-هی کیمیا ! توی باغی ؟
سرمو از صفحه ی حوادث روزنامه بیرون میکشم و به رفیق سر اندر پا جلفم نگاه میندازم و با هم به طرف بازار مواد آرایشی میریم .
توی پاساژ ، درست وثتی که به مغازه های اصلی میرسیم برق میره . و اون قدری شلوغ هست که دوستم گم و گور شه . برای جلو گیری از تصادف احتمالی با ملت به گوشه ای میرم . چن تا کارتون خالی اطراف این گوشه هست و یه جاروی دسته بلندم کنارمه .
گوشیمو بیرون میارم و با رفیقم تماس میگیرم . گوشیش در دسترس نیست . چند قدم تلو تلو خوران عقب میرم و با در چوبیه جلا خورده ای برخورد میکنم . با حل دادنش به پاساژ دیگه ی بر میخورم .
بوی کهنگی میده . خلوته ....همه ی مغازه هاش بسته اس ولی چراغ مغازه ها روشنه . احتمالا فقط برقای پاساژ کناری قطع شده . توی پاساژ متروکه که جلو تر میرم متوجه میشم که حتی مورچه هم این جا راه نمیره . پشت شیشه ی مغازه ای که برای فروش طلا و جواهرات استفاده میشه فقط چن تا دست پلاستیکی مونده .
غبار و خاک زیادی توی هوا هست و نوری که از دریچه ی بالای پاساژ به داخل میاد نشون میده که خورشید کم کم داره غروب میکنه .
پام به کارتون و پلاستیکی میخوره و ناخودآگاه روی زمین کشیده میشن .
خود به خود لرزی به تنم میوفته . . از پله های انتهای پاساژ به بالا میرم تا راه خروجو پیدا کنم و مستقیم به شهر برم . ولی طبقه ی بالای پاساژ یه سری در و مغازه های متروکه اس که کرکره شون کامل کشیده شده .
طبقه ی بالا رو دور میزنم و وارد راهرویی میشم که احتمالا به پاساژ بعدی میرسه . زیاد به شهر اومدم اما محدوده ی این پاساژو هیچ وقت حس نکرده بودم .
بچه که بودم هر بار که با مامان و بابام به بازار میومدم گم میشدم . تقصیر خودم نبود ...یه لحظه دستمو ول میکردن من گم میشدم . جنسای براق پشت مغازه ها رو دوست داشتم . دوست داشتم همه رو ببینم . هر وقت گم میشدم گریه میکردم ....کم کم که گذشت به این روند گم شدن و مجدد پیدا شدن عادت کردم و تو مدت زمانی که تنها بودم دل سیر بازارو میگشتم .
اما این دفه دوست ندارم پیدا شم .
به راهروی بعدی میپیچم و به شوفاژ خونه میرسم .
صدای غیژ غیژ خاصی از لوله ها شنیده میشه . نور گوشیمو جلو پام میندازم . صدای موشای فاضلابی رو هم میشنوم .
دری که انتهای شوفاژ خونه هستش رو باز میکنم . قبل از خروجم گربه ای از کنار پام سر میخوره و از در خارج میشه .
وارد راهروی روشن با کاشی های سفید و سبز میشم و چهره ی خودمو تمام قد توی آیینه ای که کنار یه گلدون بزرگ پلاستیکی گذاشته شده میبینم . خاک و خلای پایین پاچه مو میتکونم و کوله پشتیمو روی شونه ام جا به جا میکنم .
از راه پله ی باریک و تابلوی کوچیک سبز رنگی که کنار درای بالای راهرور نصب شده متوجه میشم که یه ساختمون پزشکیه و صدای نوزاد و زنایی که به مطب اومدن شکمو به یقین تبدیل میکنه .
پله ها رو به سرعت پایین میام . حس دخترای فراری از خونه رو دارم که هر آن ممکنه سر از یه کثافت خونه در بیارن . جلوی در یه پسر معتاد که سیگارشو مزه مزه میکنه رو به رو میشم . چشماش قرمزه با تعجب به چهره ی رنگ پریده من نگاه میکنه . شاید اون به یقین داره پیش خودش میگه : دختره فراری !
به سرعت از حیاط ساختمون پزشکان دور میشم و وارد پیاده رو میشم .
دیگه دم دم شبه و تا به خونه برسم خیلی دیر وقته .
ناچار به خونه ی خاله ام میرم . جلوی در به مادرم زنگ میزنم و بهش میگم که شبو خونه ی خاله میمونم .
قبل از رفتن به داخل خونه به پارکینگ میرم و کفشامو در میارم و تاولای کف پامو شست و شو میدم .
هر بار که یاد اون پاساژ متروک میوفتم عصبی میشم .
میدونی یه حال بدیه که گم بشی . گم شدنو خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم چون دیگه همه ی بازارا رو میشناختم .
خاله ی من دو قلوی مامانمه . برای همین موقع خوردن دستپختش موذب نیستم حتی بعضی وقتا حس میکنم میتونم مثل خونه از دستپختش انتقاد کنم یا مثلا بعضی وقتا بهش به کنایه بگم : من نمیدونم تو با این دستپختت چجور شوهر پیدا کردی ؟ !
شوهر خاله ام در حالت سایلنت به سر میبره . در حد یه احوال پرسی به مهمونش اهمیت میده و توی روزنامه ها غرق میکنه فکرشو . خاله هم درگیر مانیکور جدید ناخونشه .
به اتاق فرزند آینده شون که احتمالا تا بیست سال آینده هم تصمیم به اومدنش نمیگیرن میرم و سرمو زیر شیر آب گرم میشورم و پالتو و شالمو روی چوب لباسی میندازم .
از پنجره به بیرون نگاه میکنم . چقد شهر از پنجره ی خونه ی خاله شیک و آرومه .