...............

هنوز دارم بین آرشیو ها چرخ میخورم و اون روز به این طرح رسیدم. اینو زمانی که خوابگاه بودم کشیدم. سه سال پیش با این که کاملا بی انگیزه و ناامید بودم اما وقتی دانشگاه قبول شدم به خودم گفتم این میتونه از خوش شانسی باشه و کافیه بخوام که از این فرصتی که پیش اومده استفاده کنم. اما اتفاقایی که افتاد فقط یه ناراحتی توی دلم انداخت که هنوز حسش میکنم. با این که خیلی زود دانشگاه رو کنار گذاشتم اما هنوز حس میکنم همون سه سال پیش هستم و زمان نگذشته.

اون مدت که خوابگاه بودم زمان به شدت کش می اومد. تنها آرزوم این بود که زمان بگذره. حتی امیدی نداشتم که فشارای مالی و عاطفی کمتر بشه.

ولی عاشق نقاشیایی هستم که اون زمان کشیدم. اصلا ایده کم نمی آوردم. همیشه چیزی توی ذهنم بود که وقتی میکشیدمشون احساس میکردم دارم یه چیزی میکشم که قبل از این نمیتونستم.

اونجا هوا گرم بود و غالب اوقات میتونستم ساعتای طولانی بخوابم، غذا درست کنم و آهنگ گوش بدم. صدای اخبار و تلویزیون نبود. دعواهای توی خونه نبود. فامیل و آشنا و افکار سنتی نبود. میتونستم همه ی روز با هیشکی حرف نزنم. هر از گاهی کلاسا رو میرفتم چون برام امیدبخش بود که ببینم پسر و دختر های جوون لباسای خوب میپوشن، به خودشون میرسن و با امید به دانشگاه میان.

گاهی مینشستم و با خودم فکر میکردم هر کدوم دارن به چه امیدی میان و تو فکر چی هستن. با خودم داستان زندگیشون رو میساختم. چالش های احتمالیشون رو مرور میکردم. به این که اینقدر خوشحال و هماهنگ با طبیعت هستن حسودیم میشد.

برنامه میریختم که یک روز رو قلبا شاد باشم و به خودم برسم و با خوشحالی رفت و آمد کنم. اما روز بعد حتی یادم میرفت که اون روز چند شنبه است و اصلا کلاس دارم یا نه.

بدیهیه وقتی تصمیم میگیری وارد مجموعه ای شی که یک سری وظایف و دشواری ها رو به عهده ات میذاره، باید انگیزه ای داشته باشی که در عوضش اون شرایط رو تحمل کنی. برای همین هست که خیلی زود دانشگاه رو کنار گذاشتم.

و هنوز توی اون دوران موندم. چون بعد از اون دیگه خودم رو درگیر چالشی نکردم.

/ 0 نظر / 75 بازدید