شب ، پشت میز تحریر مشغول چرت نویس کردنم که صدای در اتاقم منو از فاز خودم بیرون میکشه .
در باز میشه . منتظرم صدای غرغر مامان یا نق نقای پدرامو بشنوم ولی به جاش انتظاری که حس ششم از چند روز پیش منتظرش بود برآورده میشه و یکی از اون غریبه ها سر از اتاقم در میاره .
یه بانوی قد بلنده که موهای کوتاهی داره ...چشمای فانتزیه نقره ای داره و سوراخای دماغش رو به بالا کشیده شده . لبای باریک داره و وقتی لبخند میزنه سوراخ دماغش گشاد میشه .
همین طور که عینک دودیمو روی چشمم جا به جا میکنم سر تا پاشو ور انداز میکنم .
-تو چرا این موقه ی شب اون عینکو زدی ؟ مشکل خاصی داری ؟
سری به نشونه ی تایید تکون میدم و میگم : چن روزیه به نور حساسیت پیدا کردم . حتی نوره چراغ !
سری به نشونه ی تایید تکون میده و میگه : این که از دیدن من تعجب نکردی هم دلیل خاصی داره ؟
-سری به نشونه ی تایید تکون میدم و میگم : از بچگی یه حس شیشم قوی داشتم ...ینی یه سری اتفاقاتو از قبل توی خواب و رویا میدیدم یا کلا حس میکردم که در شرف وقوعه ....و اکثرا هم اتفاق می افتاد . برای همینه کلا کم پیش میاد از اتفاقی تعجب کنم
-اما این که خیلی بده ! ....این طوری همه چیز خیلی بی معنیه !
-نه بی معنی نیست ! این که به امید غیر منتظهر زنده ای بی معنیه ...این که این اتفاقا برنامه ریزی شده داره به وقوع میرسه حقیقته ....شاید من از اول تواناییه تحمل حقیقتو داشتم که بهم این توانایی داده شده .
بانو که سر از حرفام در نیاورده به طرف میز کنار تختم میره و به طراحیم خیره میشه و میگه : چن ساله که طراحی میکنی ؟ کلاس خاصی هم رفتی ؟
-چن سالی میشه ....این که چجور شد که نقاشی کشیدم زیاد جریانش جالب نیست ولی برای گذران وقته ....
- و البته برای پول !
بانو این جمله رو با اعتماد به نفس خاصی میگه و چینی به بینیه نصفه ونیمه اش میده .
از پشت میزم بلند میشم و همین طور که روی تختم دراز میکشم ، میگم : از اولم برای پول درآوردن بهش رو آوردم ...به نظر من فعالیتی که ازش پولی عایدت نشه فوق العده بیهوده اس !
بانو به طرف کیف مدرسه ام میره و میگه : پول پرستی توی ذاته همه ی آدماست !
و با این حرف زیپ کیفمو باز میکنه و کتابا و دفترامو بیرون میریزه .
بانو میگه : هنوزم میتونی پیش بینی کنی که قراره چی بشه ؟ یا داری جلوی خودتو برای تعجب نکردن میگیری ؟
دستمو زیر چونه ای میگرم و با ژست خاصی میگم : در کل جذابیتتو برام از دست دادی ! فقط در یه صورت متعجب میشم اونم اینه که بهم پول بدی ! راستش حس شیشمم هیچی درباره ی رسیدن پول از طرف شما غریبه ها پیش بینی نکرده !
بانو که داره کاعذای نقاشی و وسایل نقاشیمو توی کوله پشتی میچپونه ریال میگه : پس ظاهرا حس شیشم قوی ای نداری !
با این جمله اش مو روی تنم سیخ میشه و بیست سال جوون میشم .
به طرفم میاد و دستشو به طرفم دراز میکنه و میگه : بیا یه معامله کنیم ، ما برای تو اون ماشینو میسازیم و تو برای ما یه پروژه رو طراحی کن ، و البته ما هر چیزی که بخوای در اختیارت میذاریم و تو فقط هوش و استعداد و البته حس شیشمتو پای کار بذار !