چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

برای خوندن پست هفتم به ادامه ی مطلب مراجعه کنین:)


اوستا بالاخره دهنشو باز میکنه و تقریبا داد میزنه : برگه های اسطرلاب !
مسئول مزایده توجهی نمیکنه . اوستا نگاهی به من میندازه و زیر لب فحشی به طرف میده .
دوباره رو به مسئول داد میزنه : برگه های اسطرلاب تیسفون!
و برگه ها رو جلوی صورت له و لورده ی مسئول مزایده تکون میده .
مرد خاک زی به خودش میاد و با تعجب به اوستا نگاه میکنه .
مسئول مزایده برگه ها رو میگیره و با حیرت زیر و روشون میکنه و بعد با تعجب به صاحب جدید اسطرلاب نگاه میکنه .
-هه هه ...هه هه...
اوستا به من اشاره میکنه . به دنبالش بالای سن میرم . توی سالن حداقل 3 هزار الف برای معامله ی برگه ها صف کشیدن .
مسئول مزایده بلند میشه و در حالی که برگه ها رو دونه دونه روی مانیتور اصلی میفرسته ، برنده ی آخرین برگه ها رو هم اعلام میکنه .
عده ای از اجنه ی تالار فریاد شادی سر میدن . اونا احتمالا از اعضای پاسارگاد یا کارآگاهی های مجاز کمپانی هستن .
اوستا با لبخند و خوشرویی ، جلوی سن ، به همه ی هواداراش دست میده . تعداد زیادی دوربین روی ما زوم کرده .
اوستا میگه : من دیگه پولی ندارم ، تو جیبت چیزی مونده ؟
باقی مونده ی معامله ی پالتو رو از جیبم درمیارم . اوستا میگه : با هم میریزیمش!
به رسم تمامی مزایده ها ، دسته ی پول رو با هم دیگه روی سر جمعیت داخل سالن میریزیم .
خوشحالی و سربلندی رو توی ذره ذره ی وجودم حس میکنم .
برگه های اسطرلاب تیسفون راس ساعت 3 معامله میشه . سالن کم کم خلوت میشه . اوستا مشغول صحبت با مسئولین مزایده اس . جنی که از میون جمعیت آنی رو صدا میزنه ، منو برمیگردونه .
رامبد رو میبینم که پایین سن ایستاده و با خوشحالی برای من دست تکون میده .
با خوشحالی به طرفش میرم و همدیگه رو بغل میکنیم .
-آنی! فک نمیکردم اینجا ببینمت!
چشمامو باز میکنم و اون پسر بچه ی گیاه زی رو میبینم که با تعجب به ما نگاه میکنه .
نیشخندی میزنم و رامبدو محکم تر بغل میکنم و بعد گردنشو می بوسم .
رامبد منو از خودش جدا میکنه و رو به پسره که حالا دهنش داره به کف تالار میچسبه ، میگه : این همون خانومی بود که برگه ها رو بهت داد ؟
پسره در همون بهت سری به نشونه ی تایید تکون میده .
رامبد گوشه چشمی به اوستا که از بالای سن حواسش به ماست ، میندازه و میگه : می خوای برای اوستا کار کنی؟
-ام....نع....
رامبد دوباره به اوستا خیره میشه . دستمو دور گردنش میندازم و میگم : اونقدرا هم خشن نیست ....
رامبد میگه : فقط میتونم بگم مواظب خودت باش ، اوستا همیشه دو پهلو و محتاطه ....
با هم به گوشه ی سالن میریم و روی نیمکتی میشینیم .
-رامبد ، اسم اون پسره چیه ؟ همون گیاه زیه ....
رامبد خنده ای میره و میگه : سهیلو میگی ؟ پسر خوبیه ....فقط امشب یکم عصبانیه ، نمی دونم چرا !
خنده رو میرم و دست رامبدو میگیرم و میگم : خیلی دلم برات تنگ شده بود دیوونه !
-میدونی چیه آنی! خونه خیلی سوت و کور شده ...ولی هنوز امید داریم که تو برگردی....
سرمو روی شونه ی رامبد میذارم و میگم : من دنبال چیزی نیستم ، صبر میکنم تا ببینم چی پیش میاد ....اتفاقات داره منو جلو میبره ...
به سهیل نگاه میکنم که کلاهشو روی صورتش کشیده و با آیینه جیبیش ورمیره .
-راستی آنی! کتابای زیرزمینیتو ، کمپانی ضبط کرده ، گفتم در جریان باشی....
-هه هه ....مهم نیست ، از بقیه چه خبر ؟ انجمن مامان ، وضعیت سنا ...
رامبد یقه ی پالتومو مرتب میکنه و میگه : انجمن مامان کم کم داره کنسل میشه ...
-چرا ؟
-چی بگم ، ...زیاد حوصله شو نداره .....سنا هم باید برای ورود به مجتمع نجوم یه پروژه بده ....سرش گرمه ....من و بابا هم اکثر اوقات بین بچه های پاتوقیم .
-پس بابا هم رسما به شغل سابقش برگشت !
-آره...توی پاسارگادیم ....اما زیاد اعتمادی به خشایث نیست ....
چند جمله ی آخر رامبد رو به سختی متوجه میشم . انگار که چیزی روی صداش پارازیت میندازه . به چشماش خیره میشم و تصویر محوی از اونا رو به یاد میسپارم .
رامبد جمله ای رو میگه .....
-آنی! آنی!
تالار توی خلسه فرو میره . چند لحظه ی آخر اوستا رو میبینم که روی سن با حالت عجیبی به من نگاه میکنه . اوستا زود تر از رامبد متوجه میشه که من دیگه باید برم . کم کم همه چیز از تاری به تاریکی تبدیل میشه .
از بی وزنی آزاد و روی کاناپه فشرده میشم . سنگینی پتو رو روی خودم احساس میکنم . چشمامو به آرومی باز میکنم . صدای جیرجیرک بی شعوری از گوشه ی هال به گوش میرسه . عقربه های ساعت زیر نور قرمز و بنفش چراغ خواب ساعت چهار و نیم صبح رو نشون میده .
آه....حتی وقت نشد که ازشون خدافظی کنم .
از جام بلند میشم . جلوی ویترین آشپزخونه مکثی میکنم . دوس دارم دوباره اون قرصای خوابو بالا بندازم . این مرز لعنتی رو رد کنم و برگردم پیش اوستا....
به طرف راه پله به راه میوفتم . دیگه خبری از بوی سیگار خرزهره و صدای نخراشیده ی اوستا و ماشین تایپ نیست .
به آرومی در اتاق بالای پله ها رو باز میکنم . نور مهتاب از پنجره به داخل میتابه . اتاق تاریکه ....
با حسرت به میز خالی وسط اتاق نگاه میکنم . ای کاش خلسه ی دیشب برمیگشت و با چشم عادی هم دنیای خودمو میدیدم .
ساعتی قبل این ممکن بود ....البته زیاد ملموس نبود اما به هر حال من اونو میدیدم .
کنار پنجره می ایستم و دست به سینه ، به شهر سایلنت خیره میشم

-اطلسی باهام تماس گرفت ، مجبور شدم زود برم .
یادداشت رو روی میز هال میذارم و به آرومی از خونه خارج میشم .
خورشید کم کم طلوع میکنه ....به آرومی به طرف ایستگاه به راه میوفتم .
همین طور که دستمو به میله ی اتوبوس گرفتم ، از پنجره به بیرون نگاه میکنم .
احساس خاصی به اوستا دارم . رمز و رموزش باعث میشه کسی تو کارش دخالت نکنه . از اراده و قاطعیتش خوشم میاد ....در عین حال هیچ چیزو جدی نمیگیره ....و براش مهم نیست بقیه درباره اش چه فکری میکنن و همین باعث شده مرموز جلوه کنه ....
ولی اجنه ای مثل رامبد همیشه نیاز به ساپورت یه کله گنده تر از خودشون دارن ....بدون کله گنده ها کاری از دستشون ساخته نیست ....منم که....فک نکنم برام مهم باشه بقیه درباره ام چه فکری میکنن ...ولی الان برام مهمه که کارآگاهای سازمان در نهایت درباره ام چجور قضاوت میکنن .....خیلی از اونا از من خوششون نمیاد ...آرزوی مرگ منو دارن.....و این خیلی جالبه....
به قول اوستا ؛ یک درصد فکر کن که من از این تازه به دوران رسیده های نوچه بترسم .....
جلوی خیابونی که به پاتوق شمل میرسه توقف میکنم ....
یه دسته کلاغ چلاغ از روی سیم برق بلند میشن و ماشینی که یه موزیک انگلیسی راک گذاشته از کنارم رد میشه .
دستمو توی جیب مانتوم فرو میبرم و به طرف انتهای خیابون به راه میوفتم . فک کنم پالتویی که اوستا دیشب برام خرید توی تالار مزایده جا مونده باشه . امید وارم رامبد برام ورش داشته باشه .....
جلوی در کمی مکث میکنم . گمونم 300 تومن یا شایدم کمتر برای خرید مهمونی اخر هفته برام مونده باشه .....
چند ضربه ی آروم به در میکوبم ....با پولی که دارم میتونم هم یه لباس شیک و هم یه هدیه ی خوب برای آرش بخرم ...واقعا میتونم ؟
-بازم تو؟
این جمله رو دختری میگه که درو برام باز کرده . بازم همون کاپشن کهنه رو روی سرش انداخته . موهاش خیسه و به نظر میاد شسته باشدشون . ....یادم باشه برای مهمونی یه آبی به موهام بزنم .....
-شمل هست؟
دختره نگاه خریداری بهم میندازه . معلومه از من خوشش میاد ولی یاد نگرفته مثل آدم حرف بزنه .
نیشخندی میزنه و میگه : بیا تو....منتظرته ....
مطمئنا اطرافیای آرش هدیه های با ارزش و شیکی براش میخرن . به جز ساعت و لباس و جواهرات ، چه چیز دیگه ای میشه برای یه پسر خرید ؟......یه چیز ناب ...یه چیز خاص....غیر معمولی!
.
.
.
-من دیشب بین از ما بهترون بودم ...چرا خشایث نیومد ؟
شمل مقداری از آب لیوان رو کف ظرف میریزه و میگه : تا صبح مشغول جمع کردن برگه ها بودن ، حرف منو باور نداری یا .....
-نه ، بحث اعتماد به تو نیست ، ازش چن تا سوال داشتم ، بعدا ازش میپرسم .
کیسه ی کوچیک آویزون به بند چرم رو از دور گردنم باز میکنم و روی میز کوتاه بین خودم و شمل میذارم .
اون همزمان که سر کیسه رو شل میکنه ، میگه : خشایث تو رو مجبور به کاری نکرد .....
-میدونم ....خواسته ی قلبی خودم بود ....و الان ، حتی اگه از این کار پشیمون هم باشم راهی برای برگشت ندارم ....
شمل ، مهره های سفید رو توی ظرف میذاره . کمی دور از هم و با چشمایی که از زیر ابرو های کلفت و بی حالتش میدرخشه ، بهشون خیره میشه .
شمل میپرسه : اوستا دیشب درباره ی مهره های چیزی بهت گفت ؟
-نه ...اما از نگاهش معلوم بود قصد سرزنش داره ....
-سرزنش ؟ برای چی ؟ ...به اون چه ربطی داره ؟
ساعت طلایی رنگشو روی میز میذاره و برای نزدیک شدن مهره های به همدیگه زمان میگیره .
-شایدم من اشتباه برداشت کردم ....آخرین باری که توی سازمان دیدمش سرزنده تر بود ....
شمل پوزخندی میزنه و میگه : یه سالی هست ....همسرش مرد !
سری به نشونه ی تایید تکون میدم و به حرکت نامحسوس مهره ها به طرف همدیگه خیره میشم

صدا مو صاف میکنم و میگم : من به آرش نگفتم که تو برای خشایث کار میکنی.
-مهم نیست .....من آخر هفته بر میگردم .....درست شب مهمونی....
سری به نشونه ی تاسف تکون میدم . مهره های کوچیک و سفید دیگه به هم نزدیک شدن ....
برشون میداره و اونا رو به کیسه برمیگردونه ...مهره ها کنار دندونای نیش بلندشون جا خوش میکنن ...
.
.
.
از پاتوق شمل بیرون میام و نگاهی به آسمون ابری و گرفته میندازم ....اول هدیه و بعد لباس ....
.
.
.
وارد اتاقم توی ویلای اطلسی میشم . اطلسی هم دیشب توی مزایده بود ....عجیبه که اونجا ندیدمش ....واقعا عجیبه ....پس دلیل غیبتش این بود .
بسته ی هدیه مو که کاغذ کادوی مشکی با خطوط سرخ داره رو روی تخت میذارم .
بدبختانه یا خوشبختانه ، مثل همیشه پولی برای خرید لباس برام نموند....
.
.
.
آب باقی مونده لای موهامو میچرونم و سرمو از زیر شیر آب عقب میکشم ....توی آیینه به صورت خیسم نگاه میکنم . درخششی از فکر کردن به اوستا توی صفحه ی چشمام میوفته .
اون چیزی از بازنده بودن نمیدونه ...براش مهم نیست چه خوابی براش دیده شده ....حس میکنم اون هر چیزی رو اراده کنه با جادوی پوزخندش به دست میاره . اون به همه ی محدودیتا پوزخند میزنه . این فقط یکی از ویژگی های فوق العاده شه .
.
.
.
-آنیا ، چرا منو از خواب بیدار نکردی ؟
آرش با لحن جالبی این جمله رو میگه . موبایلو به گوشم میچسبونم و میگم : باید خیلی زود میرفتم ....
لحظه ای مکث میکنه و میگه : برای مهمومی اخر هفته ...ما کلی برنامه چیدیم ...حتما میای مگه نه ؟
همین طور که وسایل خورده ریز رو توی یه کارتن کوچیک میریزم ، لبخندی میزنم و میگم : حتما میام ، مطمئن باش .
.
.
.
نور کمی از هوای ابری بیرون ، ....از لای روزنامه های روی پنجره به داخل میاد ....نور خورشید هنوز هم تنفر برانگیزه .....مخصوصا بعد از مزایده .
دفترچه ی کوچیکی رو بر میذارم و لیست کتابایی رو که ضبط شده ، دوباره به یاد میارم و مینویسم . میتونم مقدمه ی بعضیاشونو حفظی بازنویسی کنم .....
صدای باز شدن در منو به خودم میاره . اطلسی با ویلچر مشرف میشه . هه!
کنارم متوقف میشه . نگاه کنجکاوی به دفترچه ام میندازه که سعی در قایم کردنش دارم . چشمای سبزش پشت پلکای چروکیده اش به فنا رفته.
-بهتره موهاتو خشک کنی .
-باشه ...
حتی لبخندی که توی فکرمه و تو این طور مواقع میزنم رو ازش دریغ میکنم . شاید اگه اوستا این جا بود بهش پوزخند میزدم . اوستا یه همچین اعتماد به نفسی به من میده ....
اطلسی نگاهی به دسته ی ویلچرش میندازه و میگه :دیشب فوق العاده بودید ، هم تو ، هم اوستا ....
لبخند محوی رو میشه توی صورتش دید . با خودکار توی دستم بازی میکنم و میگم : بر خلاف ظاهرش خیلی مهربون و صبوره ...و البته راستگو ...
-اوهوم ....مهربون ....صبور ....اما راستگو ، نه ...
به نقطه ی نامعلومی که همانا به خاطرات مزایده میرسه ، خیره میشم و میگم : شاید عادت نداره با بقیه صادق باشه .
اطلسی میخنده ....شاید حرفم براش بچه گانه و مسخره باشه ....البته اطلسی و کل اعضای سازمان حق دارن که نسبت به اوستا بدبین باشن ....ولی اون با من صداقت داره ....و درکش برای خانومای حسودی مثل اطلسی غیر ممکنه....و اینم یکی از عجایب همجنسای منه....

از این بالا تمام شهر معلومه ....خیره به چراغای رنگی که توی تاریکی میدرخشن ، شب رو میگذرونم . میدونم دوباره صبح میاد و باید به جسمم برگردم ....اما این ساعتایی که مثل برق و باد میگذره هم غنیمتیه ....
موهام با وزش باد به چپ و راست میره ....کارت ملاقات تاروتی که خشایث برام گذاشته رو دوباره نگاه میکنم ....اون امشب میاد ، مطمئنم .
کومولوس بزرگی که امروز هوای شهرو ابری کرده بود ، هنوز سر جای خودشه و به طرف غرب متمایل شده ...آبی رنگه و معلومه مال کمپانیه ....چراغای شب رنگ بنفش داره ....فک نکنم قصد بارش داشته باشه .
آهی میکشم و سرمو پایین میندازم . سهیل دیگه روی اون پشت بوم نیست . اگه دیشب به دادم نمیرسید ، معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد .
بوی پاسارگادو حس میکنم . همون بوی دوس داشتنی ....
-بالاخره اومدین ؟....
صدای حرکتشو میشنوم که داره نزدیک تر میشه .
-وقتی کومولوسو بالای شهر دیدم مطمئن شدم که میاین....
صدای خنده ی گرم خشایث به هوا بلند میشه .
بر میگردم و به چهره ی پدرانه اش خیره میشم.....
-خشایث چقدر پیر شدی....!
دستشو از زیر برده ی بلندش بیرون میاره و در حالی که کنارم میشینه ، میگه : کار آموز منو ببین !
و روزنامه ی از ما بهترونو جلوی من میگیره . با دیدن عکس خودم و اوستا که در حال ریختن پول روی جمع تالاریم ، لبخندی میزنم ....
خشایث میگه : بهت افتخار میکنم آنیا ......نه به عنوان یه کارآموز ، به عنوان دختر خودم .
به چشمای همیشه کبودش خیره میشم . مردمک عسلی رنگش همیشه در حال لرزشه .
-چرا به من افتخار میکنید ؟ اسطرلاب نهایتش به اوستا رسید ، تا اونجایی هم که میدونم کمپانی با اوستا مشکل داره ....
خشایث به کومولوس آبی خیره میشه و میگه : من با اوستا مشکلی ندارم ...و فک نکنم تو هم باهاش مشکلی داشته باشی ، اینم مدرکم ....
و به روزنامه اشاره میکنه . سری به نشونه ی تایید تکون میدم و میگم : من باهاش مشکلی ندارم اما به خاطر اون دنبال برگه ها نرفتم .....یه دلیل دیگه ای داشت ....
به گوشواره ی گنده و بد ترکیب خشایث خیره میشم .
خشایث لحظه ای مکث میکنه و بعد میگه : در هر حال من برای کار مهم تری اومدم ....
-میدونم چی میخواین بگین .....
-خب ، ....میشنوم ....
-همه اش به خاطر اون مهره هاست .
-خشایث میگه : شمل قضیه رو برات توضیح داده ....
با جدیت میگم : خیلی کار کثیفی کردی خشایث ....تو برام مثل پدرم بودی ....
-و حالا فهمیدی که هیشکی پدر خودت نمیشه ....
سرمو پایین میندازم ...چشمام به راحتی خیس میشه ....
خشایث با همون آرامش میگه : هیچ چیز به ضرر تو نشد آنی ....تو به چیزایی که خواستی رسیدی .
متوجه ماموری میشم که از طرف کومولوس به ما نزدیک میشه ....
.
.
.
از دریچه ی زیر کومولوس واردش میشیم . چن تا چهره ی آشنای سازمانو میبینم که همراه با ما به طرف سالن انتهای کومولوس به راه میوفتم . انگار جلسه ی مهمی رو در پیش داریم .
خیره به مامورایی که دور میز گرد کومولوس حلقه زدن ، نفس عمیقی میکشم و به قلم توی دستم فشار میارم .
اوستا هم گوشه ی کومولوس به مانیتور تکیه داده و با همون چشمای گرد و بزرگ سبز رنگش به ما خیره شده .
با جدا ایستادن از جمع و جلسه ، قانون شکنی خودشو به همه ثابت میکنه .
کمی توی تاریکی پنهون شده اما حواسش به همه چیز هست ....حتی به تردید و استرس پنهوون من....

هر کدوم تز خودشونو میدن ....باورم نمیشه دوباره برگشتم میون مامورای کله پوک سازمان ...قیافه ها شون امروز بیشتر از چن ماه پیش به لاشخورا شباهت پیدا کرده ....حتی آرین با این ته ریش شیک بیشتر شبیه ....
بقیه ی جمله مو اوستا خوب میدونه...فقط فحشه ، فقط فحش.
خشایث گاهی میون صحبتا به من نگاه میکنه و لبخند میزنه . آذرتاش که یه عینک قاب مشکی داره ، الان شبیه معتادا شده .
کم کم داره یادم میره برای چی اومدم اینجا ....اما خشایث منو به خودم میاره و میگه : این یه جور تعهده شما به سازمانه ....چون تو الان همه چیزو میدونی . میتونی از کمپانی شکایت کنی ....
با گفتن این جمله قهقهه ی خر خر دار اوستا از گوشه ی کومولوس بلند میشه ....
سر همه ی مامورا به طرف شبح اوستا که داره از توی سایه بیرون میاد میچرخه ....
حتی تاجر که گردن کلفت ترین مامور کمپانی به حساب میاد ؛ از ترس زنگ میبازه .....

پوزخندی میزنم و قلمو روی کاغذ ول میکنم .
اوستا همین طور که به میز نزدیک میشه ، سیگارشو از پشت گوشش ور میداره و میگه : کدوم کمپانی خشایث ؟.....هه....وقتی کلمه ی کمپانی رو میاری مضحک میشی...هه هه ....
متوجه میشم که آرین زیر چشمی و با عصبانیت به من نگاه میکنه . تا حالا ندیده کسی از من دفاع کنه ....
خشایث روی صندلیش مایل میشه و در حالی که سعی داره لبخندشو حفظ کنه ، میگه : کمپانی همون جائیه که تو عادت نداشتی براش کار کنی و الان هم به جائی میگیم که داره روی پرونده ی غلام کار میکنه ...
اوستا همین طور که میزو دور میزنه و دود سیگارشو وسط میز فوت میکنه ، میگه :از جمله ی دومت که میتونه جک سال شه ، میگذریم ....به عنوان رئیس جدید کمپانی توضیح بده که الان من به عنوان یه شاکی کمپانی ، به کجا باید شکایت کنم؟
همه ی مامورا به هم دیگه خیره میشن . خشایث بلافاصله جواب میده : مامولا کمپانی یه مسئول حقوقی و قضائی داره ...و اگر توی جلسات حاضر نبودید حداقل از اعلامیه های ما باید متوجه میشدید که تاجر این وظیفه رو داره ....
همه ی نگاها روی تاجر که داره خودشو خیس میکنه ، زوم میشه ....
اما بلافاصله خودشو جمع و جور میکنه و با غرور خاص خودش سرشو بالا میگیره و به رو به رو خیره میشه .
اوستا همین طور که خاکستر سیگارشو پشت صندلی آرین میریزه ، میگه : و اگه من بخوام بابت دزدیده شدن محموله ی توتونم توی ترانس لوگزامبورگ شکایت کنم ....اون وقت بازم باید به تاجر شکایت کنم ؟
با این حرف دهنم دو متر باز میشه و همه ی اعضا ، حتی خشایث نگاه استرس برانگیزی به تاجر میندازن ....
تاجر با زیر آبی رفتن ، حدود دو سال پیش ، دو تن توتون که مال اوستا بود رو ضبط کرد ولی دو ماه بعدش معلوم شد که خودش همه شونو آب کرده و پولشو توی یکی از بانکای خارجی تلمبار کرده .
از اوستا بعید بود که همچین مساله ای رو توی جمع به رخ تاجر بکشه ....
تاجر که دیگه داره به آخرین رشته های اعصابش چنگ میزنه ، همین طور که سرشو بالا نگه داشته ، به وسط میز خیره میشه و یکی از ابروهاشو بالا میندازه . خیلی دوس دارم بلند شم و یکی از دکمه های اون کت فیکس مشکیشو باز کنم تا کمی از حرارت بدنش کم شه ....

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin