چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

 

 

 

ادامه ی مطلب :))


این اشباح و ارواح واقعا وجود دارن . منتها آزار جسمی به من وارد نمیکنن . اونا توی لوله های پوسیده میرن و سر و صدا ایجاد میکنن . توی ترکای دیوار میرن و اونا رو عمیق تر میکنن . لای ظرفای کثیف میرن و اونا رو به هم ریخته تر میکنن .
اونا توی سیاهی ها میرن و اونا رو سیاه تر میکنن .
هنوز توی فکر و خیال غرق نشدم که برقا هم میره .
آخرین تیکه از ساندویچمو توی تاریکی میخورم و برای پیدا کردن چراغ قوه از جام بلند میشم .
الان که برق رفته زخم پام رو بیشتر حس میکنم . حتی وقتی راه میرم سوزش خاصی رو روی پوست پام حس میکنم . بی شک اینم کار اون ارواح خبیثه که توی زخم پام فرو رفتن و اونو عمیق تر از اینی که هست میکنن .
یادمه مامان همیشه چراغ قوه رو بالای یخچال جایی کنار بسته های قرص میذاشت . اما متاسفانه الان خبری از اون چراغ قوه نیست .
توی تاریکی دستمو به دیوار میگیرم . یادمه همیشه یه بسته شمع برای مراسمات توی کشوی اول کابینتا نگه میداشت .
خوشبختانه این بار هستن .
با یه بسته کبریت .
به هال برمیگردم و شمعا رو دونه دونه روشن میکنم . روی میز ، با فاصله از هم نصبشون میکنم .
رعد و برقا نه تنها مایه ی ترسم نمیشن بلکه همین که سکوتو میشکونن آروم میشم .
پامو توی تاریک و روشن ، با کمی باند و پنبه میپوشونم . صدای پچ پچ مهمونای خونه ی پشتی دیگه به گوش نمیرسه .
کاغذای زیر میز که حالا با نور شمع تا حدودی قابل مشاهده ان توجه مو جلب میکنن . طرح اولیه ی اختراعمو روشون کشیدم . به کل اون غرازه رو فراموش کرده بودم . فردا مطمئنا نمیتونم برم سراغش . امروز و امشب به اندازه ی کافی بدبختی داشتم که بتونم به خودم دو روزی استراحت بدم .
برای این که منتظر اومدن والدینم بمونم پتومو به هال میارم و روی کاناپه سرگرم به خواب رفتن میشم .
گرچه امشب محاله که به خواب بدم . با این که خستگی ریشه مو از جا کنده ....
توی همین فکر و خیالاتم که صدای در به گوشم میرسه . مطمئنا خونواده ام خودشون کلید دارن و کسی که این موقع شب بدون کلید پشت در خونه اس ...اونم خونه ای که فقط من توشم ، حق اومدن به داخل خونه رو نداره .
اما با این حال نمیشه منکر حس کنجکاویه من شد .
الان دیگه خیلی از دوئه بعد از نصف شب گذشته . شاید کسی باشه که واقعا به کمک نیاز داشته باشه .
غلطی میزنم ....اصلا به من چه که کی پشت دره !
هنوز تصمیم قطعی برای بی تفاوتی مطلق به فرد پشت در نگرفتم که صدای پرش یه فرد نسبتا سبک و فرز رو روی شن و ماسه ی حیاط میشنوم .
پتو رو تا روی سرم میکشم . آخرین پناه من برای در امان موندن از خطر!
به کالباسی که لای دندونم گیر کرده زبون میزنم و به این فکر میکنم که اگه اون دزد یا هر کسیکه میتونه باشه به داخل اومد فقط ساکت باشم و بذارم هر چی که میخواد ببره . تازه اگه بتونم آرامش خودمو حفظ کنم شاید اصلا متوجه بودن من توی خونه نباشه . البته این شانسبا وجود اون چن تا شمع روی میز غیر ممکنه . با توجه به این که صدای پای اون فرد از روی راه پله به گوش میرسه شانس این که بتونم قبل از اومدنشبه داخل خونه اون شمعا رو خاموش کنم به صفر میرسه ..
پس بی صدا مثل یه بچه کوچولوی بی آزار چشمامو روی هم میذارم و منتظر میشم ...
اما با شنیدن صدای مسخره و به بولوغ نرسیده ی دایی حسام از پشت در ورودی تهوع میگیرم و همه ی ترسی که وجودموفرا گرفته بود به خشم و فحش تبدیل میشه .
از اون جایی که حوصله یسر و کله زدن باهاشو ندارم خودمو به خواب میزنم . میذارم بیاد و هر غلطی که میخواد انجام بده . حسام عادتش اینه هر شب به یه باغ یا ویلا دستبرد بزنه و بعدم برای خوردن غذا به خونه ی ما بیاد . جالب این جاس هز از گاهی دستبردی به وسایل خونه هم میزنه اما مادرم روز بعد بد به حسابش میرسه .
شرط میبندم دایی حسام اونقدر که از مادرم حساب میبره از پلیس و نیروی انتظامی حساب نمیبره .
متوجه نور چراغ قوه ی حسام میشم که لحظه ای هم روی پتو میوفته . خدا رو شکر که قبل از نشستن روی کاناپه نگاهی هم به تن لش افتاده ی روی اون میندازه .
ابله بیشعور درست بالای سر من میشینه و مثل میمون فضایی مشغول نشخوار یه ساندویچ گوشت میشه .
اگه من موقع خوردن ساندویچ همچین صدای تهوع آوری رو از خودم ایجاد کنم مطئنم خودمو میکشم تا این که بقیه این صدا رو از دهن من بشنون .
سردرد خاصی به خاطر سرما دارم .
غلطی میزنم و با بیدار شدن ناگهانیم حسامو غافل گیر میکنم اما اون که بی عار تر از این حرفاست با دهن پر سلام میکنه و پتو رو روی پای خودش میندازه .
بدون این که جواب سلامشو بدم به اتاقم میرم و کمد دیواریمو باز میکنم .
کلاه بافت گشاد قرمز رنگ و شال بافت زخیم خودمو برمیدارم .
خواب ، خواب! دلم یه خواب طولانی میخواد . دلم فکر و خیال میخواد . دلم تنهایی بدون ترس میخواد .
کاپشنمو بر میدارم و به دکه ای که توی حیاط خلوت خونه مونه میرم . این دکه یه دریچه داره که به کوچه باز میشه . یه محدوده ی یک در یک داره که مخصوص فروش تنقلات و خشکبار به بچه مدرسه ایاست .
پشت ویترین یه مبل چرم و نرم هست که جای خوبی برای خوابیدنه .
خودمو روش جمع میکنم . ارواح کمتری توی این بوفه هستن . چون توی قفسه ها چیزای خوشمزه اس. پسته های شور و بادومای بو داده . پاکتای تخمه و لواشکای ترس و ملس!
حتی بعضی وقتا حس میکنم چن تا فرشته بالای قفسه ها هستن که نمیذارن جن های بری فاسد کردن تنقلات به قفسه ها نزدیک شن !
دستامو زیر سرم میذارم و لبخند میزنم . شاید از خوشحالی خوابم نبره . در هر حالت دچار بی خوابی ام ...یک بار این جور و یک بار آنجور ...
با صدای باز شدن دریچه ی بوفه و تابش نور توی صورتم از خواب بیدار میشم . صبح شده . مامان در حالی که گره روسری رو پشت گردنش سفت میکنه از کنار دریچه به من لبخند میزنه .
چشمامو که از گریه و ناراحتی دیشب به هم چسبیده رو به زور از هم باز میکنم . گوشم از درد زنگ میزنه . از جام بلند میشم و به اتاقم میرم .
متاسفانه باید هر چه زود تر خودمو به مدرسه برسونم وگرنه به خاطر غیبت زیاد اخراج میشم .
بعد از پوشیدن لباسام فقط به خوردن یه قهوه اکتفا میکنم و از خونه بیرون میزنم .
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin