..........

گربه ی مادر ، دوباره زایمان کرده بود . هوا نیمه تاریک بود و بچه هاش توی یه گودال بودن . تعداد توله ها برخلاف زایمان قبلی خیلی زیاد بود . شاید 8 تا 12 تا توله . سعی داشتم به داخل گودال برم و توله ها رو بیرون بیارم ولی متوجه شدم گربه ی مادر از این که آدمی بهشون نزدیک شه اصلا خوشش نمیاد.

زیاد اهمیتی ندادم چون از نیت خودم خبر داشتم . از گودال بالا اومدم و دنبال یکی از ژاکتام گشتم که حسابی گشاد و بزرگ بود و میتونستم بچه گربه ها رو یکجا بریزم توش و راحت از گودال بیرون بیام.

گربه ی مادر از گودال بیرون اومد و منو شناخت. روی دستم پرید و سعی داشت منو به طرف گودال ببره .

براش توضیح دادم که صبر کن تا من آستینای ژاکت رو دور گردنم گره بزنم. با هم به گودال رفتیم . همه ی بچه گربه ها رو توی ژاکت ریختیم و بیرون اومدیم . لونه ها رو با سبدای پلاستیکی و پارچه های نرم ، آماده کردیم .

فقط چهره ی یکی از بچه گربه ها رو یادمه . اون کاملا سیاه بود و چشمای کوچیک آبی رنگ داشت . آبی آسمونی .

توی خواب بعدی چمدون رو باز کردم و به بچه گربه ی سفید رو دیدم . با خودم فکر کردم که مطمئنا من همچین کار احمقانه ای نکردم که بچه گربه رو بذارم توی کیف و بیارم مسافرت . احتمالا خودش پریده توی کیفم .

توی واقعیت ، بچه گربه ی کاملا سفید ندارم. توی خواب بچه گربه ، ظاهرا خواب بود . دستاشو با عشوه به بالای سرش کشیده بود . بدنش هنوز گرم بود اما من نفس کشیدنش رو حس نمیکردم . علاوه بر اون یه نقطه ی قرمز رنگ روی قلبش بود . امید داشتم که اون نقطه ، خون نباشه اما وقتی دقت کردم متوجه شدم که احتمالا یه چیز نوک تیز مثل سوزن پرگار ، زخمیش کرده . زخم سطحی بود و خون خیلی کمی از زخم بیرون اومده بود . اما گربه تکون نمی خورد . توی بغلم گرفتمش و داشتم میرفتم تا جایی برای دفن کردنش پیدا کنم . میدونستم که نوازش گربه ی مرده چندان کار جالبی نیست . اما حین همین نوازش ، گربه کم کم تکون خورد و نفس کشیدنش رو حس کردم . 

/ 0 نظر / 37 بازدید