چـــــــــرتـــــــــــــــــzahrataranehـــــــــــــــــنوشت

عدد و کلمات و اشکال وسیله ان برا درک نا مفهوم بودن دنیا ...همه چیز همان هیچ است ....

مشغول چک کردم ایمیلام میشم . آدمای مجازی منتظر حرف و حرکتن . چون توی فضای مجازی فقط با حرف میتونی اعلام وجود کنی . جدیدا هم که حرفام با تزای روشنفکری قاطی شده بیشتر از قبل از خودم بیزار شدم . سر و کله زدن با قشر خاصی از آدما ، داره منو از خوده واقعیم دور میکنه .
دوست دارم قید همه شونو بزنم و یه مدت جدای از همه ی آدما زندگی کنم . اون موقع کم کم یادم میاد چی بودم . چقدر از اون چیزی که هستم ادعاست و به خاطر رفتارای بقیه اس ....
خبری از دوستم نمیشه و با خیال راحت به طرف کارگاهم به راه میوفتم . کاش میدونست که با نیومدنش چقدر خوشحالم کرده و اینقدر پشت تلفن عذر خواهی نمیکرد .
جلوی کارگاه کاپشنمو در میارم و روی صندوقای میوه میذارم . سوز سردی میاد . پاییز و زمستون فقط مال عاشقاست . برا گردن کلفتای ول گردی مث من جهنمه .
این بار دو ساعتی به بیل زدن میگذرونم و بعد از کمی استراحت مشغول کار میشم . با رشته هایی از ورقه ی آلمینیوم مشغول ساختن یه بدنه ی ساختگیه کوچیک میشم .
جواب یکی از ایمیلام به زودی میاد . از اون جایی که عینکمو نیاوردم و نزدیکای غروب سوی چشمام کمتر میشه خوندنشو به وقت دیگه ای واگذار میکنم و گوشیو توی جیبم میذارم .
توی راه برگشت یه سر به یه کتاب فروشی میرم ....لعنتی ! این کتابای جدید اصن چنگی به دل نمیزنن . نصفشون آشپزی و زناشویی و جوک و از این خزعبلاتن . بقیه هم تکراری تر از قبل !
شب توی اتاقم در حال پاستیل جویدنم که پیامی از طرف کانون میاد و برای یه نقاشیه دیواری فراخونده میشم .
نمیدونم کی منو بهشون معرفی کرده . اخرین بار یه نقاشیه دیواریه نه چندان جالب برای یه ساندویچی زدم و زیرش ایمیلمو زدم . به دلایلی خیلی وقته سیمکارتمو استفاده نمیکنم و راه ارتباطیم با آدما رو محدود کردم .
طرحامو از لا به لای نقاشیام پیدا میکنم . وقتی به کانون فکر میکنم فقط یه طرح کودکانه از حسن کچل و گاو و گوسفند یا چن تا بچه که در حال بازی با زنبورا هستن به مخم میرسه .
وقتی طرحی رو که خودم اصلا خوشم ازش نمیادو به اجبار میکشم احساس میکنم جدای از رنگ مقدار زیادی از وقت ارزشمندم حروم شده . برای همین مشغول کشیدن یه طرح خوب و نه چندان تکراری میشم . از اون جایی که کانون یه فضای آموزشی برای نوجوونا و بچه هاست از رنگای روشن و شاد استفاده میکنم . خطوط ملایم و خمیده . اشکال واضح و معنی دار .
پدرام با ماشین کنترلیش وارد اتاق میشه . یه بسته ژلو روی موهاش خالی کرده و دماغش قرمزه . یقه ی رکابیش لخت روی شونه اش افتاده . اصلا حواسش به من نیست . با چشماش ماشینو تا زیر تخت دنبال میکنه و بدون دیدنش اونو از اون ور تخت بیرون میاره و تا زیر میز من هدایتش میکنه . تا نزدیکم میرسه دستمو زیر چونه اش میذارم . اونم توقف میکنه و به من خیره میشه .
بغلش میکنم و سرشو میبوسم . ردی از ژل رو روی لبام احساس میکنم . اونم محکم منو بغل میکنه . نگاهی به نقاشیم میندازه و میپرسه این چیه ؟
_ یه پسر بچه اس که کنار یه حوض آبه و داره با ماهیا بازی میکنه . البته هنوز کامل نکشیدمش ....
پدرام ابرویی بالا میندازه و به نظر میاد دوس داره که دستی به نقاشی بکشه . با هم دیگه نقاشی رو رنگ میکنیم . زیاد مهم نیست این نقاشی چی از آب در بیاد برای همین میذارم پدرام تا جای ممکن روش انرژی شو خالی کنه . البته خط هایی که روی لباس پسر بچه ی نقاشیم کشید باعث شد ایده ی جدیدی برای رنگ و لعاب دادن به نقاشی به ذهنم برسه .
جلوی دیوار اصلیه کانون وسایلمو زمین میذارم و وقتی که از دست مدیر نصیحت گره کانون خلاص میشم کم کم مشغول کار میشم .
خوشبختانه امروز هوا صاف و سرده ...صاف و سرد حالت گرفته ای از زمستونه که آدما رو به حالت انتظار میذاره . برای بارون یا برف یا طوفان ....ولی خب تهش یه عده میمونن و میوه های سرما زده و زمینای بی آب و علفای هرز که تا زیر گردنشون رسیده .
رنگ سفیدو کف بشقاب میریزم و با دقت و ذره ذره رنگ آبی رو بهش اضافه میکنم . بدون هیچ اکراهی روی زمین میشینم و رنگامو آماده میکنم . از اون جایی که امروز تعطیله خبری از بچه مدرسه ایای فوضول و وراج نیست .
هر از گاهی چن نفری رد میشن . کلاه کاپشنمو روی سرم میکشم و چهره مو تا جای ممکن مخفی میکنم .
هدستامو توی گوشم میذارم و توی فکر فرو میرم . فکرای کذایی و دنباله دار . اینقدر که توی فکرامون جنگیدیم تو دنیای واقعی برای خواسته هامون نجنگیدیم .
خیلی بار تصمیم گرفته ام که دیگه به دغدغه هام فکر نکنم ولی حقیقتش دیگه چیزی برای فکر کردن پیدا نکردم و این شد برام یه دغدغه ...پس دوباره بهشون فکر کردم .
قلموی باریکمو بر میدارم و با رنگ مشکی شروع به کشیدن خطوط باریکی اطراف نقاشیم میشم .
صدای تق تق کفشای پاشنه بلند خانمی یادم میاره که الان جایی از شهرم که ادمای زیادی ممکنه منو ببینن .
لحظه ای استرس میگیرم اما به سرعت خودمو با کارم مشغول میکنم .
از وقتی که به سالن تئاتر رفتم چیزی حالمو بد کرده که هنوز نمیتونم فراموشش کنم . میخوام بهش فکر نکنم ولی مدام یادم میاد .
نگاه هاشون اذیتم میکنه هنوز . نگاه های اون دختر و پسرا رو هر وقت به یاد میارم عصبی میشم . نگاه تمسخر آمیز منور الفکرانه شون ناراحتم میکنه .
گوشه ی دیوار کنار بسته های رنگ میشینم و تغذیه مو از توی کیفم بیرون میارم .
بوی رنگ میزنه تو دماغم . انگار تازه متوجه اش شدم .
به آخرای زمستون داریم نزدیک میشیم . حس میکنم همون اتفاقاته پارساله که در حال تکراره . همه چیز همون شکل قبله . پارسال همچین موقعی بود که یه هدست نو خریدم و یه دفترچه یادداشت دیگه ام تموم شد و یه بسته گواش نو خریدم .
حتی پارسال همین موقعا بود که توی مسابقات نقاشی مدرسه شرکت کردم و درست یه هفته بعدش نقاشیمو برگردوندن .
تنها چیزی که تغییر کرده مهارتم توی انجام بعضی کاراست . مثلا حرفه ای تر از قبل میتونم تایپ کنم یا موقع صحبت با غریبه ها به اندازه ی قبل خجالت نمیکشم .
جدیدا کم حرف ترم شدم . نه این که کم حرفی خوب باشه ...دیگه مث قبل حوصله ی سر و کله زدن با آدما رو ندارم .
قوطیای خالی رو با خودم به خونه برمیگردونم . موقع غروب از پشت پنجره به آسمون نگاه میکنم . بی اون که بخوام دارم به طرف پیشرفت میرم . برای کارام دستمزد میگیرم و بقیه به چشم یه آدم حسابی نگاه میکنن . هم خوبه هم بد . ...دوس داری بهشون ثابت کنی تو همون کودک دیروزی ولی خب اونا چیز دیگه ای میبینن .
و البته کودک دیروز توی دلت حبس میشه .
علاوه بر اون روز به روز حرفای نگفته ام داره بیشتر میشه برای تلمبار نشدنشون توی شبکه های اجتماعی پست میذارم و خنده دار تر این که منتظر مخاطب برای این چرندیاتم .

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط zahrataraneh نظرات ()




Design By : Pars Skin