده !
جدا دوس دارم بسته ی کاغذای مزایده رو توی صورتش بکوبم .
پوزخندی میزنم و میگم : حداقل قبل این که برگه ها رو ازم بگیری بگو برای کی کار میکنی . من دارم برای اوستا کار میکنم ....
پسره لحظه ای مکث میکنه و با شک و تردید به من خیره میشه .
با تعجب میگه : تو!؟
-اوهوم!
-یه دختر ؟ ...اونم تو ؟
-وا ...مگه من چمه ؟ ...نگفتی تو برای کی کار میکنی ؟
پسره دوباره اخم میکنه و میگه : لاشخور نیستم که واسه کارآگاهای فراری کار کنم . من واسه پاتوق رامبدم .
با شنیدن اسم رامبد میزنم زیر خنده .
نگاه پسره با تعجب مخلوط میشه . اون فک میکنه من از بیمارستان روانی اومدم .
-ببینم پسر ، شما نوچه های رامبد مثل خودش چشمتون دنبال دختر مردمه ؟
پسره میگه : جون؟.....نفهمیدم چی گفتی ضعیفه !
-همونی که شنیدی ...حالا خودتو ناراحت نکن . من یه جورایی عاشق رامبدم .
دستمو به طرف بسته ی کاغذای مزایده میبرم و ضمن جر دادنش میگم : برای این که مطمئنت کنم ، اوستا مشکلی با پاتوقتون نداره نصف برگه های مزایده رو بهت میدم ....نصف نصف مساوی ....سر مزایده همدیگه رو میبینیم ...چطوره ؟
پسره دست به سینه می ایسته و با شک و تردید به من نگاه میکنه . برگه ها رو به طرفش میگیرم و میگم : بگیرشون دیگه ....معطل نکن ....گفتم که من عاشق رامبدم ...
از حرفی که میزنم خیلی خنده ام میگیره...
-رامبد جیگرمه ....عشقمه ...اگه دیدیش، بگو یه سر بهم بزنه ، خیلی دلم برای بغل کردناش و بوساش تنگ شده .
پسره از وقاحت و بی شرمی من رنگ عوض میکنه و با ابروهایی بالا پریده برگه های مزایده رو از من میگیره ....با خیال راحت ازش دور میشم .
.
.
.
وارد ساختمون میشم . از راهرو که میگذرم جسم خودمو روی کاناپه میبینم . لحظه ای بهش خیره میشم . یعنی هنوز زنده اس؟
برگه ها رو به خودم میچسبونم و به آرومی بهش نزدیک میشم . به نظر میاد به یه خواب خیلی عمیق فرو رفته . اون حتی نفس میکشه . صورت بی حالت و رنگ پریده ای داره .
سرمو بلند میکنم و با کمال تعجب آرشو میبینم که داره به طرف یخچال میره .
همین طور که آب میخوره نگاهی به طرف هال میندازه . جایی که من وایسادم . کپ میکنم و با تعجب بهش خیره میشم . یعنی اون منو میبینه ؟
از آشپزخونه خارج میشه و بی اعتنا به من، جلوی اون که تو آیینه ی من ، روی کاناپه اس می ایسته .
-آنیا ...چرا این جا خوابیدی عزیز؟
کنار آنیای عزیز میشینم و به آرش خیره میشم . آنیای عزیز واکنشی نشون نمیده .
آرش لحظه ای بهش خیره میشه . ای کاش برای یک بار هم که شده نقطه های درخشان توی چشمت به عشق من به لرزش در می اومد ....
بی اعتنا بلند میشم تا دیر نشده برگه های مزایده رو به دست اوستا برسونم . روی راه پله با ناراحتی بر میگردم و به آرش که داره پتوی آنیای عزیز رو به روش میکشه ، نگاه میکنم .
به آرومی از در میگذرم و وارد اتاق بالای پله ها میشم .
-فرزاد ....
اسم پسر عمومو بی اراده زمزمه میکنم و به گوشه ی اتاق نگاه میکنم . چیزی قلبمو خراش میده . اون اوستای لاشخور چه بلایی به سرش آورده ؟
صدای کت و کلفت اوستا از کنار پنجره میگه : شیری یا روباه آنیا ؟
با کینه میگم : فرزاد کجاست ؟
لحظه ای مکث.....فرزاد کنار اتاق چمپاتمه زده ...سرشو بلند میکنه و به من لبخند میزنه .
از میون دلهره ای که بابت جونش داشتم لبخندی جوونه میزنه .
به طرف اوستا میرم و برگه های مزایده رو روی لبه ی پنجره میذارم و به بیرون خیره میشم .
اوستا میگه : چقد بابت برگه ها از اون پسر بچه گرفتی ؟
-نگران نباشید ، اون برای رامبد کار میکنه ، نصف برگه های مزایده رو بهش دادم .
اوستا چیزی نمیگه . برگه ها رو ور میداره و پالتوی کلفت گل سنگیشو از لبه ی صندلی بر میداره .
من و فرزاد به رفتن اوستا خیره میمونیم . به نظر میاد شبح گوشه ی اتاق خیلی وقته که دست از کار کشیده .
اوستا سیگار دیگه ای رو از جیب پالتوش بیرون میکشه و میگه : فرزاد .....تو برو پسر ...ازت ایندفه گذشتم ...برو گمشو بین همون....
اوستا به فحش علاقه ی زیادی داره .
فرزاد به سختی بلند میشه . هنوز دستشو روی شونه ی وارفته اش گرفته . تلوتلو خوران نزدیک میاد ...لحظه ای به همدیگه خیره میمونیم .
-مواظب خودت باش آنیا .....
و بدون گفتن حرف اضافه ای جیم میشه .
.
.
.
مانیتور جلوی مغازه ها به سرعت، عکس و توضیحات جنساشونو عوض میکنن . اوستا بی اعتنا به این بمباران تبلیغاتی به راه خودش ادامه میده . سرش توی لاک خودشه و گاهی به ذوق و شوق من پوزخند میزنه .
اوستا لحظه ای مکث میکنه و به پسر جوون خاک زی ای که کنار یه دکه ایستاده اشاره میکنه و میگه : چن لحظه همینجا صبر کن .
با تعجب به قیافه ی پسر خاک زی خیره میشم . ابروهاش رو به سوی آسمونه ....سر کچلشو خط انداخته ....صورت تپلش چک خور داره ....
بی اعتنا مشغول تماشای مانیتور یه مغازه ی پالتو فروشی میشم ....چرم اصل مشکی با گارانتی سه ساله ....
دسته ای از موهامو دور انگشتم میپیچونم . ای کاش این شب زیبا هیچ وقت تموم نشه .
صدای یه حراج کپن از اون طرف خیابون به گوش میرسه . خونواده ها با بسته های خرید از در آهنی مغازه ها بیرون میزنن . ...از مانیتور دور میشم و به درخت کنار جدول تکیه میزنم . چشمامو میبندم و نفس عمیقی میکشم . خیلی وقت بود بوی جدولو با اشتیاق استشمام نکرده بودم . عاشقتم از ما بهترون ....من عاشقتم !
-خسته شدی؟
صدای گوش خراش اوستا با بوی تند سیگار خرزهره اش ذهنمو پر میکنه .
چشماموباز میکنم و به اوستا خیره میشم که مثل من به درخت تکیه داده .
مانیتور مغازه دوباره همون پالتوی چرم رو نشون میده .
اوستا پکی از سیگارش میگیره و میگه : چرا معطلی ...برو بگیرش!
لحظه ای به اوستا خیره میمونم . ناراحت و سرخورده به نظر میرسه . فقط یه لبخند زورکی میزنه که بیشتر به پوزخند شباهت داره .
تراولی رو از جیب پالتوش بیرون میکشه و میگه : ربع ساعت دیگه تا مزایده مونده ....زود برگرد.
حس اطوار در آوردن ندارم . تراول رو میگیرم . حتی تشکر هم نمیکنم .
از مانیتور و در آهنی رد میشم .
.
.
.
جلوی آیینه ، پالتو رو به تنم برانداز میکنم . دوس دارم زن چاپلوس فروشنده رو با دستام خفه کنم .
مرد فروشنده هم اخبار رو از رادیو گوش میده . یکم لفتش میدم تا بتونم بعد از مدت ها اخبار از ما بهترونو بشنوم .
کارشناس رادیویی با ریلکسی میگه : اگر توجه کرده باشین بعد از جمع شدن 60 درصد برگه های مزایده بازم خبری از برگه های اسطرلاب تیسفون نیست ، و اگر تا ساعت سه بعد از نصف شب ، برگه ها به مزایده نرسه ، اسطرلاب تیسفون به موزه منتقل میشه . همین طور که فروشنده پالتو رو با من معامله میکنه خانم مجری رادیو هم ساعت دو و نیم بامداد رو اعلام میکنه .
بقیه ی پول رو توی جیب پالتو میذارم و از مغازه خارج میشم .
اوستا از زیر درخت پیدا میشه و به یه نگاه عادی که فقط حضورم متوجه حضورش میشه ، اکتفا میکنه .
به دنبالش میرم .
تو یه فرعی میپیچیم . اوستا به آرومی حرکت میکنه . هر از گاهی آه عمیقی میکشه .
اگه مشکل اخلاقی نداشت حتما دستمو دور دستش حلقه میکردم و ازش به خاطر محبت پدرانه ای که توی همین یه ساعت بهم داشت تشکر میکردم .
اوستا عجله ای برای رسیدن به محل مزایده نداره . سکوت سفت و سختی توی کوچه پر میزنه . اوستا با صدای بم و ناموزونش میگه : وحشی به نظر میام ؟
-نه ...نه ....اصلا .....
اوستا گلوشو صاف میکنه و میگه : من حتی اگر برگه های مزایده پیدا نمیشد ، بلایی سر اون پسر نمی آوردم .
به چشمای درخشان و لغزنده اش خیره میشم . سری به نشانه ی تایید تکون میدم .
اوستا به انتهای خیابون خیره میشه . چن بار بو میکشه .
-بیا بیرون .....
از فحشی که از دهن اوستا بیرون میاد صد تا رنگ عوض میکنم .
چند لحظه مکث میکنیم . اوستا دور و اطرافو نگاهی میندازه و دوباره به راه میوفتیم .
انتهای کوچه بالای دریچه ی سیستم فاضلاب توقف میکنیم .
اوستا میگه : همینجاست !
و به یک باره فرو میره . منم معطل نمیکنم و پایین میرم .
میون ولوله ی تالار مزایده که پر شده از مانیتورایی که برگه های مزایده و طرف خریدار رو به نمیاش میذاره ، فرود میام .
اوستا راهشو از لای جمعیت باز میکنه . منم پالتوشو میگیرم و خودمو به پایین سن میرسونم .
مرد میانسال خاک زی ای که پشت میز مزایده نشسته ، هر چند ثانیه با چکش فکستنیش میکوبه ، اما سر و صدای تالار خیلی قوی تر از این حرفاست .
نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin