صبح به آرومی داره شروع میشه . در حیاط خلوتو باز میکنم و لبه در میشینم . سوز سردی میاد . قلبم داغه و بدنم گر گرفته . از سوزی که به چشمام میخوره اشک توی چشمام حلقه میزنه . یادمه پارسال که اقسردگیه شدید گرفته بودم اگه ذره ای سرما بهم میخورد به شدت به گریه میوفتادم و گریه میکردم . و همین باعث شد سه ماهه تموم از اتاقم بیرون نیام .
انگشتمو به دندون میگیرم و به شاخه های جارو که توی باغچه در اومدن و با وزش باد تکون میخورن و میرقصن نگاه میکنم .
الان هم مجدد فصل افسردگیمه اما امسال زیاد با بقیه در ارتباط نبودم و چون بیشتر وقتمو خونه هستم کمتر به روحم فشار وارد میشه . توهمات غلیضمو هم به کاغذا میسپارم و به این فکر میکنم که به زودی بهار میاد و همه چیز مث روز اول بهار قبل اوکی میشه . منم میشم همون کیمیای شاد .
صدای کشیده شدن دو تیکه آهن از وسط باغچه به گوش میرسه . گوشامو تیز میکنم . والبته این جاست که میتونم به جواب خیلی از سوالام برسم .
غریبه ای که از زیر زمین بیرون میاد همون مرد چهارشونه و قد بلنده . نگاهی به دور و اطراف میندازه . لحظه ای به من خیره میشه و انگار که توی فکر فرو میره . تنها حرکتی که انجام میدم اینه که نوک ناخونمو محکم تر به دندون میگیرم . حتی قلبم آروم تر از قبل میتپه . انگار که از قبل با این غریبه آشنایی داشتم . مثل این که اون هم وطن من تو یه شهر غریبه اس . یا مثلا سوار سفید پوش رویاهامه که اومده تا منو به قصر آرزوهام ببره و برای همیشه به خوشبختی برسونتم .
بی اعتنا از من رو میگردونه و به حفره ی خودش میره .
از جام بلند میشم و به داخل خونه میرم . روی تختم دراز میکشم . نور خورشید که از پشت پرده ها به داخل میتابه چشمامو اذیت میکنه . عینک دودیه مادرمو از توی کشو بیرون میارم و روی چشمم میذارم . مشغول بازی با آتاری دستیه قدیمیم میشم .
حدود شهر از خواب بیدار میشم . گوشه ی لبم به شدت سوز میده و تاول زده . به عبارتی همون تب خال . خیلی کم پیش میاد تب خال بزنم . چشمامو به زور باز میکنم .
عینک دودی رو از روی چشمم بر میدارم . توی سالن کسی نیست. به حیاط میرم . چند قدمی مونده که به راه پله نزدیک شم نور خورشید تا عمق چمم نفوذ میکنه . تعادلمو از دست میدم و روی راه پل میوفتم پایین .
لحظه ای منگ میمونم . حتی فرصت آخ گفتن هم پیدا نمیکنم . برفا آب شدن و فقط کمی گل و لای این اطراف هست . در حال ماساژ دادن ساق پام هستم که کلید کوچیک نقره ای رنگی رو از بین گل و لای پیدا میکنم . فوق العاده کوچیک ، ظریف و براقه ....
برش میدارم ....
توی اتاقم مجدد از پشت پنجره با دوربینم به باغچه خیره میشم . درخت کریسمسه همسایه مون هنوز پشت پنجره شونه ...بوی خوب شیرینی هم از خونه شون به مشام میرسه . عینک دوری رو یه لحظه از روی چشمام برمیدارم و به کلاغ سیاهی که دو تا پشت بوم اون ور تر به من خیره شده نگاه میکنم .
به طرف کشوی وسایل خرده ریزه ام میرم و کلیدی رو که پیدا کردمو با یه زنجیر ظریف و نقره ای به گردنم آویزون میکنم . ساختن همچین کلید ظریف و جذابی فقط از یه تکنولوژیه برتر بر میاد .
من نمیگم که اونا حتما آدم فضایی هستن . به خاطر علاقه ی خودم به اجنه و موجودات ماورائی بیشتر اونا رو به اشباح ربط میدم .
به آشپز خونه میرم و سه تا ساندویچ سوسیس درست میکنم و به اتاقم برمیگردم .
یه طراحیه جدید از اون مرد غریبه برای اون دانشجوی کنجکاوه کله پوک آماده میکنم و بعدش مشغول خوندن خبرای روز میشم .
معمولا هر روز سعی میکنم چن تا از روزنامه های محلی رو هم بخونم . خبرای مزخرف و گاه چرتی توشون نوشته میشه که برام جالبه . والا منم شاد میشم ، حالا کوتاه مدت ، یه ربع نهایتش یه ساعت !