روز جدید رو به خاطر سرما خوردگی خونه میمونم . بارون میاد و هوا نیمه تاریکه . موقع چک کردن ایمیلام اعتراف میکنم که با چرت و پرت ترین نظرات دنیا رو به رو میشم . وقتی حتی برای موضوعات مرتبط با رشته ات کنجکاوی و ذوقی نداری رسما باید مدرکتو بندازی توی سطل آشغال و در دفترتو گل بگیری . این طور نه مجبوری ایمیلای خیال پردازایی مث منو بخونی و وقت منو حروم نوشتن ایمیل کنی .
دوست دارم هنوز بخوابم و خودمو به تاثیر مسکنا بسپارم اما شاید دیگه وقت اینو پیدا نکنم که کمی روی ماشینم کار کنم .
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست !
ظرف خمیری درست میکنم و بدنه ای که درست کردمو توش فرو میبرم و ازش یه قالب میگیرم . نمای خوبی داره و یا کمی دست کاری جالب ترم میشه . یه کیسه کچو از پشت پنجره برمیدارم و آب دوغش میکنم و توی قالب میریزم .
هنوز توی خمیر و کچ بازیام غرق نشدم که صدای تراشکاری یا چیزی شبیه اونو از حیاط پشتی میشنوم . این بار اینقدر خسته ام که حتی اگر یه لشکر از اون آدم فضائیا توی حیاط خلوت صف کشیده باشن هم به اون جا نمیرم .
برقا رو خاموش میکنم و میخوابم .
ساعت سه ی بعد از نصف شب تحت تاثیر دو لیوان چایی ای که سر شب خوردم بیدار میشم .
موقع گذشتن از حیاط جلویی صدا های مبهمی رو از پشت بوم میشنوم . این که این موقه ی شب کسی مث دایی حسام این اطراف پرسه بزنه چیز عجیبی نیست . شاید همه ی اون توهمات من از آدم فضائیا خلاصه بشه به دایی حسام و رفقای دزدش !
شایدم خود دایی حسام آدم فضایی باشه و لو نمیده ! هار هار هار هار ....
نگاهی به آسمون میندازم . ابرای گرفته و خمار که بغض کردن . و البته نمیتونن زیاد خود دار باشن . اشکای مونده تو مشکات واسه چشمای من !
باد سردی به صورتم میخوره و دستی از هوای سرد لا به لای موهام میره . دندونام روی هم کشیده میشه و لا به لای پلکام خیس !
حالت بده ؟ حوصله نداری ؟ خسته ای ؟ افسرده ای ؟ خب اینا دلیل نمیشه که بقیه تو رو تحمل کنن ! این حالات تو به بقیه ربطی نداره ! هیچکی از ادم ناراحت و افسرده خوشش نمیاد ....از طرفی تو میخوای که بقیه کنارت باشن ! به یادت باشن و دوستت داشته باشن ! پس مجبوری دوروغ گو باشی !
صبح یه جفت کفش اسپرت قدیمی میپوشم . با وجود فرسوده بودنش هنوز برام جذابیت داره . بیشتر به خاطر ترکیب زرد و مشکیش ! اون زمان که خریدمش یه گوشیه زرد و مشکیه اسپرت هم دیده بودم که تصمیم داشتم بخرمش و با این کفشا ستشون کنم ! ولی خب هنوز گوشیه جدیدی نخریدم . جلوی مدرسه کلاه کاپشنمو از روی سرم میشکم و به تابلوی اعلانات خیره میشم .
واقعا روحیه ی معلمایی که نمره های دانش آموزاشونو توی برد میزنن درک نمیکنم . اولین حقارت برای خوده اون دبیره که دانش آموزاش چیزی از درس بارشون نرفته . اگرم فک میکنن که دانش اموز با این کار ادب یا تحقیر میشه سخت در اشتباهن ! هنوز به این حقیقت پی نبردن که دانش آموزی که درس نمیخوره فقط یه توجیه کاملا منطقی داره که هیچ وقت نمیگه ! اون توجیه اینه : معلمی نیستی که درست ارزش خوندن داشته باشه !
سر کلاس جغرافیا میتونم دو ساعت به جبران دیشب بخوابم ....زنگ دوم هم خبری از معلم نیست . از فرصت استفاده میکنم و سری به کتابخونه میزنم . کتابای روانشناسی خیلی وقته که دیگه ازشون لذتی به مغزم نمیرسه . حس میکنم هم خیلی تکراری هستن و هم این که حرفای دوگانه لا به لاشون زیاده . ...توی کتابای روانشناسی یه جبر مطلق وجود داره که حوصله ی توضیحشو ندارم .....جبری که حتی جبر بودنشم اثبات نشده !
کتابای کمک درسی رسما یه جوک مسخره ان برای من ! چون من حتی حوصله ی ورق زدن کتابای درسیه خودمو هم ندارم .
یه کتاب آشپزی میبینم . با این که با این کتابای خاله زنکی اصلا حال نمیکنم اما عکسای این کتاب میگه بیا منو بخور !
خنده بر لب ، دلشادانه کتابو پیش مسئول جواده کتابخونه میبرم و ازش میخوام که این کتابو بهم قرض بده . بند عینکش خیلی کهنه شده و رژ صورتی رنگی که به لباش زده بد ماسیده !
به شخصه وسایل آرایشی رو میپرستم ولی جنس ارزون و بی کیفیت توهین محض به حس دخترونمه !
توی راهرو با چن تا خاله زنکه تازه به دوران رسیده بر میخورم . یکیشون که ابرو هاشو تتو کرده و رنگ موی تهوع آوری به موهاش زده قری به کمر میندازه و طعنه زنان میگه : تو همون دختره ای که رو دیوار اداره گرافیتی زدی ؟
با تعجب میگم : اداره ؟
نمیدونم چه چیز خنده داری از من دیدن که هر سه زدن زیر خنده ....
ادامه میدم : من یه گرافیتی برای کانون زدم ....طرفای ادامه نرفتم ...
دوباره میخندن ....اگه یه فضای آموزشی نبود کتاب آشپزی رو به صورت عمودی و افقی با شیشصد شیوه ی تروریستی و جنایتکارانه توی حلقشون فرو میبردم و بعد از شنیدن ندای پشیمونی از دهنای کثیفشون به کوله پشتیاشون حمله میکردم و همه ی پولا و گوشیا و وسایل آرایشیاشونو میدزدیدم !
بی اعتنا به طرف کلاس میرم و زنگ آخر ، بی اعتنا به صدای اگزوز خاوریه دبیر ریاضیمون مشغول تماشای عکسای کتاب آشپزی میشم !
اون بعضی وقتا میگه این قدر ساکت و پرت از کلاسی که بعضی وقتا اصلا حس نمیکنم توی کلاس باشی !
اون کیه ؟ اون معلم ریاضیه که من هنوز بعد چن ماه دقیق فامیلیشو نمیدونم .