چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

ادامه ی مطلب:)


جو سنگینه و ممکنه تلفات بدیم ؛ برای همین با صدای رسایی میگم : الان بحث سر تعهد منه یا توتونایی که تاجر به جیب زده یا کمپانی ای که دیگه وجود خارجی نداره ؟
آذرتاش که از قیافه اش معلومه قفط می خواد بلند شه و اوستا رو از کومولوس پرت کنه بیرون ، با لحن قاطعی میگه : اگه دوستان بذارن برای امضای این تعهد جمع شدیم .
همه هنوز روی جو سنگینی که اوستا درست کرده قفلن . پوزخندی میزنم و در حالی که با قلم، روی کاغذ بازی میکنم ، میگم : اگر من به خاطر تعهدی که به سازمان و شغلم داشتم وارد این ماموریت شدم الان امضا کردن این تعهد نامه هم ارزشی نداره، چون خودتون بهتر از من میدونید که کمپانی ای به معنای اولیه وجود نداره .....و جهت اطلاع همه ی اعضای محترم ، من از اول هم تعهدی نداشتم .
آرین ، پسر بی تربیت ، وسط حرفم میپره و میگه : چجور میگید بی تعهدید ؟
بلافاصله و با همون لحن قبلی جواب میدم : کتابایی که از منزل من ضبط کردید همه چیزو روشن میکنه ....خودتون بهتر از من اطلاع داشتید که سازمان هر ماه چقدر برای جمع آوری اون کتابای زیر زمینی هزینه میکرد ...در نهایت کی عامل پخششون بود ؟
تاجر نگاه تحقیر آمیزی به من میندازه . خشایث چشماشو به کاغذ پاره های روی میندازه و اوستا همین طور که با ته مونده ی سیگارش بازی میکنه ؛ به ریش اعضا میخنده .
رو به آذرتاش که هنوز به چشمای من خیره اس ، ادامه میدم : من از خود اعضا یاد گرفتم که به هیچ چیز تعهد نداشته باشم ، شما هم به هیچ چیز تعهد نداشته باشید ....غلام داره پاتوقاشو شهر به شهر گسترش میده ، اون وقت شما دنبال تعهد گرفتن از منید؟.....
همین طور که از روی صندلی بلند میشم ، میگم : خیانتکار از بین خودمونه ، فقط بینی تونو از لای پولای کاغذی بیرون بکشید ....
بدون زر زیادی ، کومولوسو ترک میکنم . اوستا ، شک نکن این حس اعتماد به نفسو تو به من تحمیل کردی .
موقع خروج از کومولوس خدمه ی گیاه زی که آرایش غلیظی کردن ، با تعجب به من خیره میشن .
.
.
.
از پشت پنجره ی اتاق به دور شدن کومولوس خیره میشم . احساس میکنم خیلی حرف داشتم که توی اون جمع بزنم . به نظرم اوستا نباید قضیه ی توتوناشو توی جمع میگفت . درسته همه ازش اطلاع داشتیم اما در هر صورت اشتباه بود ....واقعا برای اوستا فرقی نمیکنه چون همیشه حقشو دو برابر از حلقوم طرف بیرون میکشه . ...اون خشایث هم خیلی خز شده . یه زمانی خیلی روش حساب میکردم اما الان برام مثل دلقکاست ...
یاد مزایده میوفتم . باید به قولی که به اون فروشنده دادم ، عمل کنم .
.
.
.
به مرد هوازی میانسالی که کنار کافه ویلون سوزناکی میزنه خیره میشم .
لحظه ای به دیوار تکیه میزنم و صفحه ای که از وسایل زیر تخت کش رفتم رو به خودم میچسبونم . سرکی میکشم ....فروشنده ی شکم گنده ، بیکار پشت پیشخون نشسته و به مشتری های عاشقش خیره شده . این صفحه که به درد من نخورد ، حداقل شاید به درد این شکم گنده بخوره .
به مرد ویلون زن که از کارش دست کشیده و داره وسایلشو جمع میکنه خیره میشم . وقتی که زیپ کیف ویلونشو میبنده ، لحظه ای مکث میکنم . انگار که متوجه نگاه سنگین من شده . سرشو بلند میکنه و با هم چشم تو چشم میشیم . یه لحظه کپ میکنم ...اما اون لبخندی میزنه . منم لبخند میزنم ...و اون میره ....
.
.
.
به آرومی به پیشخون نزدیک میشم . فقط یه متر مونده که یکی از مشتریا میاد تا لیمونادشو حساب کنه . ی لحظه مکث میکنم و صفحه رو که لای روزنامه ی امروز از ما بهترون پیچوندم ، به خودم نزدیک نگه میدارم

روی صندلی نزدیک پیشخون میشینم و دستمو میزنم زیر چونه و به کارای فروشنده ی شکم گنده خیره میشم .

اگر بچه های کمپانی از شب گردی های من خبر داشتن حتما منو قرنطینه میکردم . البته شاید دلیلش این باشه که الان دیگه کنترلی روی اتفاقات ندارن دیگه چه برسه به من.....
به بسته های نخود بو داده که پشت ویترین کافه چشمک میزنن خیره میشم . حیف که اصلا حس خوردن نخود بوداده ندارم .
-بازم تو!
اینو شکم گنده در حالی میگه که داره دستاشو با پیشبند سفیدش تمیز میکنه . لبخندی میزنم . احساس میکنم چشمام بشاش به نظر میرسه .

شکم گنده هوفی میکشه و رو به روی من می ایسته و میگه : امروز فهمیدم چرا دنبال اون پسر اومده بودی . چرا همون اول نگفتی که برای کمپانی کار میکنی؟
شونه ای بالا میندازم و میگم : خب امکان داشت تو یکی از مخالفای سازمان باشی ، اون وقت نه تنها بهم کمک نمیکردی ، شاید منو به اونا لو میدادی!
فروشنده چند لحظه توی فکر فرو میره و با گوشه ی سیبیلش بازی میکنه و سری به نشونه ی تایید تکون میده .
بسته ی روزنامه پیچ شده مو روی پیشخون میذارم و میگم : اینم چیزی که قولشو داده بودم ، صفحه ی بدرد بخوریه ...خیلی هم قدیمیه ....از یه مادموازل کثافت دزدیدم .
فروشنده همین طور که با ناباوری به بسته خیره شده ، میگه : دستت طلا دختر !
از جام بلند میشم که برم اما.....
-چن لحظه صبر کن .....
با این حرف شکم گنده سر جام میشینم .
فروشنده از بالای بسته نگاهی به صفحه میندازه و بعد اونو زیر پیشخون قایم میکنه . نگاهی مشکوکی به همه ی مشتری های میندازه . چرا فک میکنه کسی می خواد این صفحه ی غرازه رو ازش بگیره ؟
همین طور که لیموناد خوشرنگی برام میریزه ، میگه : بسی کارت دارم !
دوباره دستمو زیر چونه ام میذارم . کمی احساس خستگی میکنم چون تمام روز رو بیدار بودم .
فروشنده رو به روی من ، روی صندلی میشینه و در حالی که به روزنامه ی روی پیشخون اشاره میکنه ، میگه : از اینا برام بگو ....اوستا قراره کمپانی جدید بزنه ؟ ....من فکر میکردم پرچم سازمان دست خشایثه ....
سرشو نزدیک میاره و به آرومی میگه غلام الان کجاست ؟
به دسته ی لیوانم بازی میکنم و میگم : هنوز چیزی معلوم نیست ...شنیدم تا دو ماه دیگه کمپانی منتقل میشه پاسارگاد ...
اوستا دستی به ریشش میکشه و میگه : به این یارو ، اوستا ، میاد خیلی زبل و با جربزه باشه .....
با لحن ملایم خودم میگم : توجه کردی ؟ منم همین فکرو درباره اش میکنم .....
فروشنده بلافاصله میگه : اما کلاشه ....سابقه ی خوبی نداره ....اصلا هیچ وقت کاری رو به خاطر کمپانی انجام نداد ....
میزنم زیر خنده رو میگم : خب به نظرت کدومشون به خاطر سازمان ککار کردن ؟ خشایث که فقط به فکر پاسارگاد بود و برای این که پرونده ی غلامو به اسم بچه های پاسارگاد کنه ، چوب لای چرخ کمپانی کرد ....از اون ور کمپانی چیکار کرد ؟ ..اومد همه ی کارآگاها شو مرخص کرد تا خودش اطلاعاتو از کارآگاهای جاسوسش بخره ....
هر دو سکوت میکنیم و بعد از چند لحظه آهی از ته دل میکشیم

 

فروشنده میگه : ینی یه روز میرسه که همه با هم آشتی آشتی باشن .....

پوزخندی میزنم و از جام بلند میشم و میگم : مرسی بابت کمکایی که کردی ....
فروشنده با همون حالت متفکر و تا حدودی ناراحتش ، به رفتن من خیره میشه .
.
.

.
توی بالکن به حرکت آروم شاخه های اکلیپتوس نگاه میکنم . هوا روشنه اما خورشید پشت ابره . دستمو به بالکن تکیه میدم . خیلی فکرا تو سره ....خیره برنامه ها چیده شده ....
نباید از سرما یخ بزنم ....نه هنوز زوده .....
.
.
.
توی سکوت اتاق وسایلمو جمع میکنم . گرچه وسیله ی خاصی هم ندارم . همه شون توی ساک جا میشن .....نمی تونم الان جا بزنم ...آب از سرم یه جورایی گذشته ....گذشته ....گذشته ها گذشته .....
یادداشتمو جلوی آیینه میذارم و کیسه ی مهره ها ...تنها چیزی که دل منو به دل آرش وصل میکرد ...رو از گردنم باز میکنم و روی میز جا میذارم .....
من عادتم اینه ....واسه من دنیا یه جای کوچیکه .....
به مقصد دفتر آذرتاش از ویلا خارج میشم . جلوی درای میله ای ویلا ، نگاه ذره بینی اطلسی رو میبینم که به رفتن من خیره شده . راستی اطلسی ، متاسفم بابت صفحه ای که ازت کش رفتم ....نه ....دیگه الان برای تاسف دیره ...از صمیم قلب هم متاسف نیستم ....چون کار اشتباهی نکردم .
.
.
.
سرمو به شیشه ی اتوبوس تکیه میدم و چمدونمو بغل میکنم . چونمو روی لبه اش میذارم .
کم کم داره شب میشه ...ابرای سیاه داره آسمونو پر میکنه . سخت میگذره ولی فازش حال میده ....
شاید مرگ نعمت بزرگی باشه و ما ازش بی خبر باشیم . گاهی به مرگ نیازه ....اما الان فقط می خوام ذهنمو روی مهمونی امشب متمرکز کنم و بعد از اون آزادی ....چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
.
.
.
چمدون رو کنار پام میذارم و نگاهی به پیاده روی تاریک و خلوت میندازم . میشه حرکت ممار بی اعتمادی و تردید رو توی درزای شهر حس کرد .
در ، قبل از این که زده شه ، باز میشه . آ ذرتاش از پشت پنجره منتظر اومدن من بوده....
غوطه در سکوت راهرو ، به قاب عکسای قدیمی خیره میشم . باید خیلی زود به اینجا عادت کنم .....رنگ خاکستری دوس داری؟
راه پله رو رد میکنم . آخرین بار با آرش به اینجا اومدیم .....در واحد بازه ...چند ضربه ی آروم ....از اون جایی که میدونم در برای من بازه وارد میشم .
با این که هوا تاریک شده ، اذرتاش هنوز برقای خونه شو روشن نکرده . مثل منه ....هنوز به دنیای آدما عادت نکرده ....
سرمو با دید زدن کتابخونه ی آذرتاش گرم میکنم . از کودنی مث اون بعیده که همچین کتابای سنگینی که هیچ جنی حوصله ی خوندنشونو نداره ؛ بخونه .
البته همه عادت دارن یه سری کتابا رو فقط توی کتابخونه شون نگه دارن . منم از کتابای درسیم فقط نگه داری میکردم !
با روشن شدن برق سالن ، بر میگردم . سایه ی ترکه ای آذرتاش روی میز افتاده .
آذرتاش میگه : فکر نمیکردم به این زودی بیاید!
روی صندلی کوچیکی میشینم و میگم : متاسفم اگه زود مزاحم شدم ، باید زود تر میومدم .
آذرتاش به طرف پنجره میره و در حالی که پرده ها رو میکشه ، میگه : این طور نیست ، خوشحالم که میتونم کمک حال پاسارگاد باشم .
پامو روی پام میندازم و در حالی که حلقه مو روی انگشتم جا به جا میکنم ، میگم : بعد از جلسه ی دیشب از اون حرفا ، پشیمون میشدم ؛....از حرفایی که زدم ....
آذرتاش کنار پنجره ، دست به سینه می ایسته و میگه : این طور نیست ....
و پوزخند میزنه .
خب خودم میدونستم که حرفام درست بوده . اصلا شکی توش نیست . فقط حس کردم این جماعت بی جنبه و تا حدودی تعصبی و جنگ طلب باشن .
خطاب به آذرتاش میگم : حس کردم اعضا ازم کینه گرفتن .
آذرتاش دوباره پوزخند میزنه . کاملا مشخصه که امروز رو مود نیست .
از جام بلند میشم و در حالی که چمدونمو از کنار کتابخونه بر میدارم ، میگم : باید زود تر برای مهمونی امشب آماده شم ، بیشتر از این وقت شما رو نمیگیرم .
آذرتاش که نیمی از صورتشو سایه گرفته ، به آرومی میگه : گفتم که ....از این که میتونم کمکتون کنم ، خوشحالم ، ....کلید همونجا ، توی کتابخونه اس ....اگر چیزی لازم داشتین من هستم ....اکثر اوقت ....
زیر لب تشکری میکنم و با برداشتن کلید ازش خداحافظی میکنم


نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٤ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin