...............

اولویت بندی ذهن با چیز هایی که در واقعیت به عنوان اولویت قرار دادیم کاملا متفاوته . برای من واقعا عجیبه که ذهن تا این حد لذت طلب و متوجه شیطنت های گوناگونه .
این احساس هر بار که خوابی درباره ی اولویت ها و گره های فکری میبینم ، بیشتر بهم یادآوری میشه .
مدتیه که ذهنم درگیر تصویر گریه یه کتاب کاملا تفننیه . حتی قصد هم نداشتم به اسم خودم منتشرش کنم و شاید در اخر هم به صورت ناشناس منتشر شه . ولی مساله ای تصویر گری رو مشکل میکرد .
کتاب تماما با تصاویر پیش میره و سناریوی خاصی نداره . در عین حال از یه موضوع تبعیت میکنه و به مرور گسترش پیدا میکنه . در واقع نقاشی ها به واسطه ی اون موضوع خاص ، به صورت رسانا عمل میکنن .
به نظر من توی عالم نقاشی مرزی بین تئوری ها و فلسفه ی فکری نیست . تمام تئوری به واسطه ی جهان بینی و طرز فکر نقاش توی ذهنش غربال میشن و توی نقاشی ظهور پیدا میکنن . و حقیقتا هیچ معیاری برای سنجش این موضوع وجود نداره . به خاطر همینه که در طول تاریخ سبک ها در حال جابه جایی در چارت فراگیری و محبوبیت هستن و اشخاصی که در دنیای غیر آکادمیک ناموفقن ، با ورود به دنیای آکادمیک بیشتر شناخته شده و محبوب میشن . این مثال میتونه برعکس هم عمل کنه!
در هر حال تنها ، معیار ها متفاوته و حجت واقعی ، ضمیر و احساس نقاشه!
توی خواب مشغول درست کردن ورق های یک بازی جدید بودم . در واقعیت مطالعه ی کارت های بازی ، تصویر گری های مختلفی که درباره شون صورت گرفته ، فلسفه شون و استفاده های مختلفی که از این کارت ها میشه علاقه دارم. به نظر من دسته کارت های مختلفی که توسط جوامع مختلف درست میشه ، خلاصه ای از طرز فکر ، و فلسفه ی فکریه غالب در اون جامعه است . علاوه براون باور های اشتباهی که موجب اشتباهات بزرگ سیاسی یا بیماری های رایج در اون جامعه شده رو هم میشه از معانی ای که برای این کارت ها در نظر گرفتن متوجه شد . البته این یه جور جامعه شناسیه ناقصه . مثل جامعه شناسی از روی خالکوبی هایی که در جامعه صورت میگیره یا لباس های مورد استفاده توسط مردم یک جامعه!
کارت ها باید به مرور ساخته میشدن . هیچ پیش طرحی وجود نداشت و هیچ سناریویی برای کارت ها چیده نشده بود . کارت ها اول به صورت بداهه کشیده میشدن و بعد برای هر کدوم داستانی ساخته میشد . برای شروع احساسات خام و اولیه و اولین چیز هایی که به ذهن خطور میکرد رو میکشیدم . مثل خطوط و اشکال هندسی ساده ، رنگ های خام و اولیه و اشیایی که سمبل حواس و احساس اصلی هستن . این کار مثل شناخت اولیه و اساس ، یا به نوعی تئوری های پایه ی نقاشی بود .
اینطور احساس میکنم که مطالعه ی تئوری های نقاشی توی کتاب ها ، شکل تغییر یافته ای از روش های اصلی یادگیری نقاشی محسوب میشه . در واقع کتاب های آموزش نقاشی ، منابعی دست دوم هستن . نقاشی به زبان خودش یاد گرفته میشه ، بدون استفاده از هیچ کلمه ای! به این شکل که اگر دوست دارید معانی مختل دایره رو درک کنید ، تنها سعی کنید که دایره رو به بهترین و شکیل ترین و تغزلی ترین شکلی که توی ذهنتون میاد ترسیم کنید . هر چقدر از کشیدن دایره راضی تر باشید ، یعنی هر چقدر که از کار و هنرتون راضی تر باشید ، بیشتر از قبل به دایره و معنای واقعیش ، شناخت پیدا کردید .
این مقدمه ای برای یادگیری و ترکیب اشکال و مفاهیم پایه ی نقاشیه . وجد ، ایده های بعدی رو به ذهن روان میکنه و به مرور ازش میخواد که این اشکال و نماد ها رو ترکیب کنه . به این ترتیب نقاشی بازیچه ای برای بیان احساسات پیچیده تر و گوناگون تر میشه .
واقعا برای من عجیبه که خواب اجباریه روزانه ام که از شدت خستگی و با کیفیت بد صورت گرفته ، این نکته های مهم رو نشون داده . با این که نوشتن این کتاب عملا سود مادی نداشت . چیز های دیگه ای که به طور خوره وار ذهنم رو درگیر کرده بود رو فراموش کردم . واقعا احساس میکنم اگر مهم تر از این موضوع بودن ، مطمئنا خواب سعی میکرد که اونا رو اول حل کنه . 

/ 0 نظر / 34 بازدید