................

سرنوشت دو تا مخاطب که از بد حادثه بهم دیگه خیره شدن چیه ؟ با این فرض که هیچ درکی از افکار همدیگه ندارن . اولی دومی رو به خوبی نمیفهمه و سعی میکنه پیگیر باشه و حتی گاهی وانمود کنه که میفهمه . دومی نه اولی رو درک میکنه و نه تلاشی داره که بفهمش . حتی نمیدونه که چرا باید اونو بفهمه . دو هنرمند ، ممکنه به دنبال ایده های جدید ، نقاط مشترک و تجربیات مفید همدیگه باشن . دنبال نوعی لذت که از دیدن هنر فردی جدید عارض میشه . 

غالب اوقات حس میکنم به تابلویی خیره شدم که توی ایستگاه نصب شده . و مدام خیره بودنم از شدت کسالته . منتظر دیدن چیز زیبا تری نیستم . امیدی هم ندارم که بین این همه زشتی و هرج و مرج ، اتفاقی به پدیده ی زیبایی برخورد کنم . فقط منتظر وسیله ی نقلیه هستم . و خب این تابلوی گنگی که درکی ازش ندارم هم چندان آزار دهنده نیست و میتونم ساعت ها بهش خیره باشم . 

برای ماهیت خودم به عنوان مخاطب و هدفی که دیدن هنر دنبال میکنم هم غالبا ارزشی قائل نیستم . هیچ کیفی از دیدن بهم دست نمیده مگه این که حس کنم زمانی که جای خالق اثر هستم ، کیف خاصی از تولید اون اثر بهم دست میده . مدام به این فکر میکنم که حرکات دست نقاشی موقع حرکت روی بوم چجور بوده . احتمالا به چی فکر میکرده و چقدر روحیه ی خلاق و شاد یا افسرده داشته . 

تمام چیزی که باعث میشه به یه اثر هنری نگاه کنم همیشه . خوده اثر به تنهایی ، دیگه به وجدم نمیاره . و نمیدونم این اتفاق مثبته یا منفی !

/ 0 نظر / 14 بازدید