توی تونلی که زیر زمین درست کردم وارد میشم . کوله پشتیمو روی شونه ام میندازم و با دقت به اطراف نگاه میکنم . عینکمو بر میدارم . این جا نور آبی رنگ خنکی داره که چشمامو اذیت نمیکنه . آستین ژاکتمو به دندون میگرم و به شیشه ی آکواریوم بزرگی که توی اون حباب جیوه ی بزرگی معلقه خیره میشم .
راهرو ها فوق العده باریکن و فقط جا برای عبور یه نفر کافیه . دیوارا آهنی هستن ولی یه جور آهن سبک ...این خاصیتشونو از درایی که به راحتی باز و بسته میشن میفهمم .
بانو که پشت سرم در حال راه رفته خیلی بی مقدمه میگه : میدونستی اکثر نویسنده ها نهایتن خودکشی میکنن !
دستی زیر دماغم میکشم و همین طور که به سالن بعدی که در حال نزدیک شدن بهش هستیم نگاه میکنم ، میگم : صرف نویسنده بودن نیست ، آدمای از جامعه دور مونده هر آن امکان داره که خودکشی کنن ....همین که داری قبل از شوروع معامله این حرفا رو به من میزنی خودش خیلی چیزا رو میرسونه !
خنده ای سر میده و میگه : مثلا چ چیزایی ؟
-مثلا این که اونقدر موجودات زیرک و فضولی هستین که به همین سرعت متوجه شدین من دستی به قلم هم دارم .
-خب البته اینو از ظاهرت فهمیدم ...
میایستم و بر میگردم و به چهره اش ک زیر نور آبی رنگ ، براق تر به نظر میرسه خیره میشم و میگم : از کجا ؟
به نوک انگشت اشاره ام ، اشاره میکنه و میگه : از گوشه ی صافه انگشتت !
نگاهی به حاشیه ی صاف شده ی انگشتم میندازم و میگم : دلیل جالبیه ! تو باهوشی واقعا !
ذرات ذوق از حفره های روی پوست صیقلیش به بیرون ترواش میکنه !
پشت میزی میشنم و به دستور بانو مشغول طراحی میشم .
تعداد زیادی از اون غریبه ها دور من حلقه زدن تا نحوه ی کارمو ببینن . صرفا این جا سرعت طراحی یا محارتم توی به دست گرفتم قلم مهم نیست ....اونا دنبال طراحی های جذاب و متفاوتن ...اینا رو از طراحی های قبلیم که روی مانیتوراشون گذاشتن میفمم .
کشیدن طرحای مختلف زیاد کار سختی نیست . من بیشتر از نشونه ها و حروف لاتین برای طراحی استفاده میکنم . یه سری اشکال موزون و قانون دار هستن که با بی قانونی کنار هم قرار میگیرن . معنیه خاصی هم ندارن اما وقتی که برای طراحیه بدنه یا ساختمون به کار میرن خود به خود معنی میگرن .
بانو دستی روی شونه ام میذاره و میگه : ما فردا از این جا میریم . اما طراحی هاتو مرتب برامون ارسال کن . هر بار که طرحتو قبول کنیم به حسابت مبلغشو واریز میکنیم . چون میدونم آدم اجتماعی ای نیستی سعی میکنم وسائل مورد نیازتو هم تهیه کنم ....این جزئی از پروژه نیست و خودم با توجه به شناختی که ازت دارم برات این کارو انجام میدم .
عینکمو به چشم میزنم و به خونه بر میگردم .
پشت پنجره ی مهمون خونه روی کاناپه لم میدم و به بارش برف خیره میشم .
دستی به چشمای خسته ام میکشم و همزمان دسته ای از مژه هام میریزه روی یقه ی پیرهنم . با حسرت بهشون نگاه میکنم و به فکر فرو میرم . به سرعت عینکو به چشم میزنم و به اتاقم میرم .
چن تا طراحیه جدید از فضای سبز و پلکان برقی رو برای غریبه ها به صورت مجازی ارسال میکنم .
روز سوم ، گوشه ی اتاقم میون پتوی کلفتی کز کردم و در رو روی مادرم که داره از ظهر صدام میزنه قفل میکنم .
پوست پوستای دستم همه جای اتاق ریخته . از گوشه لبم خط باریکی از خونه در جریانه .