اطلاعات زیادی از اجنه و ارواح دارم . آناتومیه بدن اونا وقتی که ظاهر میشن و قابل مشاهده ان کاملا متفاوت با اون چیزیائیه که امشب دیدم.
شاید یه نژاد حاص از موجودات ماورائی باشن . شایدم آدم فضایی باشن ....
پوزخندی میزنم . هیچ وقت راجبشون کنجکاو نشدم . از بچگی علوم غریبه رو کمابیش مطالعه میکردم و علاقه ی معتاد گونه ای به این جور کتابا داشتم اما موجودات فضایی خیلی دور از افکار منن . چون داستانایی که مستند و نزدیک به زندگیه آدما باشه رو زیاد درباره شون نشنیدم . زیادم فیلمای تخیلی درباره شون ندیدم .
اما خب اون قدر هم جبر گرا و بی رحم نیستم که چیزایی که امشب دیدم رو به تخیلات و توهماتم مربوط کنم . چون اون چیزایی که دیدم رو واقعا حس کردم . دیگه منکر درد کتفم که هنوز داره اذیتم میکنه که نمیتونم بشم !
موجودات فضایی اگر واقعا وجود داشته باشن میتونن خیلی شبیه ما آدما زندگی کنن و خودشونو با زندگی انسان عیاق کنن . البته این جور فکر میکنم . بر خلاف اجنه و ارواح که روحیاتشون اصلا با ادما منطبق نمیشه و کاملا بر عکس ما عمل میکنن .
حتی قضاوتشون درباره ی مسائل شهودی و فلسفی !
توی همین فکرا هستم که متوجه پوشه ی طراحی هام میشم . هنوز همون طور روی تخت گذاشته شدن .
طرحامو که با طرحای قدیمی مقایسه میکنم از خودم نا امید میشم . هر بار طرحای دور از ذهن تری به طرحام اضافه میشه اما ساختن این ماشین هر بار غیر ممکن تر میشه .
هر چقدر هم بتونم روی بدنه کار کنم و اون چیزی که میخوامو از توش در بیارم هنوز اون مدار مورد نظرمو نتونستم طراحی کنم . هر بار فکرم به خاطر نداشتن اطلاعات یا امکانات و تجهیزات به بن بست میخوره و من دست از پا دراز تر به ماشینی که از طراحی روی کاغذ کاهی بیشتر نمیشه خیره میمونم .
من نیاز به یه معلم یا یه راهنما یا یه تعمیر کار و مخترع حرفه ای دارم که بتونه علاوه بر در اختیار گذاشتن وسایل مورد نیازم منو برای ساختن این ماشین راهنمایی کنه .
مغزم سوت میکشه ، همون طور که کتفم تیر میکشه .
مشغول طراحی از اون دو تا ادمکی که دیدم میشم . تو نگاه اول خیلی فانتزی و تخیلی به نظر میرسن . اگه نتونم به کسی ثابت کنم که من دو تا از اونا رو دیدم بدون شک دچار فلج مغزی میشم .
اکثر کسایی که چیزای عجیب و غریب مثل جن یا روح رو دیدن و نتونستن به بقیه ثابت کنن دچار حالتای مالیخولیایی شدن .
موقع طلوع خورشید با دوربین عکاسیه خونوادگی مون به حیاط پشتی میرم تا شواهدی مثل رد پا یا هر چیز دیگه ای که از اون تا آدمک به جا مونده رو ثبت کنم .
دمپایی انگشتی میپوشم و شال گردنمو روی گوشم میکشم . سرمو خم میکنم و با دقت روی زمینو که با شل و گل پوشیده شده جست و جو میکنم .
با بارونی که نم نم تا صبح میبارید نباید انتظار زیادی داشته باشم .
چن تا رد پای نه چندان واضح پیدا میکنم که با عکس برداری زیاد سند جالبی نمیشن .
با این حال در کنار نقاشی هام برای چن تا پژوهشکده و استاد دانشگاه میفرستم .
حتی شاید یه متن انگلیسی تهیه کردم و برای استادای خارجی هم بفرستمشون . اونا به خاطر هیجان این کارا هم که شده بیشتر پیگیر این قضایا هستن . اما استادای خودمون ترجیح میدن واقع بینانه به قضایا نگاه کنن و شاید اصلا حوصله ی فکر کردن به این چرندیاتو نداشته باشن ...دقیقا به خاطر این که این چیزا از نظرشون چرندیاته ....