موقع چک کردن ایمیلام یه مقاله ی بلند والا از یه پژوهشکده برام اومده .
همینطور ازم خواستن که گزارشای مفصل تری از اون غریبه ها براشون بفرستم . کسی که این ایمیلو فرستاده یه دانشجوی معمولیه و درباره ی چیزایی که من دیدم کنجکاو شده .
صبح زود به خونه برمیگردم و یه سری کاغذ آسه که برای روز مبادا نگه داشته بودمو روی میز میذارم و به سراغ مداد رنگیام میرم .
خوشحالم بالاخره یکی پیدا شد که درباره ی این موضوع کنجکاو شه .
برای تراشیدن نوک مدادرنگیام وسواس خاصی دارم . مخصوصا این که اگه بخوام با مداد تراش به جونشون بیوفتم زود تموم میشن .
یاد بچگیام میوفتم که بچه ها برای تراشیدن مدادشون جلوی لوله ی خودکارو روی شعله ی گاز میگرفتن و یه تیغ مدادتراشو بهش وصل میکردن .
دوربینو روی چشمم میذارم و با دقت محوطه ی حیاط خلوتو از پنجره ی اتاقم دید میزنم .
کنار باغچه ی کوچیک یه حاشیه با سیمان درست کرده بودیم . الان خاکای اطرافش آب رفته و یه حفره یا حاشیه ی تو خالی اون کنار درست شده . مثل لونه ی مار میمونه .
باغچه هم خیلی وقته استفاده نمیشه . تا چن سال پیش یه سال در میون توش سبزی میکاشتیم . یه سال کامل ازش برداشت میکردیم و سال بعدش غیر قابل کاشت میشد . چون خاکش قدرتشو از دست میداد و مدام علف هرز میداد .
بعدشم دیگه کسی بهش رسیدگی نکرد و الان علفای هرزش تا زیر گردن من میرسه .
شاید بتونم ما بین اون علفا چیز بدرد بخوری پیدا کنم .
موقع جست و جو بین علفا مورچه ها از پاچه ام بالا میرن . کارم ساخته اس از بچگی به مورچه حساسیت داشتم . آخ !
چن تا قوطیه ریمیل و رژ لب پیدا میکنم . بعد تموم شدنشون از پنجره ی اتاق پرتشون میکردم این جا .
چن تا تیکه از اسباب بازی های پدرامو هم پیدا میکنم .
تمام بعد از ظهرو توی باغچه میگذرونم . شب که میشه مامان یه سری کاغذ باطله بهم میده و ازم میخواد که بسوزونمشون . یه سری کاغذ پاره های قدیمی هستن که دوست نداره کسی ببینتشون . از اون جایی که زمین بیرون خیسه یه کاسه ی کهنه ی فلزی رو از انباری بیرون میارم و تو حیاط خلوت مشغول سوزوندن کاغذا میشم .
پدرام هر چی آت و آشغال اون اطراف میبینه رو از سر کنج کاوی توی کاسه میندازه .
حتی یه پلاستیک مشکی رو بالای آتیش میگیره و از ذوب شدنش لذت میبره .
جرقه ی بزرگی توی ذهنم میخوره . به اتاقم میرم و بین وسایل چست و جو میکنم . یه پیرهن کهنه که الیاف پلاستیکی داره رو از ته کمدم بیرون میکشم .
قالب کچیه ماشینمو از توی خمیر بیرون میارم و یه قالب دیگه میزنم . ولی این بار توشو با گچ پر میکنم . این دفه از پلاستیک ذوب شده یه قالب تو خالی درست میکنم .
قلبم از هیجان به شدت میتپه ....
این فوق العاده اس ! فوق العاده !
با تیغ حفره ها و پنجره های روی بدنه رو بیرون میارم و بعد با رنگ روغن رنگش میکنم .
عجیب درگیر این ایده ی نو ام . اون قدر که تا سه ی صبح چن تا بدنه ی دیگه هم طراحی میکنم .