هیچ کودوم از این طرفندا در نهایت جواب نمیده . توی روز اخر زمستون ، کاملا بینائیمو از دست میدم . خیلی شوکه میشن همه . اما خیلی وقت بود که تاریه دید پیدا کرده بودم و متوجه بودم که روز به روز هم بد تر میشه . مخصوصا این مدت که به این روستا اومده بودمو بیشتر به نور عادت کرده بودم داشت بد تر هم میشد .
زنای محلی سورمه به چشمام میزنن و دست از پا دراز تر منو به خونه بر میگردونن.
هیچ وقت زمانی رو که مادرم منو برای رسیدن به اتاقم راهنمای میکردو یادم نمیره .
دکتر دستی به پیشونیم میکشه و با افسوس از کنار تختم بلند میشه و میره .
خوشحالم که هنوز از ضعف شنواییم با خبر نشدن .
از زیر تخت جعبه ی خمیرهای رنگیمو بیرون میارم . از سایه هایی که از تیکه های خمیر ، هنوز میبینم میتونم کمرنگ یا پر رنگ بودنشونو تشخیص بدم .
تازه میفهمم که یه فرد نابینا تا چه حد از گوش دادن موزیک لذت میبره .
تیکه های خمیر رو حالت میدم و به این فکر میکنم که چند روز آینده که چشمام بیناییش بهتر شد یه سر به کارگاهم بزنم .
بوی پدرمو توی اتاق حس میکنم . از جام بلند میشم و با دنبال کردن سایه های به نزدیکیش میرسم . دستامو روی پیرهن راه راهش میکشم و سرمو به سینه اش تکیه میدم . بغلم میکنه و سرمو به آغوش میگره .
نوش دارو پس از مرگ سهراب اینه !
-دلم برات تنگ شده بود !
-ولی چ دیر !
-من دوستت دارم دخترم !
لبخندی میزنم و میگم : فقط یه دلتنگیه ساده بود ، دوست داشتنی نیست ! و نابینا شدن من میتونه به محبتت اضافه کرده باشه ! شک نکن پدر خوبی هستی که بالاخره خودتو برای دیدن من رسوندی ! راستی برام اون خودکارای رنگی رو خریدی ؟
-آره آره ....صب کن ، ...
- نه دیگه لازمشون ندارم ...خودم ارزون ترشو گیر آوردم ...
.
.
.
صبح زود ، وقتی که هنوز خورشید طلوع نکرده ، کمی توی تاریه دید و با دست گرفتن به اشیا به حیاط خلوت میرم . از لای علفای هرز میگذرم و با کلیدی که هنوز به گردنم آویزونه در حفره رو باز میکنم .
از توی راهرو های تنگ یه نفره میگذرم و از کناره آکواریومه حباب جیوه رد میشم . توی کشوی میز بزرگ توی سالن یه کارت بانکی بیرون میارم .
توی اتاق در حال خوندن اخبار روزم که پدرام از توی حال داد میزنه : فردا عیده ! فردا عیده !
تیکه ای از روزنامه که درباره ی گرافیتی های عجیب و غریبه شهر توش نوشته شده رو با قیچی جدا میکنم و با چست توی دفترچه ام میچسبونم . یه شکلک نقره ای هم از چهره ی بانوی غریبه که سوراغای سربالای دماغش از شیطنت کشیده تر شده میکشم .