.........

خواب میدیدم که با دوستام توی حیاط خلوت هستیم . حرفای ثمین رو به یاد می اوردم که میگفت ما توی هر حیاط خلوتمون یه روزنامه ی خاص رو میخونیم . برای هر کدوم هم اسم گذاشتیم . اسم اون روزنامه ای که بیشتر میخونیم . 

این صحنه از خواب به خاطر ناراحتی و مالیخولیای من درباره ی اخبار و روزنامه است . زمانی به شدت به آرشیو روزنامه ها و اخبار جدید علاقه داشتم . البته تخصص خاصی هم نداشتم . اما خوندن اخبار مختلف ، چه از آرشیو و چه اخبار به روز یه الگوی جالب رو توی ذهنم به وجود آورد و مدام وسیع تر میشد .حوادث و اتفاقات رنگ ها و بوهای خاصی داشتن . دیگه اخبار جدید حس خاصی رو به وجود نمی اوردن . همگی انگار قبلا تکرار شده بودن . چون چیزی که از خوندن اخبار توی ذهنم میمومد همون فاز و رنگ و بوی خاص بود . نه چیز دیگه . 

به مرور افسردگی شدیدی بهم دست داد . حس میکردم مشغول خوندن تاریخی هستم که بار ها و غیر منصفانه اتفاق افتاده و راه حل جدیدی براش نیست که دوباره به همون شکل تاسف بار تکرار نشه . 

فرقی هم نمیکرد چه جنس اخبار یا از کدوم کشور باشه . حتی اعداد و ارقام بورس هم همین حس رو برام ایجاد میکرد . 

توی این خواب ، همه چیز یه مقدار بهم ریخته به نظر می رسید . دوستم ، نگاهی به من انداخت و گفت : بیماریت خیلی چیز بدیه و نمیذاره که همراه با ما نقاشی رو یاد بگیری . اگر توی گروه بندی میومدی گروه من ، خیلی میتونستم کمک کنم . 

به چاله های توی باغچه ی حیاط خلوت که کم کم دات پر آب میشد نگاه میکردم . توشون چند تا کاردک نقاشی و خط کشای خوب دیدم . 

مرضیه ازم پرسید بیماریت چیه ؟ من اسم بیماری رو خوشم نمیاد بگم . فقط گفتم قوای دماغیم داره تحلیل میره . میتونه با ضعف در بینایی و شنوایی هم ظاهر شه تا حدودی . ولی حالم چندان بد نیست . حداقل نه اونقدر که تو فکر میکنی . 

دور تا دور حیاط چاله کندن و پر آب شد . وسطش رو ساختمون زدن و رفتن بالا . ساختمون داشت با خواسته ی ذهن من شکل میگرفت . من توی ذهنم جزئیات ساختمون رو میگفتم و ساختمون مدرسه ی جدید هنر شکل میگرفت . 

گفتم ستوناشو بلند تر بذارید تا دو طبقه بشه . درسته مساحت کم میشه ولی بذارید دورش یه فضای خالی و کانال های آب بمونه . همین دو طبقه بودن یعنی مساحتی که در اختیار داریم ، قراره دو برابر بشه . 

در ضمن ، توی ساختمون میز و صندلی نذارید . اینطوری فضای کمتری اشغال میشه . کفش رو همون فرش بذارید بهتره . 

حدسم درست بود . فضای زیادی ایجاد شد که نه تنها من که رشته های دیگه ی هنر هم میتونستن بیان . 

دیگران همچنان کمی ناشکری میکردن . معلم جغرافیای دوران راهنماییم داشت با مهسا حرف میزد. داشتن درباره ی سوختن مدرسه و اجبار ما برای اومدن به ساختمون جدید حرف میزدن . من هر چی فکر میکردم ماجرای آتش سوزی رو به یاد نمی آوردم. فقط میدونستم که مدرسه ای برای هنر نبود و من کمک کردم که یه مدرسه درست شه . چون برام منزجر کننده بود که روی زمینای بیخود بشینیم و درباره ی تئوری های هنر حرف بزنیم . 

به شوخی گفتم : واقعا ؟ پارسال بود که مدرسه سوخت یا امسال ؟ 

بهم خندیدن و گفتن : تو واقعا حالت خیلی بده . یعنی هیچی رو به یاد نمیاری؟ 

این سناریوی فراموشی ، توی خواب هام مدام تکرار میشه . بعضی وقتا برام دردسر ساز میشه ولی در کل نوعی سرخوشی و بیخیالی رو برام رقم میزنه . ای کاش این فراموشی شدید رو توی دنیای واقعی هم تجربه میکردم . 

/ 0 نظر / 20 بازدید