زمستون دو سال پیش

دو سال پیش این موقع خوابگاه بودم و خیلی احساس تهی بودن داشتم. بیشتر کلاس ها رو نمیرفتم و دوست داشتم فقط و فقط هر روز یه دل سیر نقاشی بکشم . وسایل جدیدی داشتم که کارم رو راحت کرده بود . با خودم میگفتم با این شرایط احتمالش هست که خودکشی کنم یا از شدت حواس پرتی برم زیر ماشین یا مریضی های عجیب و غریب بگیرم . دیگه طرحای مسنجر و نت نمی اومدم به اون صورت و هر از گاهی هم که پیام جدید میومد با ترس و لرز میدیدمش . میترسیدم اون زامبی هایی که قبلا اذیتم کرده بودن دوباره سر و کله شون پیدا شه .
فکر کردن به مرگ، باعث شده بود زندگی رو به خودم آسون بگیرم و سعی کنم کارایی که دوست دارم رو تا جای ممکن انجام بدم. روزمره سخت نبود و برام تسلی بخش بود که آشپزی کنم، نقاشی بکشم و مدت زیادی رو بخوابم. ساعت ها خواب ببینم و بعد همه شون رو بنویسم و ازشون ایده های جدید برای نقاشی بگیرم .
حتی نحوه ی تلاشم برای هضم ناراحتی های عاطفی و حس تنهایی رو هم مینوشتم و سعی میکردم با خودم دوست خوبی باشم. دوره های ناراحت کننده، افسرده کننده، کسل کننده و روتین طبیعیه و ممکنه زیاد پیش بیاد. اما دوست دارم همیشه مثل اون مدت با ناراحتیام برخورد کنم.
من عاشق این هستم که همه ی پولم رو خرج خریدن وسایل نقاشی کنم در حالی که مطمئن نیستم طرحا فروش بره یا بتونم سفارش جدید بگیرم. عاشق این هستم که اینقدر توی نقاشی غرق بشم که کارای روزمره رو یادم بره.
/ 0 نظر / 29 بازدید