خوشی هاشون کوتاه و دروغی و ناراحتی هاشون سنگین و طولانی بود

امروز هم مشغول کامل کردن آرشیو سایت بودم. به خاطر همین به پوشه های قدیمی میرفتم تا نقاشی های سالای پیش رو پیدا کنم . از بعضی هاشون الان متنفر هستم. وقتی میبینمشون با خودم میگم چطور اون زمان روم شد که همچین نقاشی و ایده ی مسخره ای رو پیاده کنم و اشتراک بذارم . بعضی هاشون رو بیشتر از اون زمان دوست دارم . موقعی که کار اماده میشه زیاد حس خاصی ندارم . بیشتر دوست دارم زود تر به بقیه نشونشون بدم و ببینم واکنششون چیه .
این طرح رو یادمه برای روز هایی بود که وسایل کم بود و روی کاغذای باطله نقاشی میکشیدم بیشتر. هدف خاصی نداشتم. اون روز ها سفارش کم بود. ولی خوشحال بودم. بابت کار هایی که میخواستم با خریدن وسایل جدید انجام بدم. احتمالم این بود که چند تا سفارش خوب توی راه هست . با آدمای جدیدی آشنا شده بودم که بهم ایده میدادن و دوستشون داشتم. یه جور شادی کاذب داشتم که برام زیادی بود. اون زمان باید نگران چیزای دیگه میبودم.
حس میکنم زیاد خیال پردازی کردم. موقع ریسک کردن فقط سعی میکردم از اون هیجان ریسک کردن لذت ببرم . هیچ کدوم از پیامدای منفی رو در نظر نمیگرفتم. الان فکر میکنم که یه زندگی خیلی تکراری و حوصله سر بر رو به اون حجم از اتفاقای پشت سر هم که خوشی هاشون کوتاه و دروغی و ناراحتی هاشون سنگین و طولانی بود ترجیح میدم.
/ 0 نظر / 55 بازدید