چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

به نام خدا

پست نهم از ما بهترون 2

 

❁◕ ‿ ◕❁

ادامه ی مطلب===>


تاکسی جلوی کافی شاپ توقف میکنه . لحظه ای مکث میکنم و به جماعت آرش و فامیلاش خیره میشم که دور میز نسبتا بزرگی جمع شدن ....خوبه ....

وقتی که دخترای اون اطرافو میبینم ، به عمق فاجعه پی میبرم . دستی به صورتم میکشم ...من هیچ آرایشی ندارم !!!!
با بسته ی هدیه ی گنده ام کنار جدول ، زیر یه درخت ، مکث میکنم . واقعا بدون آرایش میشه به مهمونی یه پسر بالاشهری رفت؟
در همین موقع از ماشینی که پشت سرم متوقف میشه ، سه تا دختر بیرون میان .

یکی از اونا که موهای بلند و دماغ فوق العاده کوچیکی داره ، اطراف چشماشو رنگ کرده و گونه ی یکی از اونا هارمونی صورتی و قرمز جالبی داره .
با این حال مهم نیست ...چون امشب قراره حقیقتو بهش بگم .
گوشم ساعت 9 شب رو نشون میده . من ، آنیا ، 19 ساله ، جلوی کافی شاپی که توش مهمونی فارغ التحصیلی عشقم برگزار میشه ؛ منتظر یه معجره ام ...یه اتفاق خوب که همه ی ورقا رو به نفع من برگردونه ....یه 9 دل.....
وقتی سرمو از توی گوشیم بیرون میارم ، متوجه نگاه خیره ی پسر جوونی میشم که با موتور بزرگ مشکی رنگش ، کمی بالاتر از کافی شاپ وایساده و زیپ کاپشن براق مشکیشو تا وسط صورتش کشیده .
نگاه خشنی داره .....مثل اجیر شده های قاتل میمونه .
بی اعتنا به طرف در ورودی به راه میوفتم . بوی بارون توی بینیم میپیچه .....
موتور ، درست همون جایی که من از تاکسی پیاده شدم متوقف میشه .
سر میچرخونم . خودشه ....حرکت کرده و خودشو جلوی کافی شاپ رسونده . زیپ کاپشنشو باز میکنه . حالا یادش میارم . ...توی یک کلام؛ مازیار معشوقه ی آیناز!
لبخندی میزنم . واقعا خوشحالم که زنده میبینمش .....
پشت سرش جای یه نفر دیگه هست . لبخندی میزنه . موهاش کوتاه تر از دفعه ی قبل شده و خوش قیافه تر به نظر میرسه .
مرددانه نگاهی به هدیه ی بزرگ توی دستم و کافی شاپ میندازم .....
به طرف موتورش میرم و همین طور که هدیه مو پشت موتورش میذارم ، میگم : چن لحظه صب کن ، باید یه یادداشت براش بذارم .
مازیار با تعجب میپرسه : برای کی؟
کاغذ و قلمو روی جعبه ی هدیه میذارم و میگم : برای نامزدم ، امشب قول داده بودم توی مهمونی باشم .
مازیار سری به نشانه ی تایید تکون میده و منتظر میمونه تا کار من تموم بشه .
کاغذو تا میکنم و روی جعبه میچسبونم . مرددانه نگاهی به اطراف میندازم .
دختر 15 ساله ای زیر درخت کنار خیابون در حال صحبت کردن با دوس پسرشه ....به طرفشون میرم و میگم : سلام....
پسر و دختر که دستپاچه شدن کمی از هم فاصله میگیرن . رو به دختر میگم : من نامزد اون آقایی هستم که اونجاس، میبین ؟
و در حالی که با دست آرشو به دختره نشون میدم ، میگم : همون آقایی که اون دختر شال زرده داره کراواتشو سفت میکنه .
دختر میگه : آرشو خانو میگین؟
-آره عزیزم ، من کار خیلی مهمی برام پیش اومده که همین الان باید برم ، میتونی هدیه ی منو بهش بدی و از طرف من ازش عذر خواهی کنی ؟
دختره با تعجب نگاهی به من میندازه و میگه : فقط ....
-فقط چی ؟
احتمالا پول میخواد ....
دختره به دوس پسرش اشاره میکنه و میگه : من و حسام پسر خاله و دختر خاله ایم ...
-خب من که چیزی نگفتم ....
-نه ، منظورم این بود که ....اصن هیچی ...هدیه تونو بدین تا ببرم ...
لبخندی میزنم و میگم : خیالت از بابت من راحت باشه ....خوشبخت بشین ....
هر دو لبخند میزنن.
ازشون دور میشم . مازیار چن متر بالاتر از کافی شاپ ، با موتور روشن ، منتظره ....
به سرعت خودمو بهش میرسونم و از کافی شاپ دور میشیم .
تلو تلو خوران از موتور پیاده میشم . به دیواری تکیه میدم . بوی دود و هوای آلوده ی شهر نفرت انگیزه .
توی یه محله ی آروم و نسبتا متوسط توقف داریم . مازیار زیر نور یکی از چراغای خیابون کلیدشو پیدا میکنه . یکی از دستکشای مشکیشو در میاره و همین طور که در رو باز میکنه ، میگه : بیاین تو ....
توی حیاط کوچیک خونه ، یه موتور قرمز رنگ اسپرت هم پارک شده .
مازیار همین طور که موتورشو داخل میاره ، میگه : از کجا فهمیدین که باهاتون کار دارم ؟
دستی روی گلهای صورتی توی باغچه میکشم ومیگم : اسمتو توی لیست نوچه های اوستا دیده بودم .
مازیار از پله های سکو بالا میره و در خونه رو باز میکنه . هیچ برقی روشن نیست و فقط نور مهتابه که مسیرو نشون میده . وارد خونه میشم . کف خونه کاشیه و هیچ وسیله ای توی اون چیده نشده . نور مهتاب روی تابلو های بزرگ روی دیوار میتابه . وسط راهرو مکث میکنیم . مازیار کلا کاسکتشو از روی اپ برمیداره و میگه : دنبال من بیا....
توی انتهای خونه یه در وجود داره که مازیار با دقت قفلش کرده . چند لحظه طول میکشه تا زیر نور چراغ قوه بازش کنه .
صدای فن و سیستم تهویه به گوش میرسه . پامو روی پله های صاف و لیز پاتوق مازیار میذارم . چهارتا پله تا پایین میخوره .
چن تا شب خواب آبی و سبز روشنه . چشممو از پوستر بزرگی که کل دیوار انتهای دفترشو پوشونده میگیرم و به طرف گلخونه ی کوچیکی که زیر یه شیشه ی مکعبی داره میرم .
مازیار بقیه ی چراغای دفترو روشن میکنه . اون حتی از این که یه دخترو به دفترش آورده خجالت زده نیست .
زیر چشمی مازیار رو میبینم که قهوه سازشو به برق میزنه و با آرامش خاصی به پوستر خیره میشه .
عرق شرم رو از روی پیشونیم پاک میکنم . بی اعتنا به پوستر ، به طرف دستشویی میرم .
توی آیینه نگاهی به خودم میندازم . رنگم پریده ....بی اندازه خسته ام ....و ناراحت از این که نتونستم توی مهمونی امشب حاضر بشم .
آبی به صورتم میزنم و بر میگردم .
پشت به پوستر ، روی کاناپه میشینم و گزارشات مکتوب مازیار رو میخونم .
متوجه میشم که رو به روی من میشینه و قهوه ای که برای من ریخته رو کنار دستم میذاره .
کم کم متوجه میشم که طرف این گزارشات پاسارگاد یا حتی خشایث نیست .
مازیار این گزارشات رو نکته به نکته برای اوستا نوشته و این خیلی جالبه . جلسات خصوصی اعضای سازمان و حتی مهمان هاشون این جا نوشته شده . همه ی اعضا منهای اوستا .
پوزخندی میزنم ...ناخواسته ....نگاهی به مازیار میندازم و میگم : اوستا اسطرلاب رو به پاسارگاد نداد ، درست میگم ؟
مازیار که به جلو خم شده و همراه با من به کاغذ ها خیره شده ، لبخندی میزنه و سری به نشونه ی تایید تکون میده .
لحظه ای به چهره ی جذابش خیره میشم . شباهت خاصی با یکی از همکلاسی های جذابم داره ....یکی از همکلاسی های قدیمیم که خیلی ازش خوشم می اومد ....البته تا قبل از این که اعتیاد پیدا کنه !
برگه ها رو روی میز میذارم و میگم : میدونستم اوستا گردنش کلفته ، اما نه تا این حد که اسطرلابی که نصف برگه های مزایده اش مال پاسارگاد بوده رو کش بره ....تو دیگه چرا مازیار ؟
مازیار پوزخندی میزنه . متوجه میشم موقع فکر کردن به پوستر پشت سر من خیره میشه .
نوک دماغش باریک و غیر عادی کوچیکه ....
-مازیار ، من الان طبقه ی بالای دفتر آذرتاش هستم ، اوستا برای من قابل احترامه اما نه تا این حد که براش جاسوسی کنم . از جاسوسی کردن برای اوستا چیزی به من نمیرسه ....
مازیار با دقت و با چشمایی گشاد شده ، به من نگاه میکنه . وقتایی که به اون پوستر +18 نگاه نمیکنه ، معصوم به نظر میرسه .
-من حتی اگه عاشق اوستا باشم ، حاضر نیستم براش جاسوسی کنم .
مازیار چیزی نمیگه و فقط سرشو چن بار به نشونه ی تایید تکون میده .
برق دختر توی پوستر توی چشمای مازیار افتاده . پوزخندی میزنم و میگم : دوس دخترت بوده ؟
مازیار لحظه ای مکث میکنه . نگاهی به پوستر میندازه و میگه چن بار سرشو به علامت نفی به چپ و راست تکون میده .
به ماهی هایی که توی آکواریوم زیر میز بالا و پایین میرن خیره میشم و میگم : هنوزم دوس دارم به کافی شاپ برگردم و...تا دیر تر این نشده .
مازیار کم کم به حرف میاد و میگه : اون اسطرلاب الان پیش اوستا نیست .
چیزی نمیگم و بی اعتنا ، به حرکت ماهی قرمز چاق ، خیره میشم....ذرات طلایی رنگی روی بدنش چشمک میزنه .
مازیار آستین بولیز سفیدشو بالا میزنه و میز شیشه ای رو با احتیاط کنار میزنه .
اشعه های درخشان آب روی سقف میوفتن.
مازیار به آرومی دستشو توی آکواریوم فرو میبره و از زیر شن و ماسه ی کف آکواریوم ، اسطرلاب گرد و طلایی رو بیرون میاره .
حالا برق اسطرلابه که بالای آکواریم ، روبه روی من و مازیار ، خود نمایی میکنه .

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin