عادت دارم بعد از ظهرا بخوابم ...اگه نخوابم اول سر درد میگیرم بعد گوشام زنگ میزنه بعد عصبی میشم و یهویی و خود به خود به خواب میرم .
خوابیدن توی هوای مرطوب مزرعه ی کنار گارگاهم دلچسبه ....هر بار که به چاله ای که باید گود کنم فکر میکنم از خواب میپرم اما دوباره از خستگی به خواب میرم . مبارزات عمیقی رو توی فکرو خیالاتم انجام میدم تا بیدار شم اما خسته ام خسته !
نزدیک غروب بیدار میشم و نگاهی به گودال میندازم که نیمه کاره مونده . بیل به دوش به طرف خونه به راه میوفتم .
شب مشغول تماشای تی وی هستم که صدایی از حیاط پشتی میاد . نگاهی به پدرام که کنار کاناپه در حال خوردن ماکارونیه میندازم . موهای شلخته ای داره و سرگرم تماشای تی ویه . مامان هم پای تلفن در حال صحبت با باباس!
هدفونمو توی گوشم میذارم که کمتر صدای حیاط پشتی اذیتم کنه . صدایی مثل حفاریه ! کسی داره اون پشت حفاری میکنه ...یه چیزی مثل حفاری !
دستی توی موهام میکشم و خاشاکی که از فعالیتم ظهرم پشت کارگاهم توی موهام فرو رفته رو بیرون میارم .
وقتی مهره های کمرمو به کاناپه تیکه میدم متوجه خستگیه فرو رفته توی جسم و روحم میشم .
به اتاقم میرم که استراحت کنم و به کارام برسم . نگاهی به جعبه ی پنککم میندازم که به فساد رسیده و خیلی وقت پیش باید دور مینداختمش ....اگه این پنکک از پارافین باشه میتونم باهاش شمع درست کنم ....مشغول کار میشم ...
طرز ساخت شمع رو توی نت سرچ میکنم . با وجود رعد و برقای روزای اخیر بازم میشه روی سرعت نت حساب کرد .
از اون جایی که حوصله ی غرغرای مامانو برای ایستادن پشت اجاق گاز ندارم به اتاق زیر شیروونی میرم تا یه چراغ الکلی پیدا کنم .
باز همون حاله ی آبی رنگو لحظه ای پشت پنجره ی اتاق میبینم . عصبی میشم زیاد ...خیلی زیاد....
به سرعت از اتاق خارج میشم و خودمو به حیاط پشتی میرسونم . اصلا شوخیه خوبی ....
هنوز پامو توی حیاط پشتی نذاشتم که چیزی محکم با کتفم برخورد میکنه و پرت میشم زیر درخت لیمو ....چسبیدن گل و شل رو به صورت و موهام حس میکنم ...
چشمام زیاد از توی تاریکی و شاخ و برگ درخت انگور چیزی نمیبینه...هر چی بود خیلی محکم خورد ....دست نبود ...چوب نبود ....مث یه نیرو بود ....یه چیزی که....
چشمامو میبندم ...میترسم چیزی رو ببینم که بعدا به ضررم تموم شه و بعدا به خاطرش مجازات شم . جایی خوندم که جن ها کسایی که رو که بیشتر از اون چیزی که باید ازشون بدونن رو بفهمه میکشن ...
سرمو اروم روی همون گل و شلا میذارم تا متوجه حضورم نشن ...امیدوارم هر چه زود تر برن چون نمیتونم تا صبح توی این هوا و توی این شرایط دووم بیارم . بد تر این که همیشه توی شرایط حساس دچار نیاز به توالت میشم !
اونا قد کوتاه و قد بلندن . اونی که قد بلندی داره خیلی چهارشونه است و مثل خارجی ها چشمای رنگی داره ....مو های تیره و کوتاهشو به بالا شونه کرده .
اما اونی که قد کوتاهی داره پوست چروکیده و رنگ پریده ای داره . گردن باریکی داره و دستاش خیلی استخونی هستن .
موقه راه رفتن پاهاش لق لق میکنه . چشمای مشکیه براقی داره و موهای تنکی داره .
در حالی که جعبه ای رو توی دست داره ، به طرف دیوار حرکت میکنه و با حرکتی پاهاش رو روی دیوار میذاره و مثل این که نیره ی جاذبه رو به دیوار داده باشن ، روی دیوار راه میره و میره بالا .....بقیه ی راهشو به خاطر شاخ و برگ نمیتونم ببینم ...
وقتی چشم میچرخونم دیگه خبری از اون مرد چاهارشونه ی قد بلند نیست .
قلبم به شدت میتپه . حالت تهوع دارم و عصبی ام .
علاوه بر اون پا ها و دستام از شدت سرما بی حس شده . به سختی از جام بلند میشم و برای احتیاط ربع ساعتی صبر میکنم و بلافاصله و به سرعت به طرف اتاقم میرم .
در رو محکم میکوبم و دستمو جلوی دهنم میگیرم . هم برای این که جیغ نزنم و هم برای این که محتوای معده ام از شدت تعجب بالا نیاد .